میزی برای محاکمه
به نام خدا
همه آمدند از این روزها و آن روزها ، چه آنهایی که از ابتدا بودند چه آنهایی که تازه پا به میدان گذارده بودند . همه بودند. جوانترها های هو میکردند و پیرترها فقط نگاه میکردند و گاهی به علامت اعتراض سری تکان میدادند و پوزخندی می زدند . چشمها خيره بود . به روبه رو ،به افق . به افقي مه آلود . حتي كوهها هم با آن همه عظمتشان پديدار نبودند. حتي خدا هم در پشت آن همه مه پنهان شده بود .
ميزي گرد تر از گردو و حرفهايي برنده تر از چاقو. اينجا همه ميدانند ، همه ميفهمند و همه انكار ميكنند . رنگها هم بازي ميكنند . تا به امروز تا اين حد برايم " رنگ " حياتي نبوده است . رنگها هم براي محاكمه حاضر ميشوند . زيرا آنها در گردن حيوانات نيز تقدس ميشوند . رقاصه ها چطور ؟! ایا آنها هم محاکمه میشوند ؟
كمي آن طرفتر از میز محاکمه ،بالاي سر قاضي، "سه رنگ" را ميبينم كه چه مظلومانه و بغض آلود اين همه بي هويتي را به نظاره نشسته است .
سرم را به نشانه شرمندگی پایین می اندازم و همه سالها را مرور می کنم . همه حرفها هم . برای اینهمه سال که فریب خورده ام از خودم عذر خواهی میکنم ... با خودم میگویم : بازهم صبوری کن ...

