منتظر
به نام خدا
خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . با خودم میگفتم حالا بعد از این همه مدت که همدیگر را میخواهیم ببینیم چطور باید با او روبرو شوم . پارک بزرگ شمال شهر ساعت ۱۷ . هر چه به زمان مقرر نزدیک میشدم قلبم تندتر می زد . فکر میکردم واقعا چه قدر دلم هوایش را کرده . کاش زودتر عقربه ها ،لحظه ها را در مقابل قدمهایش قربانی کند ...نگاهی به ساعت جیبی ام می اندازم . ساعت جیبی طلایی رنگ که سال گذشته توی جشن تولدم هدیه گرفته بودم .۵ دقیقه دیگر . میدانم او آدم دقیقی است . راس ساعت اینجاست ! با همین حرفها خودم را مشغول کرده بودم . یک گربه خاکستری با رده های سفید رنگ در مقابلم نشسته بود . این گربه هم مانند همه چیزهای عجیبی که این روزها اتفاق میافتد با چشمهای گرد و درشتش و مردمک چشمش که به نارنجی میزد بدون اینکه بترسد به من خیره شده بود . انگار من جای او را گرفته بودم !... حالا من بر عکس اون اصلا با گربه ها میانه ی خوبی نداشتم ...البته این چیزی از علاقه ی من به گرفتن عکس از طبیعت و حیوانات و گاهی انسانها کم نمیکرد.
همانطور که داشتم با تلفن همراه مشکی رنگم یک عکس از این گربه می گرفتم و پاک یادم رفته بود که برای چی اینجا نشسته ام ،یک نفر آهسته کنار گوشم گفت : سلام ...

