تبليغاتX
زندگی زیباست - سلام آقاي رئيس

سلام آقاي رئيس

به نام خدا

 

آخر هفته بود بايد سر و ساماني به دفتر كارش مي داد. زياد هم حال خوشي نداشت . همش بد بيراه ميگفت . اصلا دلش نميخواست يك كارمند ساده بايگاني باشد . روزهاي پاياني سال هم مثل هميشه ساعت خالي براي استراحت نيست .  اينقدر درگير  نامه ها وبايگاني شده بودكه اصلا حواشس به اطراف نبود .

و از اينكه رئيس ميخواد بياد و از آنجا بازديد كند اصلا خوشحال نبود . بلند بلند با خودش حرف ميزد و همينطور كه پوشه ها رو روي طبقات مرتب ميكرد . به رئيس بد و بيراه ميگفت .

من هم كه براي كاري به آنجا رفته بودم . به حرفها و حركاتش بي تفاوت بودم . مشغول كار خودم و دنبال يك نامه مي گشتم.  كه با خودم فكر كردم  چطور ميشود يكم اين خانم رو سركار گذاشت و خنديد . آخه از غر زدن هاش خسته شده بودم.

همين طور كه حواسش با خودش بود و غر ولند ميكرد . ناگهان بلند گفتم : سلام آقاي رئيس . اون كه مات زده مونده بود . به آرامي برگشت و هممونطور كه سرش رو پايين انداخته بود . با حالتي مثل ترس و خجالت گفت سلام آقاي رئيس . بعد من زدم زير خنده و گفتم : سلام عزيزم .

همونطور كه چشمهاش گرد شده بود با نگاهي بهت آلود اما عصباني نگاهم كرد و گفت : سلام آقاي رئيس . من كه خنده ام گرفته بود با حالت مسخره و لوس دوباره گفتم :  سلام عزيزم  !

اما ناگهان احساس كردم . پشتم يك نفر ايستاده . خنده ام رو جمع و جور كردم . و همونطور كه فقط به آن خانم نگاه ميكردم خيلي حول شده بودم و گفتم : ببخشيد امري با من نداريد  من تشريف ببرم .

يک دفعه جفتشون زدن زير خنده و گفتن نه حالا تشريف داشتيد . برگشتم ديدم يكي ديگه از بچه هاست. من هم كه تازه فهميده بودم چي شده . خندم گرفت و سه تايي كلي خنديدم .

 پی نوشت :

یاد یه خاطره ی جالب و خنده دار از سربازی افتادم که یادم بندازید براتون تعریف کنم .

شهادت حضرت امام حسن عسگری را به خدمت حضرت ولی عصر تسلیت عرض می نمایم

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 10:46 | سه شنبه 1387/12/13

RSS