لابه لای خاطرات
به نام خدا
لابه لای خاطرات
دنبال یکی از کتابهایم توی زیر زمین خانه مان میگشتم . یه رمان به اسم " کارمن" آخه قولش رو به یکی از دوستام داده بودم . رمان قشنگی بود . من که خیلی دوستش داشتم . همانطور که لابه لای قفسه ها و کتابهای قدیمی دنبال کتابم میگشتم . ناگهان توی گوشه ی زیرزمین یک جعبه چوبی قدیمی رو دیدم . البته این جعبه را زیاد دیده بودم . ولی تا به حال به آن توجه نکرده بودم . حس کنجکاویم باعث شد تا درب صندوقچه را باز کنم . توی صندوقچه پر بود از کتابهای قدیمی . کتابهایی که اگر الان به موزه تقدیم کنم . کلی از من تشکر میکنند . مفاتیح زیبای خطی ، اشعار جوهری و ... متعلق به پدر بزرگ و یک آلبوم عکس قدیمی که برای پدر و مادر بود . آلبوم رو که باز کردم پر بود از عکسهای رنگی و سیاه سفید . برای جوانیهای مامان و بابا . حتی عکسهایی از دوران کودکی آنها . البته برخی هاش تکراری بود . پیشترها در آلبومهای دم دست خانوادگی دیده بودم . اما اینجا یک عکس قدیمی وجود داشت که متعلق به هیچکس نبود . هیچکس که من میشناختمش . آره ، غریبه بود . پشت عکس را نگاه کردم . " ف. م... بلوار الیزابت۱۳۵۰"آره اسمش را که دیدم یاد دفتر شعر بابا افتادم . اتفاقا دفتر شعرش هم آنجا بود . پر بود از روزهای عاشقی و دلواپسی . به گمانم این عکس برای زمانی هست که پدرم ۲۰ سالش بوده و این دختر هم همینطور... یاد خودم و تو افتادم . یاد آن همه کاغذ نوشته های خودم . البته شعرهایی که بابا برای دختر مورد علاقه اش نوشته بود پر مغز تر و زیباتر بود .توی فکر فرو رفتم . با خودم گفتم . ببین ... ببین دیدی ... دیدی عشق چیه ؟!! یادت هست که گفتی " فراموشم میکنی . همه این حرفها با ندیدن تمام میشود ". اما دیدی اینطور نشد . تو هم برای من مانند این عکس به یادگار خواهی ماند . البته نه مانند او در گوشه ی انباری خانه . بلکه مانند گلی بر روی طاقچه دلم .
ناگهان به خودم آمدم . با خودم گفتم پاشو بگرد رمان رو پیدا کن تا خودت لابه لای این همه خاطره گم نشدی ...

