تبليغاتX
زندگی زیباست

باختی !!!

به نام خدا

 

شاه فرمان حمله داد. سربازان جان بر كف به جلو حمله ور و تعدادي از آنها كشته شدند. شاه دوباره فرياد كشيد و همه را به حمله فرمان داد . يكي از قلعه ها در تيررس وزير قرار گرفت. فيلي خود را سپر بلاي او كرد و از بين رفت. مبارزه بي امان ادامه داشت و سرباز و فيل و اسب و قلعه و وزير بودند كه بي رحمانه كشته مي شدند... مبارزه تمام شد. شاه مقابل را در گوشه ميدان، زار و بيچاره گير آوردند.
شاه فرياد كشيد: من پيروز شدم. من دشمن را شكست دادم.
اجساد مردگان در بيرون ميدان جنگ ريخته بود و شاه همچنان فرياد مي زد:
تاريخ نويسان بنويسيد . فتح اين جنگ بي امان را به نام من بنويسيد.
دستي بسيار بزرگتر از شاه , او و باقي مبارزان را بلند كرد و كنار ديگر اجساد انداخت.

بازی تمام شد ، باختی !

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:43 | یکشنبه 1387/11/13

مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!....(كريستوفر مارلو)

به نام خدا

 

وبلاگ مستعار

امشب هم مثل هر شب خسته از کار به خونه میرفت .مثل همیشه غرق در افکارش بود . افکاری که گویی برایش پایانی نبود . خیلی به خانه نمانده بود .که اتومبیلی به او زد ...

خیلی محکم...

 مردم دور او جمع شدند.کسی خواست کاری بکند. اما کار از کار گذشته بود ...

 به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار...

 خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد...

اما مهم خودش بود که فهمید برای افکارش پایانی هست ...

هر چند دردآور ...

پایان

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:12 | پنجشنبه 1387/08/09

بهای زندگی

به نام خدا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان گرامی باد

مهدی جان ، چشمهای ما چشم انتظار ترین چشمهای تاریخ است .

مهدی جان، چشمان شیعه صدها سال است که به انتظارت به افق خیره مانده است .

مهدی جان، آمدنت را روزی جشن می گیریم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهای زندگی

 

هنگامی که اسکندر مقدونی به سن ۳۳ سالگی رسید به یک مرضی نادر دچار شد . طوری که پزشکان به او گفتند دیگر نمیتوانند برایش کاری بکنند. و او چند دقیقه بیشتر زنده نخواهد ماند . اسکندر از آنان درخواست کرد ۲۴ ساعت ، فقط ۲۴ ساعت به او مهلت دهند تا بتواند به پیش مادرش برود و او را یکبار دیگر ببیند . زیرا او به مادرش قول داده بود هنگامی که همه دنیا را تصاحب کند . برخواهد گشت و همه را یکجا به مادرش هدیه میدهد . اما او حساب این جای کار را نکرده بود . برای این یکی برنامه ای نداشت . او گفت نیمی از دنیا را میدهد تا پزشکان به او این مهلت چند ساعته را بدهند .پزشکان گفتند متاسفیم. تمام دنیایتان را بدهید هم کاری از دست ما ساخته نیست .

آن وقت بود که اسکندر فهمید چه تلاش بیهوده ای کرده است . چه جنگهای بی ارزشی انجام داده است و چه قدر راه را به خاطر فتح دنیایی پیموده است که حتی نمیتواند با بهای آن چند ساعت بیشتر زندگی کند .

پی نوشت :

انسانهای جاه طلب همیشه با ناامیدی زندگی میکنند و با ناامیدی هم از دنیا میروند ...   

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:42 | پنجشنبه 1387/05/24

به نام خدا
 
تخت خواب مرگ
 
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه ی بیمارستان، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد..!!!!

 منبع : سیمرغ

----------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : بگو فرمان يافته ام كه  خداوند را -در حالي  كه  دينم را براي  او پاك و پيراسته  مي دارم- بپرستم( سوره زمر)

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:27 | دوشنبه 1387/05/07

زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!

به نام خدا

 

هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد . 

در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد .

 

... کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .

 

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:46 | سه شنبه 1386/11/30

آنهایی که زندگی را بستری از گلهای سرخ میبینند همیشه از خارهای آن گله دارند .

به نام خدا

 

قدرت ایمان

 

روزی چاپاری در کوهستانی دچار طوفان شد ناچار به یک آسیاب پناه برد در آسیب آسیابانیرا دید و از او خواهش کرد آنجا بماند اسیابان پذیرفت و چاپار انجا ماند و با آسیابان هم سفره و هم صحبت شد بعد از گذشت زمانی چراغ اسیابان خاموش شد آسیابان چراغ را بر داشت زیر چشمه آبی که از آسیب میگذشت گرفت پر کرد بعد روشن کرد چاپار که خیلی تعجب کرده بود گفت چطور میشه یک چراغ پیسوز با آب روشن بشه ؟ آسیابان فرزانه گفت هر وقت کاری به کار خدا نداشتی و هر چی که اون داد شکر کردی آب هم برات می سوزه چاپار گفت من هم میتونم این گونه باشم گفت بله! این طوری شدن راحته اما نگه داشتنش سخته فکر نمی کنم بتونی نگه داری اما من راهش رو بهت می گم.
اسیابان گفت وضو بگیر نماز بخوان و توبه کن که از این به بعد اون طور که خدا میخواد باشی و کاری به کار خدا نداشته باشی. چاپار نماز خواند توبه کرد و بعد چراغ رو زیر چشمه گرفت پر کرد و روشن کرد چراغ روشن شد اسیابان گفت خدا رو شکر توبه ات قبول شد حالا باید توبه ات رو نگه داری
بعد از گذشت مدتی چاپار از طوفانی که بیرون از خونه غوغا کرده بود خسته شد و دعا کرد که ای کاش زودتر طوفان تمام می شد .؟!

یک دفعه متوجه شد چراغ خاموش شد …

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:23 | شنبه 1386/11/27

لائو تسه : يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد...

به نام خدا

صبح سرد زمستان

آخرین سیگارش را روشن کرد و همانطورکه میکشید به تنه درخت سرما زده ی بید تکیه داده بود و به آسمان خیره شده بود . گرمای آفتاب صبح تنش را مور مور میکرد و چشمان روشنش را  می آزرد . نمی از برگ فرو ریخت .آسمان بدون ابر و هوایش سوزناک بود .

ساعت هفت صبح ۲۸ دسامبر بود و هنوز کریسمس نیامده سرما بیداد میکرد . پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود . به یاد خانه افتاد سرش  را به درخت تکیه داد و چشمانش را بست ...

 پدر و مزرعه ... مادر و هیزم و سوپ و نیز خواهر کوچکش لوسی و گربه های کوچولوی توی مزرعه ... و دست آخر دختر تمام عمرش آنجلیا !

اوه !!! کریسمس امسال چه خوش خواهد گذشت !...  چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد شش سرباز با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند .

فرمانده فریاد زد : گروهان ... آماده ... هدف ... آتش

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:15 | دوشنبه 1386/10/03

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .

 به نام خدا

 
 مسافری شمع آجین
 
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:21 | پنجشنبه 1386/08/24

آنچه که مایه و پایه دستیابی به پیروزیهای درخشان می شود ؛ بازیهای فریبکارانه نیست ...

به نام خدا

شهادت امام جعفر صادق تسلیت باد ./

 

داستانک :

غرور

سنگریزه کوچک مقابل کوه ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ لطفا مرا جزیی از وجودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد .

 کوه خندیدو با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری بر عظمت من خواهی داشت ؟

سنگریزه های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا شدند دیری نپایید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:30 | یکشنبه 1386/08/13

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن....... و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است.

به نام خدا

مدادپاک‌کن تمام شده بود... نمي‌دانست بايد خوش‌حال باشد يا ناراحت... خوشحال از پاک کردن اون‌همه اشتباه يا ناراحت از زياد بودن آن‌ها...

 

*دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد*

 

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است !

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:26 | سه شنبه 1386/05/16

دن دليلو :مى نويسم تا دريابم چقدر مى دانم...

به نام خدا

 

سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم هر جاکه هستید دلهاتون پر امید باشه

امروز یه داستانک اینجا نوشتم که نمیدونم اسمشو چی بزارم ...شما بخونین شاید یه اسم مناسب براش پیدا کردید

***************

و اما داستانک ...

آنها همیشه بر سر زمینهایشان با هم دعوا داشتند و همیشه با هم قهر بودند . هیچکس نتوانست آنها را باهم آشتی دهد . بزرگان و ریش سفیدان هم نتوانستند. حتی تلاشهای کدخدای ده هم کار ساز نبود و آنها همچنان با هم قهر بودند . اما حالا هیچکس نمیتواند آنها را از هم جدا کند .

زیرا مدتهاست کنار هم در قبرستان ده خوابیده اند.   

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:25 | سه شنبه 1386/05/09

شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.

به نام خدا

 سلام به همگی امروز اومدم سریع آپ کردم . چون باید برم مسافرت یه چند روزی نیستم


مادرهای زرنگ

مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 18:1 | سه شنبه 1386/04/05

... و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد

به نام خدا

سلام

میخوام از همه دوستانی که تشریف آوردن ودر تولد اینجانب شرکت کردن تشکر کنم . واقعا با بودن دوستای خوبی مثل شما دیگه آدم احساس تنهایی نمی کنم . بعضی از دوستان حضورن رسیدند و واقعا من رو خجالت زده کردن و کادو دادن . واقعا ممنونشون  هستم . الهام که واقها شرمندم کرد . الهام خانم از بابت هایای شما ازتون تشکر میکنم .نسرین که پیش پیش برام جشن تولد  گرفته بود... واقعا درود بر همه ی شما دوستای خوبم  . ا

یه داستانک دیگه براتون انتخاب کردم امیدوارم که لذت ببرید ...

  Spray I Love You

وبلاگ مستعار

آن شب از خیابان میگذشت . خیلی از خانه دور نشده بود .که اتومبیلی به او زد .خیلی محکم. باعجله او را به بیمارستان رساندند. اما کار از کار گذشته بود . به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد.

 کارن راسل

 

Ta ra neh ha

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 16:9 | پنجشنبه 1386/03/31

سرنگ : با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی

به نام خدا

بالاخره پس چند روز و اندی آپ کردم . سلام به همه دوستان خوبم .امیدوارم هر جا هستید شاد و سر بلند باشید . عنوان این داستانک "وقتي كسي گناهكار اعلام مي شود" است . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .

وقتي هيأت منصفه وارد مي شوند، نگهبان مي گويد: «همگي بايستيد.»
كنار وكيلم و برادرم ايستادم. ياد دوران بچگي ام افتادم ـ همانطور كه بيشتر وقت ها همه چيز آدم را ياد چيز ديگري مي اندازد ـ وقتي بازي مي كرديم، سيمون دستور مي داد. همه با هم اجرا مي كرديم ـ هميشه تقريباً همينطور بود. تقريباً. بعد، برادرم زندگي اش را از من جدا كرد، تنهايم گذاشت.
امروز، اگر چه با هم بوديم، اما من براي شنيدن پاسخ تنهايي ام(1)، «چاره اي نداشتم.»
حكم گناهكاري اعلام شد. به جلو افتادم، اما برادرم داد زد: «نه! من بي گناهم.»
قاضي فرياد كشيد: «ساكت، درصورتيكه ادامه بدهي، بي احترامي به دادگاه تلقي مي شود.»
«اما اين عادلانه نيست.» برادرم پاسخ داد: «من كسي را نكشتم.»
كاش مي توانستم توضيح بدهم، اما باعث جدايي مان مي شد. زير لب گفتم: «چاره اي نبود.»
قاضي عينكش را از صورتش برداشت: «قانوناً…»
برادرم گفت: «قانون عادلانه نيست».
قاضي چشمش را پاك كرد و من تعجب كردم از اينكه بي طرف برادرم را مورد خطاب قرار داد. «بله» سري تكان داد و عينكش را كنار گذاشت. «در اين مورد با شما موافقم. قانون قصد دارد از بي گناهان حمايت كند. و شما البته بي گناه به نظر مي رسيد.»
قلبم توي دهانم پريد. حالا ديگر نبايد همه چيز را خراب مي كرد!
«اما چطور بگويم؟ شما دو نفر شبيه سازي شده ايد. صورتتان، اثر انگشتتان، حتا دي. اِن. اِي هردوتان دقيقاً يكي است. به همين دليل وقتي يكي گناهكار شناخته بشود، آن يكي هم…»
قاضي آهي كشيد، عينكش را جا به جا كرد، و چكش را محكم كوبيد: «هردوي شما را براي بيست سال حبس مي كنم.»
هردو را، نگهبان به بيرون برد. سر برادرم به نشانه شكست پايين بود، اما من راست راه مي رفتم، چون ديگر تنها نبودم.

-------------------------------------------------------
1 . مراسمي در كليسا كه كشيش عبارتي را مي گويد و بقيه تكرار مي كنند و يا پاسخ مي دهند.

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:8 | شنبه 1386/03/19

در دنیا سعی نکن جای کسی را بگیری،سعی کن جای خودت را پیدا کنی ... چارلی چاپین

بنام خدا

روز سوم خرداد روز تولد یکسالگی وبلاگ زندگی زیباست مبارک

Happy Birthday!
.........................................................................................................

روز سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر گرامی باد . روزگاری سرزمین من به دست اعراب از بین رفت . آنها ۸۰۰سال بر این کشور حکومت کردند .صدها سال جنایت کردند . تازی ها بویی از فرهنگ و تمدن نبرده بودند آنها حتی نمی دانستند چطور از پله های کاخ خسرو پرویز بالا بروند، چهار دست وپا بالا میرفتند .چون پله ندیده بودند ... ولی آنها باز هم اینکار را تکرار کردند .اما این بار ۸سال ...

***************************

***************************

 

شكست

شاه فرمان حمله داد. سربازان جان بر كف به جلو حمله ور و تعدادي از آنها كشته شدند. شاه دوباره فرياد كشيد و همه را به حمله فرمان داد . يكي از قلعه ها در تيررس وزير قرار گرفت. فيلي خود را سپر بلاي او كرد و از بين رفت. مبارزه بي امان ادامه داشت و سرباز و فيل و اسب و قلعه و وزير بودند كه بي رحمانه كشته مي شدند... مبارزه تمام شد. شاه مقابل را در گوشه ميدان، زار و بيچاره گير آوردند.
شاه فرياد كشيد: من پيروز شدم. من دشمن را شكست دادم.
اجساد مردگان در بيرون ميدان جنگ ريخته بود و شاه همچنان فرياد مي زد:
تاريخ نويسان بنويسيد . فتح اين جنگ بي امان را به نام من بنويسيد.
دستي بسيار بزرگتر از شاه , او و باقي مبارزان را بلند كرد و كنار ديگر اجساد انداخت.
- بازي تموم شد. باختي... 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:29 | پنجشنبه 1386/03/03

هر ملتي كه كتاب خدا را به پشت سر انداخته خدا نيز علم كتاب را از آنها بگيرد … امام محمد باقر(ع)

به نام خدا

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو           يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو

تو اگر كوچ كني بغض خدا ميشكند             صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

..........................

Cupid is arriving!
نميدونم چطور بنويسم از كي بنويسم بعضي وقتا قلم هم ياري نميكنه . ميگه حوصله ندارم ، ولي من هولش ميدم و ميگم بنويس اين كاره تو ست كه به خاطرش ساخته شدي . هر چيزي براي انجام دادن رسالتي در اين جهان هست. هيچ كس بيهوده خلق نشده .و تا وظيفه خود را در اين جهان انجام نده زمان مرگش فرا نخواهد رسيد . حالا رسالت ما چيست شايد خودمان هم هرگز متوجه نشويم ...

البته داستانك انتخابي  امروز ربطي به اين بحث نداره .

مســتي و راســتي  

ککش هم نمیگزید . با اینکه سالها بود که میشناختمش ولی شگفت زده به حرفهایش گوش میکردم . در تمام مدتی که حرف میزد سعی میکردم تعجبم را پنهان کنم . از او بعید بود با خونسردی تمام به گندها و لجنکاریهایش افتخار ميكرد . داشتم بالا مي اوردم .ساعت از نيمه شب گذشته بود و نسيم خنكي وزيدن گرفت . تصميم گرفتم قدم زنان تا خونه بروم . در بين راه سعي ميكردم به حرفهايش فكر نكنم . اما تاثير حرفهايش مثل كرم خاكي بر زمين ذهنم فرو رفته بود و بي اختيار بر تنم رعشه مي انداخت . انگار كه از استخر بيرون بيايي و لخت در مقابل نسيمي خنك بايستي . فرداي آن روز وقتي از خواب بيدار شدم تمام اتفاقات شب گذشته از ذهنم گذشت .عصر همان روز وقتي در همان كافي شاپ كه پاتوق داشتيم همديگرو ديديم و وقتي از حرفهايش  گفتم و اينكه چرا تا به حال از من پنهان كرده بود .

با تعجب همه اونا رو رد كرد و با تمسخر گفت : وقتي ميگم زياده روي نكن واسه همينه !!!  امشب كجايي ؟ ميايي ؟

سرم و تكان دادم و با عجله دور شدم ...

روز و روزگاری

 

روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه  افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند .  آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم  دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند .  اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای میماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:53 | پنجشنبه 1386/02/27

ساعاتی که در انتظار خوشبختی هستیم، لذت بخش تر از دقایقی است که به لذت خوشبختی رسیده‌ایم ...

به نام حضرت دوست

 

سلام به همه دوستان خوبم .

 ببخشید که دیر آپ کردم . چون نبودم رفته بودم مشهد ـ زیارت .

 

  

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
                                     عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
                                         غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
                                        کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
                                                دریـــای پــر تـلاطــمــم

 

 هزارویک شب

 

گويند روزي پادشاهي دستور داد به بهترين خياطي كه زيباترين و مجلل ترين لباس را براي شاه در روز جشن بدوزد 1000 سكه بدهند.

خياط ها يكي يكي آمدند و مدل هاي لباس خود را به شاه نشان دادن اما شاه نپسنديد .... تا اينكه 5 خياط باهوش و حيله گر آمدند و به شاه گفتند : اي اعلي حضرت ما لباسي برايتان خواهيم دوخت كه جز حلال زادگان كس ديگري قادر به ديدن آن نيست. پادشاه خوشش آمد و فرمان آغاز كار را داد. خياط ها نيز با دريافت 1000 سكه در زيرزمين قصر شروع به كار كردند.

 در جريان كار شاه به وزيرش دستور داد كه ببيند كار آنها تا كجا پيش رفته است وزير به زيرزمين رفت و خياطان با مشاهده ي او دستان خود را طوري تكان دادند كه انگار لباس ها را تا مي كنند .....يكي از آنها گفت : اي وزير اعظم به نظر شما  طرحمان خوب شده است ؟ وزير كه سعي مي كرد وانمود كند لباس ها را مي بيند گفت : عاليه خيلي خوبه.

روز جشن فرا رسيد و شاه لباس ها را خواست او هم مثل وزير از ترس آبرو وانمود كرد كه لباس ها را مي بيند وتظاهر به پوشيدن آن لباس هاي خيالي كرد  ... شاه نادان در روز جشن برهنه حاضر شد و جلوي مردم راه رفت (به مردم گفته شده بود كه شاه لباس حلال زادگان را پوشيده است) هيچ كدام از مردم از ترس چيزي نگفتند .... تااينكه يك پسر بچه فرياد زد: او كه لباسي ندارد؟... مادرش به سرعت دهان پسرش را گرفت اما از گوشه اي ديگر صدايي برخاست:

- راست مي گويد ؛ او كه لباسي ندارد؟!

-او كه برهنه است؟...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:51 | شنبه 1386/02/01

به آنها که در زمین اند رحم کن تا آنکه در آسمان است به تو رحم کند. پیامبر بزرگ اسلام

به نام خدا

میلاد پیامبر امید بر همه آزادگان مبارک باد

در تورات و برخی کتب آسمانی احمد نامیده شده است .آمنه دختر وهب مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذاری فرزندش توسط عبدالمطلب به محمد ، وی را احمد نامیده بود .آن بزرگوار در ۱۷ ربیع الاول سال ۵۷۰میلادی در مکه دیده به جهان گشود . تا در چهل سالگی به رسالت بزرگ از سوی ایزد منان برسد تا جهانی را دچار تحول کند و پیام الهی را برای آخرین بار ابلاغ نماید ...

Spring

کشيش

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها آنجا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »

 

Spring effect...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:37 | شنبه 1386/01/18

راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند

به نام ایزد یکتا

Intenet Love

قهوه‌اي پررنگ، قهوه‌اي کم‌رنگ، سرمه‌اي، آبي، سبز پررنگ و سبز کم‌رنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بي‌عدالتي غصه نخورند...

سلام دوستان خوبم . خسته نباشید . دیگه از این هفته کار شروع شد و باز هم کار و دانشگاه و این و اون و بگیر و ببند و این حرفا . میدونید من فکر میکنم امسال سال خوبی باید باشه . هنگام تحویل سال برای همه دعا کردم برای کشورم و آینده اش دعا کردم . دوران ما ، دوران بدی هست . در طول تاریخ معاصر کشور ما بیشتر دارای دشمنان داخلی بوده ، ولی الان دشمن داخلی و خارجی معلوم نیست . بیشتر ضربه هایی که ما میخوریم از همین دشمنای داخلیه . امسال سالی که در اولین روزهاش کشورمون با غرب رویارو شد . در طول تاریخ معاصر همش این غربیها و انگلیسیها بودند که به این مملکت زور میگفتند. چه خوبه حالا ما زور بگیم . چه خوبه ما اونارو مجبور کنیم . بعضیا میگن به چه قیمتی؟! ولی من میگم به قیمت غروری که از ما شکستن به قیمت خون خیلیا که به خاطر وطن کشته شدند . ما خونمون از اونا رنگین تر نیست . باید به اینا نشون بدیم که ما کی بودیم و هستیم . باید در مقابل ما سر تعظیم فرود بیارن .باید برای همیشه به این مسخره بازی به این غرب بازی و شرق بازی پایان داد . همواره سالی پر امید و سرشار از پیروزی برای  ایران زمین آرزومندم .

 امروز یه داستانک دیگه براتون آماده کردم . که شمارو به خوندن آن دعوت میکنم .

در دنیا چیزهای بدتری هم هست...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ - موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر.
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استيسي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت جان

........................................................................................................................................


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:47 | سه شنبه 1386/01/14

بیداری انسان طلوع خداوند است

 
به نام خدا
 
آفتابگردان هرگز راز اين معما را نفهميد... که چرا رسوايي اين عشق بر گردن او افتاد... مگر اين آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را مي‌پيمود تا نور را به او هديه بدهد...
 

 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازم سلام امیدوارم این روزی قشنگ بهاری به کامتان باشه و ازش لذت ببرید من اولین آپ در سال ۱۳۸۶ در خدمت دوستای خوبم هستم .

صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:46 | چهارشنبه 1386/01/08

نادر شاه افشار:میدان جنگ میتواندمیدان دوستی نیزباشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفاکنند

 به                                                     به نام خدا

 

                                      ای دوست بیا تا غم  فردا  نخوريم

وين يکدم عمر را  غنیمت  شمریم

فردا که ازين  دير کهن  در  گذریم

با هفت  هزار سالگان  هم سفریم

 

چهار شنبه سوری شده باز

آتیش بازی و عشق بازی و...  

 

 

  تاریخچه ای اجمالی از جشن چهارشنبه سوری
جشن چهارشنبه سوری یکی از مراسمات بسیار جذاب و مفرح ما ایرانیان بشمار می آید.این جشن در قبل از تهاجم اعراب در بین نیاکان ما به نام جشن سوری مرسوم بود.سور به معنی سرخ می باشد و چون این جشن همراه است با برپا کردن آتش به این نام مرسوم گردید.
آتش در بین ما ایرانیان مظهر نابودی تاریکی و سیاهی است.
این ۲ واژه همان پلیدی و اهریمن هسنتد و روشنائی آتش پاکیزگی ، طراوت ، زندگی و سلامتی ، سازندگی و پیشرفت و در نهایت یاد خدای مهربان را به همراه دارد.
آنچه مسلم است در زمان قبل از اسلام ،ایران دارای روزشماری همچون امروز نبود. هر روز در گاه شماری ایران به یک اسم نامزد بود و واژهای ایام هفته مانند شنبه ، یکشنبه و .... وجود نداشتند و این عبارات بعد ازهجوم اعراب در این سرزمین مرسوم گردید.
به همین منظور هر سال در شب۲۴ اسفند ماه جشن سوری یرگزار می شد و بهانه ای بود برای شاد بودن و در کنار هم بودن مردم.
مراسمات و روشهای اجرای آنها در جشن چهارشنبه سوری به صورت اجمالی
آتش افروزی
جالبترین و مرسوم ترین مراسم این شب برپا کردن آتش در سر گذرها ، بر سر بامها ویا در حیاط خانه ها می باشد که اقراد شرکت کننده در کنار آتش جمع می شوند و همراه با رقص و آواز یک به یک از روی آتش می پرند و جمله «سرخی تو از من ، زردی من از تو» را تکرار می کنند به این معنی که سرخی و تازگی و روشنایی آتش از آن من و زردی و مریضی و بدی من نیز از آن آتش تا در آتش بسوزد و پاک شود.
کوزه شکنی
ما ایرانیان در این شب رسمی داشتیم به نام کوزه شکنی.این رسم به این شکل انجام می شد که در کوزه ای کمی زغال(نشانه سیاه بختی) و اندکی نمک(نشانه شوری جشم) و یک سکه کم ارزش می گذاشنتد و بعد از کمی رقص و گرداندن این کوزه به صورت دست به دست ، نفر آخر آن را بر سر بام می برد و از بالا به پایین می انداخت.البته هنوز این مراسم در اکثر خانواده های اصیل ایرانی اجرا می شود .
آجیل و شیرینی پس از مراسم کوزه شکنی اهل خانواده گرد هم جمع می شدند و به خوردن آجیل مشکل گشا« شامل ۷ نوع خشکبار» و شیرینی می پرداختند و به شادی و تفنن مشغول می گشتند.
مراسمات دیگری نیز در این شب میمون بر پا می شود که به طور اجمالی فقط نام آنها را در اینجا مبرم.
توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.
هنوز به حول و قوت الهی با تمامی تهاجمات بر فرهنگ کهن ایران زمین پا برجاست و اهالی ایران زمین در حفط و نگهداری آن کوشا بوده اند. به امید اینکه با شناخت و روشنی از تمدن اصیل و کهن کشورمان هیچ امری را بر حفظ و نگهداری آن ترجیح ندهیم و شاد و خوش باشیم و جشنهایمان را به بهترین و صحیح ترین نحوه ممکن اجرا کنیم

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:16 | پنجشنبه 1385/12/17

مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.

 به نام خدا

سلام به همه عزیزان با یه آپ کوچیک در خدمتتون هستم .  امیدوارم ازلحظه لحظه های زندگیتون لذت ببرید . و خدا رو به خاطر همه لطفهاش شکر کنید و سپاس گذار باشد.

فراموش شده

همش توی خواب کابوس می دید ،

دیگه کلافه شده بود از خواب بیدار شد .می خواست بره تا یه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه ،

 ولی هرچی سعی کرد نتونست از جاش تکون بخوره،  پتو رو زد کنار !

تازه یادش اومد که پاهاش رو توی جنگ از دست داده 


باید از ته دل کمک می خواست تا یه نفر بیدار بشه و ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:59 | پنجشنبه 1385/12/10

خدايا اين بهونه هاي زندگي را از ما نگير ...

 

به نام خدا

گفت :    سلام !
گفتم :    سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم :    تو چطور ؟
محکم گفت :  همیشه می مانم !
گفتم :    می مانم  . 

روزها گذشت . روزی عزم  رفتن کرد .      گفتم :  تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت  :   نمی توانم !  قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

  

با تو هستم

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی ...چون برگی زرد یا سیبی سرخ ؟ (کنفسیوس)

هر بار که محبت و وفاداری را با هم جمع کردم و بر عشق تقسِِِيمش کردم اين جمله بدست آمد دوستت

 دارم.و وقتی آن را به توان مرگ رساندم باز هم دوستت دارم حاصل شد.اما وقتی جذرش را گرفتم کلمه ای به نام زندگی روی صفحه نقش بست.ساعت ها به نوشته آن نگاه کردم و سعی کردم با تمام وجود حسسش کنم.سپس آنچه را که در آن چند ساعت بر من گذشته بود را به عنوان يادگار نوشتم.
زندگی,زندگی, زندگی,زندگی,مفهوم اين کلمه 5 حرفی چيست؟

 

شرلوک هلمز

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند"

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:16 | دوشنبه 1385/11/23

الکساندر دوما : زنانی که می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند...

به نام خدا

سلام به همه دوستان خوبم بهار جان ، الميراي مهربون ، نسرينهاي عزيز ،ستاره وطناز مهربون و  الهام جان و دكتر مونا و نگار خانم و شاپري عاشق .ممنون كه بهم سر زديديد و ميزنيد .
 
اين داستان طنز زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني
بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد،
اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است.

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!
 
اميدوارم شاد و سربلند باشيد
 
Ta ra neh hae-mail loveTa ra neh ha
!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:54 | شنبه 1385/11/14

زندگی کوتاه است اگر هر از چند گاهی نايستی و به اطراف نگاه نکنی آن را از دست خواهی داد .

به نام خدا

سقای دشت کربلا ابالفضل

الهی که عزیزم زینب تو تک وتنها نزاری     ایشالله ایشالله

          هر چی گل بهاری  ایشالله ایشالله      برای من بیاری  ایشالله ایشالله

مادر نگو حسینم بی کفنه       ای یار قد کمونم       ای مادر جوونم  کمر نده نشونم

مادر خدا میدونه کرببلا پیشت قدم خمیده  

بینم سر بریده ،جونم به لب رسیده

عاشورا و تاسوعای حسینی هر سال با تکرارش  یاد آور مظلومیتی است که که روی نیزه ها رفت .  یاد اور انسانیتی است که زیر ثم اسبان دفن شد. یادآور علمداری با وفاست که بشریت در تاریخ پر فرازو نشیبش هرگز ان را ندیده و نخواهد دید .

عمو عباس علمت کو عموی خوبم

تا بشینید کنار بخاری و گرم شید منم یه داستانک براتون تعریف کنم

دن کیشوت

دن کیشوت خسته شده است . نیزه و زره اش را در بازار فروخته است . و خود را از دست خدمتکار خلاص کرده است . هر روز دفترش را بر میدارد . و در صفحه ای از آن طرحی از آسیاب بادی می کشد. بعد ساعتها زول میزند به طرح . آفتاب که غروب میکند طرح را پاره میکند و میرود بخوابد.

" فردا یکی بهتر میکشم . آنقدر که ارزش داشته باشد بسویش بتازم و نابودش کنم " 

پیکوفسکی

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:44 | سه شنبه 1385/11/03

حتي ميمونها نيز گاهي از درخت مي‌افتند...

                                                                                            به نام خدا 

                                                                

با تو می گویم

ببخش و سخت نگیر تا بر تو سخت نگیرند .(حضرت محمد )

خرمند پیش از گفتن می اندیشد و نادان پیش از  اندیشیدن می گوید.(حضرت علی )

بهترین گفته ها را با گوش بشنوید و با اندیشه روشن ببینید .(زرتشت)

الماس را جز در ژرفای زمين نمي توان يافت و حقايق را جز در اعماق فكر نمي توان كشف كرد...(ويكتور هوگو )

 

داستانک Wanna warm your hands?

تریبول تنها

آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .

اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .                            

 نويسنده : گيزلا النسر          

ترجمه : ناصر غياثي

                                                          Snow fun

در آخر هم :

                  مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!....(كريستوفر مارلو)

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:5 | شنبه 1385/10/02

آنان كه وقتشان پايان يافته خواستار مهلتند,و آنان كه مهلت دارند كوتاهي مي ورزند!. امام علی

 به نام خدا

A rose for youA rose for youA rose for youA rose for you

الان که دارم این پست رو مینویسم برف شدیدی بیرون در حال باریدن هست و احتمالا بشینه . مواظب باشید سرما نخورید که خیلی بده . آدم از همه کاراش میافته .درضمن امتحانات هم با خوبی و خوشی تموم شد نمیخواین بهم خسته نباشید بگید 

Playing head games?

یه ترانه ی خیلی زیبا یادم اومد که حیفم اومد توی این پست ننویسمش :

بخند بخند به میز و نیمکت کلاس               جوری بخند که رسم خوب بچه هاست

این خنده بدجوری به صورتت میاد              جوری که رسم سبز باغچه های ماست

بگو که تو به سبک یک ترانه ای                بگو که صاحب ترانه خانه ای

 از بهترین منظره های بی قفس                  بگو که تو کجای این زمانه ای

Getting ready for summer...

 داستانکی که امروز براتون نوشتم اسمش کمک  هستش . امیدوارم همیشه و همه جا بتونیم به همدیگه کمک کنیم . و تا جایی که در توانمان هست همدیگه  رو یاری کنیم .

غروب يك روز باراني زنگ تلفن شركت به صدا در آمد . زن گوشي را بردشت . آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد، و با عجله به سمت پاركينگ دويد و ماشين را روشن كرد و به نزديكترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد متوجه شد كه كليد اتومبيلش را در ان جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت . پرستار گفت كه حال سارا هر لحظه در حال بدتر شدن است او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت . پرستار هم گفت سعي كن از سنجاق سر براي باز كردن در ماشين استفاده كني . زن سريع سنجاق سرش را باز كرد و نگاهي به در انداخت و با خودش گفت : ولي من كه بلد نيستم .

هوا داشت تاريك ميشد وباران شدت گرفته بود . زن با وجود نا اميدي زانو زو و گفت : " خدايا كمكم كن"

در همين لحظه مردي ‍‍ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد . زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت : خدايا من از تو كمك خواستم اون وقت تو ...

زن ترسيده بود . مرد غريبه جلو آمد و گفت : خانم مشكلي پيش اومده ؟

زن چجواب داد :بله دخترم خيلي مريض است و من بايد هر چه سريعتر به خانه برسم و لي كليد را داخل ماشيد جا گذاشتم و نميتوانم درش را باز كنم . مرد گفت سنجاق داري ؟زن فورا سنجاقش را به او داد . مرد ظرف چند ثانيه در اتومبيل راباز كرد . زن با صداي بلند گفت :خدايا متشكرم . و رو به مرد كرد گفت : آقا متشكرم. شما مرد شريفي هستيد.

مرد گفت : نه خانم من مرد شريفي نيستم من يك دزد هستم و همين امروز از زندان آزاد شده ام ! .

خدايا براي يك كمك فرستاده بود . آن هم يك حرفه اي !

زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردا به شركتش بيايد . فرداي آن روز هنگامي كه وارد شركت ميشد هرگز نمدانست كه روزی بعنوان يك راننده در شركت استخدام ميشود.  

 


Biking...

خوب من الان دارم میرم و قتی برگشتم نظراتونو میبینم بچه ها

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:42 | چهارشنبه 1385/09/22

هر مادری 20 سال وقت لازم دارد تا از فرزند خود مردی بسازد ولی یک زن می توانددر 20دقیقه اورا گول بزند

بنام خدا

سلام عزیزان و دوستان خوبم از اینکه دیر اومدم معذرت میخوام آخه درگیر امتحانات دانشگاه هستم حالا که اومدم در ضمن با این هوای سرد پاییزی و زمستونی چیکار میکنید .یه وقت سرما نخورید. خودتونو خوب بپوشونونید... باشه ... آفرین بچه های خوب

ارزش انسان

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
 نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
 و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
 هيچ چيز ارزان نيست     

مصدق

مانع                                                                          

Political Duel
در زمان قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد تا عکس العمل مردم را ببنید و خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار آن عبورمیکردند .بسیاری هم غرو لند میکردند که این چه شهری است که نظم ندارد ... چه قدر حاکم این شهر بی عرضه است ...

ولی با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نداشت .

نزدیک غروب یک روستایی که در پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و بار خود را به زمین گذاشت و با هر زحمتی بود سنگ را به کنار جاده برد و در کنار قرار داد . هنگامی که برگشت که بارش را بر دارد و برود ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده افتاده است . آری کیسه زیر سنگ بود . کشاورز در کیسه باز کرد ودید که درون آن پر از سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد .

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد . 

Political debate

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:23 | پنجشنبه 1385/09/16

گفت ديگه هرگز بر نمي‌گردم. راه خودش و گرفت و رفت تا مي‌تونست دور شد غافل از اين‌که کره زمين گرد بود.

بنام خدای بزرگ

امام هشتمین من همه سرمایه ام هستی ... همه ی دلخوشیم اینه که تو همسایه ام هستی

بهار گل رسید آقا کشم من نغمه هوهو ...شده ذکر شب و روزم رضا یا ضامن آهو

تمام آبروی من عجب آقا کرم داری ... چه سقا خونه ای مولا توی صحن حرم داری

زجامت تا که نوشیدم ببین که مست مست هستم

بهاری کن دل من را که من یک هیئتی هستم

میلاد امام رضا بر همه آزادگان مبارک باد

حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت.پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت. در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهر‌آلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جايي‌كه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .

..........................................................................

ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو مي‌خواست يک‌بار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه مي‌خواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يک‌بار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه مي‌خواست معني خودش رو بفهمه...

Image hosting by TinyPic

باتو می گویم

سيلويا پلات :
هيچ چيز بدتر از يك بغل دست نوشته چاپ نشده نيست.
چارلز ديكنز :
براى شناخت افكارتان بهترين راه اين است كه آنها را بنويسيد.
جان درايدن :
خوب نوشتن را بياموز؛ در غير اين صورت هرگز ننويس.
دن دليلو :
مى نويسم تا دريابم چقدر مى دانم. 

                                       

 

هیچ فکر کرده اید چرا میگویند زندگی زیباست یا یه چیزی شبیه این ؟ لااقل من مخالفم . الان بیست و هشتم آوریل است و با یک حساب سر انگشتی دقیقا چهار روز  می گذرد . آری هشت بار است که ساعت هفت و نیم شده و من هنوز اینجا هستم .نیم ساعت به هشت شب بیست و چهارم مانده بود . که من برای فضولی به این خانه لعنتی وارد شدم و گشتی در اتاق زدم . با و جود سرد بودن هوای آن روز از باز بودن پنجره تعجب کردم . آنجا به نظر من متعلق به دختر جوانی میاومد که شاید بین بیست تا بیست و پنج سال داشت . مبز توالتش پر از لولزم آرایش بود و  یک ظرف شیرینی هم روی میز عسلی کنار پنجره بود .رفتم طرف ظرف شیرینی و یکم خوردم . ناگهان در اطاق باز شد . از هول بشرعت بطرف پنجره پریدم اما از فرط عجله به شیشه ی پنجره برخورد کردم . دخترک که متوجه من نشده بود بسرعت در پنجره رو بست و الان چهار روز است که بین این دو پنجره کشویی مانده ام . آخه زندگی یه مگس چطوری میتونه زیبا باشه...

 

در آخر هم :

چاپخانه همه تقويم‌ها را مثل هم چاپ کرد ولي تقويم روزهاي هرکس با بقيه فرق داشت...


 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:34 | یکشنبه 1385/09/05

تو هم شبیه دیگران هستی شیفته ی پروازاماهیچکس شبیه تونیست آنها هیچکدام بال ندارند

بنام ایزد بزرگ

 

خواستم از  لعل او دو بوسه و گفتم                       تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود گر دو ستانی                         فتنه شود آزمود ه ایم بسی را

 عمر دوباره است بوسه من و هرگز                         عمر دوباره نداده اند کسی را    

فرخی

سلام بجه ها

 امروز یک روز سرد پاییزی هست روزی که خیلی از مناطق برف اومد و و سپید پوش شد این هوا مثل زمستون می مونه مثل روزای سرد زمستون که آدم یخ میزنه ...

مثه این گنجشکای بیچاره که از سرما چسبیدن به هم ...

به هر حال چه سرد باشه چه گرم باشه مهم دل آدماست . دلت باید گرم باشه و قلبت سرشار از محبت . البته اینم بگم که بعضی وقتا هوا هم روی خوش خلقی و بد خلقی آدم تاثیر می زاره . برای همین میگن : برج تولد مهمه چون در بعضی از برجهای سال که ماه به زمین  نزدیک میشه بر اثر تاثیر ماه برروی بدن آدم روی چگونگی رفتار اون هم تاثیر میزاره... 

یه داستانک هم برای امروز انتخاب کردم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

يك سوغات ناگزير

سرپوش فلزي چاه بالا رفت. نوري به درون چاه تابيد و چاه صورت پيرزن را ديد. او را از زماني كه دختر بچه بود مي‌شناخت. سنگريزه‌هايي به درون چاه لغزيدند و با فاصله، صداي آب به گوش رسيد. پيرزن گوني سنگيني را كنار چاه كشيد. نگاهي به درون چاه انداخت. سر گوني را به لبه‌ي چاه تكيه داد. زير گوني را گرفت و بلند كرد. از گوني، كتاب‌ها به چاه سرازير شدند. گوني را آنقدر بالا نگه داشت تا آخرين كتاب هم درون چاه افتاد. آخرين نگاه او به چاه همراه با فرو رفتن مواج كتاب‌ها بود. درپوش چاه را گذاشت.

چاه كتاب‌ها را در آغوش گرفت. يكي از آن‌ها را خواند. به ياد حرف‌هاي چاه همسايه افتاد.

كتاب‌ها را يكي يكي خواند. تبسمي شيرين بر لبانش نشست در حاليكه چشم بر آسمان فلزي و زنگ زده‌اش داشت پلك‌هايش سنگين شدند. در حاليكه به خواب مي‌رفت خود را در اجتماع چاه‌هاي شهر ديد كه برايشان از فلسفه حرف مي‌زد...

در آخر هم یک جمله از بتهوون :  بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.

FREE CARD

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:8 | سه شنبه 1385/08/30

بهترین برادران شما کسانی هستند که عیوب شما را به شما آشکارا بگوید... پیامبر بزرگ اسلام

به نام خدا

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست                سر عقل امده هر بنده که دیوانه توست

        دلم  از  عشق  نصیبی  دارد                        حضرت  عشق  دلم  حال  غریبی دارد

سلام

فصل پاییز با همه زیباییهایش انسان را به دیدار خدا دعوت میکند چه دیدار زیبایی

... واقعا پاییز با همه دلگیریش زیباست ...  .  از همه دوستان خوبم که میان نظر می یدن بی نهایت متشکرم داستان امروز یک داستان غم انگیز پاییزی هست . امیدوارم لذت ببرید . منتظر نظرات زیبای شما هستم

                                                  

                                          صبح سرد پاییزی                                        

آخرین سیگارش را کشید به تنه درخت تکیه داده بود و گرمای مطبوع آفتاب تنش را مور مور میکرد و چشمان روشنش را  می آزرد . نمی از برگ فرو ریخت ابرها و کلاغها ؟ کدامیک بالاترند ؟

ساعت هفت صبح ۲۸نوامبر بود و هنوز کریسمس نیامده سرما بیداد میکرد . پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود . به یاد خانه افتاد سرش را را به درخت یکیه داد و چشمانش را بست ... پدر و مزرعه ... مادر و هیزم و سوپ و نیز خواهر کوچکش لوسی و گربه های کوچولوی توی مزرعه ... و دست آخر دختر تمام عمرش آنجلیا !

اوه کریسمس امسال چه خوش خواهد گشت ! چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد شش سرباز با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند .

فرمانده فریاد زد : گروهان ... آماده ... هدف ... آتش """"""""ـــــــــــــــــــــــــــــــ ......./

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:58 | یکشنبه 1385/08/21

وقتی کلامی می‌شنوید برای تفکرکردن بیاموزیدنه برای نقل‌کردن،که راویان علم بسیارند ورعایت‌کنندگان کم.


منت خدای را عز و وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو می رود مفرح ذات و چون برآید ممد حیات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب./

Taraneh ha groups

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

قلم نویسنده

سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم از خوندن مطلبها و داستانهای من دچار مطلب زدگی نشید و از داستانهای من خسته نشید . اگه اینطوره یعنی اگه داستانکها و مطالب این وبلاگ دیگه بی محتوا و خسته کننده شده به من بگید تا کلا محتوای وبلاگ رو عوض کنم. یا اصلا این وبلاگو تعطیل کنم  !!!

با تشکر...       م .ه.د.ی

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

سخن امیر :

مانند زنبور عسل باش که هر چه خورد پاک است وهرچه برجای نهد شیرین است وهرشاخی که رویش بنشیند نشکند .

یتیم آن نیست که پدرش مرده باشد بلکه یتیم کسی است که از عقل وادب عاری وبی بهره باشد

هر که اندیشید پند گرفت ، وهرکه پرسید دانا شد

امروز با رودکی

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور                                بزنم نعره و لیکن زتو بینم هنرا

اثر میر نخواهم که بماند به جهان                                     میر خواهم که بماند به جهان در اثرا

 

قدرت ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارای چندین مدال المپیک بود . به خدا اعتقادی نداشت . او چیزهایی که در مورد خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد .

شبی مرد جوان به استخر آموزشگاهش رفت. چراغها خاموش بود ولی نور ماه برای شنا کافی بود . مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت تا دستانش را باز کند و درون استخر شیرجه بزند . ناگهان سایه بدنش را همچو صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیب تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و چراغها را روشن کرد .

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !

Walking Dog

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:55 | دوشنبه 1385/08/15

این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکنند

   به نام خدا

        یک شعر زیبا از شاعر بزرگ ایران زمین مولانا محمد جلاالدین بلخی      

*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن

*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

                

Go to fullsize image

آزادی                                                                                                                                

اولین باری که شنیدم مجسمه آزادی تعجب کردم. برای من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه بود که وسط شهر روی ستونی بود که دستهایش روی هوا بود . خیلی علاقه مند شدم این مجسمه آقای آزادی را ببینم . مانده بودم بین ایشان و شاه کدام بهتر است .

چند بار از پدرم پرسیدم آزادی بهتر است یا شاه ؟ امــــــــا او ناراحت میشد و می گفت این حرفهارو از کجا یاد گرفتی ؟ بعد پرخاش می کرد که نباید این سوال رو بکنم .

تعجب من بیشتر شد یکروز از مادرم پرسیدم آزادی عکس داره ؟ مادر یکه خورد و بعد از کمی فکر کردن گفت ... بله فکر کنم عکس آزادی زندان باشه ... داشتم شاخ در میاوردم .پرسیدم چرا ؟مادر خیلی بیشتر از من تعجب کرد و گفت : چرا نداره ... عکس آزادی زندانه...

مطمئن بودم مادر بیشتر از من میداند . چند روزی روی اینکه عکس آزادی زندان میشه فکر کردم و آخر طاقت نیاوردم و از پدرم پرسیدم : پدر وقتی عکس آزادی زندان میشه خود آزادی چی میشه ؟

پدر از کوره در رفت و گفت یه بار دیگه از این سوالا بکنی تنبیه میشی ... پس از ان روز ترسیدم از آزادی حرف بزنم . اما مرتب به ان فکر میکردم .آخر جوابهای مادر و پدر را کنار هم گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که آزادی چیزی است که نمیتواند آفتابی شود .تازه عکسش را هم ببینند زندانی میکنند .درضمن طرفدارانی هم دارد که مجسمه اش را درست کرده اند .

ولی حرف زدن از آن اینقدر خطرناک هست که مادر آدم چشمانش گرد میشود و پدر آدم راضی به تنبیهت میشود .... 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:49 | دوشنبه 1385/08/08

نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده حوادثی است که بر ما میگذرد ...

به نام خدا

بالاخره ماه مبارک رمضان تموم شد . نمیدونم چه قدر استفاده کردین . از خدا میخوام این ماه رمضون آخرمون نباشه چون من یکی هنوز شب قدر برای پاک شدن همه گناهانم کم دارم

سلام واقعا ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم آخه سرم شلوغه دانشگاه و کار و درس همه و همه ریخته رو سرم . از همتون هم به خاطر اینکه زحمت میکشید و میایید و سر میزنید ممنون و متشکرم

                                                      با تو میگویم

 کوندرا :کسیکه را که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است.

به كسي كه حرف راست مي زند ، اسب هديه بدهيد ( تا پس از گفتن حقيقت به كمك اسب فرار كند ) .

باز هم یه داستانک دیگه که  نامش هست

 " اوج " 

تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود . فقط چند قدم دیگر مانده بود ... بالاخره رسید ... حالا در بالاترین نقطه زمین ایستاده بود ... با غرور پشتش را راست کرد و به دور و برش نگاه کرد . بله اینجا بلندترین جای جهان بود .                                                                                               

بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زیره پایش فریاد کشید :

آهای به من نگاه کنید آیا بالاتر از من چیزی می بینید؟ چه کسی را جز من یارای این کار بود ... این من هستم تنهای تنها در اوج ...

پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت به پایین خیره شد. باز یک مزاحم دیگر روی لانه نیمه سازش ایستاده بود .

تا سلامی دیگر بدرود

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:16 | شنبه 1385/07/29

بدان كه گاهي به دست نياوردن آنچه انسان ميخواهد از خوش شانسي اوست...

بنام خدا

رمضان ماه میهمانی خداست

با تو میگویم

تو، انسانی نیستی که طعم معنویت را می چشد. تو عین معنویتی، که طعم انسان بودن را می چشد.
وین دایر

بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند:" امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است."
من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:" امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم."
وین دایر

 

دیکتاتور

دیکتاتور از میان صدها متقاضی استخدام یک نفر را انتخاب میکند برای کفش پاک کنی . دستور میدهد غیر از کفش پاک کرن کار دیگری انجام ندهد . مرده ساده روستایی خیلی زود با محیط خو میگیرد و فربه میشود . پس از چند سال خوب خوردن و تغذیه مناسب و استراحت و فرمانبری شبیه ارباب خود میشود شاید به این علت بود که او از همان غذایی میخورد که اربابش میخورد . صورت تپل و سرخ و سپیدش همانند دیکتاتور میشود. موهای سرش که میریزد برابری کامل شده وبا دهان گرد و قلنبه اش دیگر شبیه شبیه دیکتاتور بود .

همه وزرا و نزدیکان دیکتاتور از کفش دار وحشت داشتند .شبها چکمه ارباب را جفت میکند و برق میاندازد . ساز می زند . برای خانواده اش نامه مینویسید . شهرت او به همه جا میرسد. میگویند کفشدار دیکتاتور نزدیک ترین آدم به اوست . همیشه دم در میخوابد و مینشیند . نباید لحظه ای دور شود .یک روز کفشدار که حسابی قوی شده سرزده وارد اتاق دیکتاتور میشود  او را بیدار میکند و با مشت به کیجگاه او میکوبد  .

دیکتاتور میمیرد . کفش دار لباس خود را در میاورد و برتن دیکتاتور مرده میکند و خودش لباس دیکتاتور را می پوشد در مقابل آیینه دیکتاتور میفهمد چقدر شبیه اوست . به سرعت خودرا به دم در میرساند و داد میزند که کفشدار به او حمله کرده و او را به خاطر دفاع از خود کشته است .. دیکتاتور دستور میدهد جنازه کفشدار را ببرند و به خانواده اش خبر دهند .

 Quilting  
از نظرات زیبای شما سپاس

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:19 | سه شنبه 1385/07/11

آنچه که مایه و پایه دستیابی به پیروزیهای درخشان می شود ؛ بازیهای فریبکارانه نیست ...

خدایا ای نزدیکترین نزدیکان ... گریه نکن من قول می دهم که به سوی تو جاری شوم. برای من غصه نخور من تا تو فقط یک قدم فاصله دارم ای که فاصله ها را بر می داری ای که صدای ضعیف مرا در دل تنهایی شبانه ام می شنوی ای که مشتاق آمدن منی مشتاق دیدن منی من اشکهایم را می آورم، ناله هایم را می آورم ،شکایتهایم را می آورم ... و قول می دهم با تو آشتی کنم ... گریه نکن

با تو میگویم

یک سخن از کوئیلو

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند .

سلام بازم اومدم با یه داستانک دیگه ا

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند .

پدر و مادر میترسدند . که تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی رساند . برای همین به او اجازه نمیدادند . اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد . با نوزاد مهربان بود و هر روز اصرارش برای تنها بودن با او بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرش رضایت دادند و به او اجازه دادند .

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

« داداش کوچولو    به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ...

منبع کتاب عشق بدون قید و شرط

Go to fullsize image

در آخر هم موفقیت خانم انوشه انصاری بعنوان اولین زن ایرانی در فضا را به همه ایرانیها تبریک میگم.

درود بر ایران زمین و همه فرزندان پاکش 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:56 | سه شنبه 1385/06/28

- کسی که به من اعتماد می کند، از کسی كه مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است.

به نام خدا

امیدوارم از لحظه لحظه های زندگی لذت ببرید

اصل موضوع را فراموش نكن

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»

حرفی بزن گلم من کم تحملم

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:24 | پنجشنبه 1385/06/23

غیرتم کشت در آندم که به یوسف گفتند .... این زلیخاست که از محنت و غم پیر شده است

Image hosting by TinyPic

میلاد امام حسین (ع) آزاد مرد تاریخ اسلام و بزرگ مرد ایثار و استقامت را تبریک میگویم

"دوست دارم نمازم را در محراب نگاه تو بخوانم و کویر جانم را به دشت زیبای نسترن و شکیبای تو بیارایم و بر قبله گاه نیلگون دریادلانت سجده گذارم و تو نظاره گر رویش رنگین کمان عشق بر آسمان تیره ی دلم باشی و با نگاه روشن ستارگان مهربانی پیوند زنی "

------------------------------------------------------------------------------------

سلام بچه های عزیز ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد سومین امام بزرگ تشیع را به پیشگاه امام عصر شما رو به یه داستانک دیگه دعوت میکنم امیدوارم از خوندن این داستانکها لذت ببرید و نتیجه های اخلاقی بگیرید . به امید سلامتی و سعادت همه شما دوستای عزیزم
 در ضمن از دسته گلهای قشنگی که برام میفرستید هم ممنون.

داستانی که میخوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی است که پس لز جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد .

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد . از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: " پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه برگردم ولی خواهشی از مشا دارم . رفیقی دارم که میخواهم اورا با خود به خانه بیاورم " .

پدر و مادر او گفتند ما با کمال میل مشتاقیم اورا ببینیم . پسر ادامه داد : " ولی موضوعی است که باید در مورد آن بدانید. او در جنگ آسی دیده و در برخورد به مین یک دست وپای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد من میخواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند  " . پدرش گفت : پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود امده است ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر انتخاب کند.

 پسر گفت نه من میخواهم او در منزل ما زندگی کند . آنها در جواب گفتند : نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم . بهتر است به خانه برگردی و اورا فراموش کنی .

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد ...

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و انها مشکوک به خودکشی هستند .پدر ومادر آشفته به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند . با دیدن جسد قب پدر ومادر ایستاد...

پسر آنها یک دست و پا نداشت. 

                                               

                                                  از نظرات قشنگتون متشکرم  

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 10:57 | دوشنبه 1385/06/06

بي مصرف ترين روز روزي است كه در آن اصلاَ نخنديده باشيم

به نام خدا

Spray I Love You     Spray I Love You

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم ووقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني مي آيد. تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد ، دقيقا تعيين مي كند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد ، براي چه چيز تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب مي كند. منشا تمام افكار و حركات ما ، چگونه ديدن خويشتن است ، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

خدا جونم

خيلي ميترسم يه روزي پيمونه گناه من سربره و خشمت بگيره خيلي ميترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده
خيلي ميترسم از لحظه اي كه بخواي از من روبرگردوني خداجونم:ميدونم
انقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو روندارم

 اما.... اما می دانم  بخشش صفتيه كه درخور شان و مقام توست          خدايا دستمو بگير

www.golbarg.ir                 Spray I Love You    Spray I Love You     

سلام بچه های عزیز امروز یک داستان  انتخاب کردم شاید تکراری باشه ببخشید !!!

                                                                                      سرباز روس

تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين  دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.

ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .

دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنته ؟» ـ «بله »

بعد از زن مي پرسد : « شوهرته ؟ » ـ «بله »

سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .

سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.       

            ماكس فريش

منتظر نظرات شما هستم

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:14 | سه شنبه 1385/05/24

شنیدم که شمشیر یکی را دوتا می کند بنازم به شمشیرعشق که دوتا را یکی می کند

                                                    به نام خدا

                                                                

                                    

سلام دوستان عزیزم

من اومدم با یک آپ دیگه...

 امیدورام از خوندن این مطلب هم مانند مطالب قبلی لذت ببرید و نتیجه اخلاقی بگیرید .

اگه راهم این روزا از تو یکم  دوره ببخش

یه زندگی ادم یه وقتا مجبوره  ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود

عکس من تو قاب رویایی تو که می بافی نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و من دیر اومدم

شب باسه گفتن قصه هام به تاخیر اومدم

ببخش اگه میونمون فاصله هست

جای نفس تو سینه هامون گله هست

ببخش اگه غربت چشمای من

فقط واسه نداشتن حوصله هست 

دوریمونو باز میزاریم به حساب سرنوشت

اینقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت

عقاب

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

منتظر حضور گرم شما

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:1 | شنبه 1385/05/21

بدبخترین آدمها کسی است که فقر دنیا و عذاب آخرت را باهم دارد . پیامبر اکرم

         قبل از هر چیز ازهمه بچه هایی که زحمت میکشید و میاید و نظر میدید تشکر میکنم خانم المیرا -آقای ماهان ـ دختر خاله - مونا خانم - علی آقا - دافونه عزیز و همه دوستان . ازهمه ممنونم .

حالا نمیدونم این داستان مفید هست یا نه بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اینا خوبه بده یا از وسط به دو طرفه ...   به هر حال یه داستانک دیگه انتخاب کردم امیدوارم بخونید لذت ببرید و نتیجه اخلاقی بگیرید.

در اخر هم سلام   

                            راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد. ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 10:7 | شنبه 1385/05/14

... و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد

                                                  

 

سخن فلاسفi بزرگ را به خاطر آور:
((زندگي ، دمي بيش نيست.))
اما همين دم ، همچون ابديتي پاييد
هرآنگاه كه در انتظار يار گذشت.......

«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از آنور مرز شقایقها
از آنسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم

Image hosting by TinyPic

شانس

کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده میکرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.                                      

Image hosting by TinyPic

کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .

یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه برگشت . این بار مردم دهکده بابت خوش شانسیش به او تبریک گفتند . کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .                             

Image hosting by TinyPic

فردای ان روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسبهای وحشی بود از پشت یکی از اسبها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها به دیدن مرد کشاورز آمدند به او گفتند چه مرد بد شانسی هستی؟

کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .

 چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ بردند . بجز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .

                                                         Image hosting by TinyPic

این بار مردم گفتند : شاید این خوش شانسی باشد شاید هم بد شانسی . فقط خدا می داند.

برگرفته از کتاب عشق بدون قیدو شرط ـ بهنام زاده

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:27 | چهارشنبه 1385/05/11

داستانک

شهادت امام علی النقی(ع) را تسلیت میگویم

وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک
عاشق
به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد
عشق
همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق
را در همه چيز جستجو می کنيد
                                              <<  باربارا  >>
                                      

***گل نفرت هم هست عاشق دشت شقایق نشوید

                    آنسوی   پنجره         

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

  عرفان نظر آهاري- چلچراغ

***زندگی قصه تلخی است که از آغازش

     بس که آزرده شدم چشم به پایان دوختم

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:16 | شنبه 1385/05/07

روزی برای زندگی ...

به نام خدای بزرگ ایزد بر حق

Image hosting by TinyPic

روزي براي زندگي

 دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

Image hosting by TinyPic

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

Image hosting by TinyPic

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

Image hosting by TinyPic

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

Image hosting by TinyPic

 عرفان نظر آهاري- چلچراغ   

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 7:59 | چهارشنبه 1385/05/04

سنگ مرمر

               

قلعه تنهایی ما را دیو در بندان خود کرده

 

خونچکد از ناخن این دیوار جان به لبهای من آرد

 

 

 

سنگ مرمر

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"این؛ منصفانه نیست!

چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟!

ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

این عادلانه نیست!

من خیلی شاکیم !

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.

پس بهش گفتم :

"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده !

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.

پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"

و از خودمون بپرسیم :

"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟" 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:1 | سه شنبه 1385/05/03

یه داستانک دیگه ... (کوهنورد)

دعا

 لطیفا!
 ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما  جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جيگر طلا تو مال مني.

كوهنورد
 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:44 | شنبه 1385/04/31

داستانک

داستانک

تریبول تنها

آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .

اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .                             نويسنده : گيزلا النسر           ترجمه : ناصر غياثي

نظر یادتون نره

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:34 | سه شنبه 1385/04/27

داستان

 

به نام ایزد منان

Image and video hosting by TinyPic

Click Here To Join PcWorldفرصتی نمانده استClick Here To Join PcWorld

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاٌ این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت....

شیما سلی عزیز                                                           

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:20 | چهارشنبه 1385/04/14

داستان

 LipsImage and video hosting by TinyPicLips

قورباغه ها
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...و مسابقه شروع شد.راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"                     

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند.بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند.جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف .ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.این یکی نمی خواست منصرف بشه!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که اون قورباغه کر بوده . !

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!همیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره. پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!

Spray I Love YouSpray I Love YouSpray I Love YouSpray I Love YouSpray I Love YouSpray I Love You

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:6 | شنبه 1385/04/10

Spray I Love You

      خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم: ستم و نادانى! و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: آشنا و بيگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت آژيرم شد.
     بكوب اى طبال كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
   لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
   اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:11 | پنجشنبه 1385/04/01

RSS