تبليغاتX
زندگی زیباست

دستهای خالی

به نام خدا

 

 

 

لیوان آب را تا ته نوشیدم . کنار پنجره نشسته بودم . قلم و کاغذ رو برداشتم تا چیزی بنویسم . چند بار هم نوشتم اما جالب نبود . پاره اش کردم . دوباره نوشتم . نه ... انگار امشب قلم یاری نمیکند تا از تو چیزی بنویسم .قلم را روی کاغذ خطی خطی ام گذاشتم ،پنجره را باز کردم . ناگهان نسیم خنکی که نوید پاییز را میداد صورتم را نوازش کرد. نگاهم به آسمان افتاد .خدای من چقدر ماه امشب درخشنده است .ماه انگار از هرشب بیدار تر است . نمیخواهم بیداری ام تقصیر ماه بیاندازم . نمیخواهم گناه کاغذهای خط خطی را گردن تو بیاندازم . میدانم چرا امشب لغات یاری ام نکردند . تو هم میدانی ...

 یادت هست همه لغتهای زیبای زندگی ام را به تو بخشیدم ؟ خوب معلوم است دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . دستهایم خالی است . اما دل پری دارم . میگویند یک نفر هست که دستهای خالی را پر میکند . از عشق ، از معرفت . میگویند یک نفر هست که خیلی مهربان است . میگویند یک نفر هست که به گردن عالم خیلی حق دارد . نمیگذارد بی لغت بمانم .باید امشب سری به او بزنم . تا شاید ... نه ... حتما یاری ام کند .

 پی نوشت:

عید فطر مبارکه مبارک

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 1:26 | شنبه 1388/06/21

بازی با قلب

به نام خدا

 

 

من گفتم : نمیشه . هر کاری کردم نشد .  میدونستم اخرش اینطوری میشه ... میدونستم.

دوست گفت : چی چیو نمیشه . بلد نیستی ! اگه من جای تو بودم . آخ اگه اینطوری میشد . بهت میگفتم . به هر قیمتی بود بدستش میاوردم.

من گفتم به هر قیمتی بود ؟

دوست گفت :" آره"

من گفتم پس عشق چی میشد؟! عشق که اجباری نیست .

دوست گفت : عاشقش میکردم .

دوست ادامه داد . به همین سادگی رهایش نمیکردم . فکر کردی با یک نه گفتن پا عقب میکشیدم و میرفتم . .... نه آقا خیال کردی . من به کلمه "نه" حساسیت دارم . باید تبدیلش کنم به "آره ".

چشمان بهت زده ی من اما ، فقط نگاه میکرد .

دوست انگار از کره ی مریخ آمده بود .هیچ نمیدانست . از ارتباط آدمها هیچ چیز نفهمیده بود . تعجب نکردم . این روزها پر است از آدمهایی که نمیدانند و حرف میزنند . نمیدانند و راهنمایی میکنند ... او هرگز نخواهد فهمید معنی عشق تنیدن دو جسم در یکدیگر  نیست . معنی عشق وصال خاکی نیست  . معنی عشق  تصاحب نیست . او میتواند باشد . نه در کنار تو بلکه در جایی دیگر اما عاشقش باشی به خاطر خودش .به خاطر وجودش.

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 0:4 | یکشنبه 1388/06/15

شاید وقتی دیگر

به نام خدا

 

 

 دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !

دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .

سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .

ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...

سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر  ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !

یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...

با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 23:23 | سه شنبه 1388/04/16

راستي امروز ...

به نام خدا

 

 

دیروز بعد از ظهر هوا ابری بود و باران تندی بارید و هوا لطیف شد . من هم که عاشق تماشای باران هستم در پشت پنجره اتاقم ،سقف شیروانی سایبان وسط حیاط را نگاه میگردم که چطور قطره های باران به آن برخورد میکرد و صدای ممتد و آهنگ وارش گوشم را نوازش میداد . ولی این باران مثل باران روزهای اول بهار شاداب نبود . انگار او هم مانند خيل آدمهاي اين روزها دلش گرفته بود . همان موقع دعا كردم .براي خودم براي مردمم . براي كشورم . براي همه . ميگويند هنگامي كه باران مي بارد درهاي رحمت خداوند باز است .

راستي  امروز، تولدم مبارك ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:56 | شنبه 1388/03/30

منتظر

به نام خدا

 

 

خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . با خودم میگفتم حالا بعد از این همه مدت که همدیگر را میخواهیم ببینیم چطور باید با او روبرو شوم . پارک بزرگ شمال شهر ساعت ۱۷ . هر چه به زمان مقرر نزدیک میشدم قلبم تندتر می زد . فکر میکردم واقعا چه قدر دلم هوایش را کرده . کاش زودتر عقربه ها ،لحظه ها را در مقابل قدمهایش قربانی کند ...نگاهی به ساعت جیبی ام می اندازم . ساعت جیبی طلایی رنگ که سال گذشته توی جشن تولدم هدیه گرفته بودم .۵ دقیقه دیگر . میدانم او آدم دقیقی است . راس ساعت اینجاست ! با همین حرفها خودم را مشغول کرده بودم . یک گربه خاکستری با رده های سفید رنگ در مقابلم نشسته بود . این گربه هم مانند همه چیزهای عجیبی که این روزها اتفاق میافتد  با چشمهای گرد و درشتش و مردمک چشمش که به نارنجی میزد بدون اینکه  بترسد به من خیره شده بود . انگار من جای او را گرفته بودم !... حالا من بر عکس اون اصلا با گربه ها میانه ی خوبی نداشتم ...البته این چیزی از علاقه ی من به گرفتن عکس از طبیعت و حیوانات و گاهی انسانها کم نمیکرد.

همانطور که داشتم با تلفن همراه مشکی رنگم یک عکس از این گربه  می گرفتم  و پاک یادم رفته بود که برای چی اینجا نشسته ام ،یک نفر آهسته کنار گوشم گفت : سلام ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:11 | پنجشنبه 1388/02/17

آنـــها فرشـــــته نیستنـــد !!!

به نام خدا

 

دست در دست زیباترین موجودات زمینی که می گذاری فکر میکنی خوشبخترین موجود زمین هستی . هر چه قدر هم زیباتر باشند بر غرورتو افزون می شود . چشمهای زیبا ، چهره ای دوست داشتنی، رفتار عاشق پیشه را می طلبد .طوری که  احساس میکنی در لحظه همه با چشمهایی خیره  بر تو مینگرند. و همین باعث خود شیفتگی میشود.

بله این همان موجود است . همانی که به خاطره تو خلق شده است .همانی که تو میخواستی.       یک فرشته...

 اما در پشت نقاب آن همه زیبایی و معصومی ، پشت آن چشمهای دوست داشتنی و دستهای به ظاهر مهربان ، چیزی نیست جز بی وفایی ، بی عدالتی ، رفتن و فراموش شدن. چیزی نیست جز یک نقاب بزک .

من چه میگویم ...

تو چه می فهمی ؟! نمیدانی و نخواهی دانست. مگر آنکه گرفتارشان شوی ، مانند صیدی در تور صیاد . آن وقت خواهی دانست ، آنها فرشته نیستند !

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 16:0 | چهارشنبه 1387/12/21

لابه لای خاطرات

به نام خدا

 

لابه لای خاطرات

 دنبال یکی از کتابهایم توی زیر زمین خانه مان میگشتم . یه رمان به اسم " کارمن"  آخه قولش رو به یکی از دوستام داده بودم . رمان قشنگی بود . من که خیلی دوستش داشتم . همانطور که لابه لای قفسه ها و کتابهای قدیمی دنبال کتابم میگشتم . ناگهان توی گوشه ی زیرزمین یک جعبه چوبی قدیمی رو دیدم . البته این جعبه را زیاد دیده بودم . ولی تا به حال به آن توجه نکرده بودم . حس کنجکاویم باعث شد تا درب صندوقچه را باز کنم . توی صندوقچه پر بود از کتابهای قدیمی . کتابهایی که اگر الان به موزه تقدیم کنم . کلی از من تشکر میکنند . مفاتیح زیبای خطی ، اشعار جوهری و ... متعلق به پدر بزرگ و یک آلبوم عکس قدیمی  که برای پدر و مادر بود . آلبوم رو که باز کردم پر بود از عکسهای رنگی و سیاه سفید . برای جوانیهای مامان و بابا . حتی عکسهایی از دوران کودکی آنها . البته برخی هاش تکراری بود . پیشترها در آلبومهای دم دست خانوادگی دیده بودم . اما اینجا یک عکس قدیمی وجود داشت که متعلق به هیچکس نبود . هیچکس که من میشناختمش . آره ، غریبه بود . پشت عکس را نگاه کردم . " ف. م... بلوار الیزابت۱۳۵۰"آره اسمش را که دیدم یاد دفتر شعر بابا افتادم . اتفاقا دفتر شعرش هم آنجا بود . پر بود از روزهای عاشقی و دلواپسی . به گمانم این عکس برای زمانی هست که پدرم ۲۰ سالش بوده و این دختر هم همینطور... یاد خودم و تو افتادم . یاد آن همه کاغذ نوشته های خودم . البته شعرهایی که بابا برای دختر مورد علاقه اش نوشته بود پر مغز تر و زیباتر بود .توی فکر فرو رفتم . با خودم گفتم . ببین ... ببین دیدی ... دیدی عشق چیه ؟!! یادت هست که گفتی  " فراموشم میکنی . همه این حرفها با ندیدن تمام میشود ". اما دیدی اینطور نشد . تو هم برای من مانند این عکس به یادگار خواهی ماند . البته نه مانند او در گوشه ی انباری خانه . بلکه مانند گلی بر روی طاقچه دلم .

ناگهان به خودم آمدم . با خودم گفتم پاشو بگرد رمان رو پیدا کن  تا خودت لابه لای  این همه خاطره گم نشدی ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:13 | پنجشنبه 1387/11/24

یادت باشد یادم هست

به نام خدا

تا زنده ام با تو خواهم ماند . یادت باشد ...

حتی اگر در کنار من نباشی بازهم با تو خواهم ماند . یادت باشد ... شاید نتوانم مانند اسطوره های تاریخ یا مانند عاشقان اعظم در کنارت باشم . اما هستم به یادت ... یادت باشد ...

از عطش نبودنت می سوزم مانند شمع، میچرخم مانند پروانه ،یادت باشد ... عشق را با تمام وجود به تو اموختم . یادت باشد... همه وجودت را غرق احساس عشق و شور کردم یادت باشد ...

و لبخند را به تو که همیشه اخم میکردی آموختم یادت باشد...

اشک را به یادم آوردی یادم هست ... غرور و انتظار را یادم هست ...بغض و بی اعتنایی را یادم هست ...

تنهایی و رفتن را هم یادم هست ...

یادت باشد ،،، یادم هست ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:36 | یکشنبه 1387/10/29

خودت خواستی تقصیر من نبود ...

به نام خدا

 

زندگی شیبی است و عشق سیبی است و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم وترتیبی است واما تو:
قرار نبود آن وقتهای تو جایشان رابا این وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس.بوسه.عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.

قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بیقراری بودوبس.گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.

اما یقین دارم کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد. مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود.

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:23 | چهارشنبه 1387/10/04

دیگر حتی دل تنگت نمی شوم

به نام خدا

دیگر حتی دل تنگت نمیشوم ...به تو فکر نمی کنم .... از تو رد می شوم و به اکنون هایی می رسم که می گذرند و من بی توجه به انها چمباتمه زده ام و به تو فکر می کنم .

چه خوش خیالی است خیال آمدنت و من چه ساده چشم های سیاهم را به در دوخته ام با این که می دانم آمدنی نیستی .

چه انتظار واهی ای است !

افسوس که دوست داشتنت زیبا نبود چون خیال آبی نیلوفر...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:38 | یکشنبه 1387/09/17

جايي براي پيردمردها نيست ...

به نام خدا

 

 

بعضي وقتها ناخود آگاه خند ه ام ميگيرد . ياد شيريني خاطرات شيرينم  حس خوبي به من  دست ميدهد .اما بعضي وقتها هم بغضم ميگيرد و چشمهايم خيس ميشود . ياد كودكي ام ميافتم . ياد دبستان و ياد همه دوران زندگي ام . ياد كيفم كه هميشه بوي كيك سيب مي داد . ياد چهره ي معصوم و دست هاي كوچكم  .ياد افكار كودكانه ام . ياد صداقت صادقانه ام. ياد حرفهاي نسنجيده ام . ياد خط كشهايي  كه ناظم ميزد ،ياد مشق هاي شب .ياد مهربونيهاي مامان و جذبه ي بابا. ياد مادربزرگ و لواشكهاي خوشمزه اش . دوچرخه ي قشنگ دوستهاي رنگارنگ.ياد مردم آزاري و فرار كردن ...

             اينجا لبخندي تلخ تر بر لبانم مينشيند . به خيالت جامانده ام ؟!  نه اشتباه نكن در كودكي نمانده ام . فقط نمي خواهم فراموشش كنم ... كمي جلوتر  مي آيم ...

             اما نه ، نمي خواهم . هر بار كه جلوتر مي آيم تو را ميبينم . تو زيبا بودي و مهربان . شاد بودي و همزبان ... اما...

             نه ،همان كودكي بهتر است . بگذار همانجا بمانم ، انگار اينجا جايي براي پيرمردها نيست ...

 

     

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:39 | دوشنبه 1387/08/13

مرگ تنها رویداد هیجان انگیز زندگی ماست که هرگز برای کسی تعریف نخواهیم کرد ...

به نام خدا

 

چراغ خطرها و ورود ممنوع ها

چراغهای قرمز یادت هست ؟ تا به حال چند بار از چراغ قرمزهای شهر عبور کرده ای ؟ و یا تا بحال چند بار از اینکار لذت برده ای یا چند بار پشیمان شده ای ؟ لزوما چراغ قرمزها چراغ راهنمایی و رانندگی نیستند ! آنها میتوانند چراغهای قرمز زندگیمان باشند . مینوانند چراغهای قرمز دیگران باشند .که پیامشان" ایست " است. چراغها قرمز هایی که بعضی وقتها عبور از انها مستلزم جریمه های سنگینی است .

نظرت در مورد ورود ممنوعها چیست ؟ تا بحال چند بار این کار را کرده ای ؟یعنی چند بار در ورود ممنوع ها وارد شده ای ؟یا آیا کسانی بوده اند که به ورود ممنوعه های شما وارد شده باشند ؟جایی که شب روز ندارد، همیشه ممنوع است ...

 ولی چراغ قرمزها همیشه قرمز نیستند .گاهی سبز و گاهی هم زرد چشمک زن میشوند و میتوانیم با احتیاط عبور کنیم ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 10:30 | دوشنبه 1387/07/15

پاییز تا آمد عاشق تر شدیم

به نام خدا

پاییز آمد تا عاشق تر باشیم

صدای خش خش برگهای خزونی را زیر پاهایم میشنوم . درختان  رنگشان را به پاییز باخته اند . و خسته... خسته از یک تابستان گرم، به استقبال پاییز رفته اند ...

 

 

 پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید...

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...

پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است...

در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:52 | سه شنبه 1387/07/02

بهار من با تو زیباست . با تو که خود میدانی...

به نام خدا

و بهار نیز آغاز شد . عید هم پایان یافت و حالا باید یه سال جدید کاری رو آغاز کنیم . من هم مثل خیلیهای دیگه دوست دارم امسال را متفاوت آغاز کنم . میخواهم کمتر اشتباهات قبلی خود را تکرار کنم . میخواهم بهتر باشم . سالی که گذشت سالی بود پر از ماجراهای رنگ و بارنگ برای هر کدام از ما . سالی که پر بود از شادیها و غمها . دلبستگیها و جدایی ها . بودن و نبودنها . تولد و مرگها .اشکها و لبخندها . عشقها و دلتنگیها ...

...  اما با همه این مسایل زندگی ادامه دارد .

زندگی ادامه دارد و ما باز هم در گیر ودارو مشکلات و سختیها دست وپنجه نرم میکنیم و با انها مبارزه میکنیم . ولی چه چیزی ین مشکلات را بر طرف میکند؟من که میگم امید .شمارو نمیدونم  .

سالی که گذشت خاطرات عاشقانه من را هم برد . برد و به کتاب خاطراتش پیوست .

درسته که رفت و تموم شد . اما همیشه برای من تازه است و تازگی دارد .

توی این شهر سیاهی

میدونم تو بیگناهی

باسه حتی همیشه

قشنگترین اشتباهی

حالا دیگه خوب میدونم

به تو رسیدن  محاله

برای گذشتن از من حال تو چه بی قرار ه

تو غرورم و شکستی دل به یکی دیگه بستی

حالا هر شب بی تو قلب من میگیره

منو تهدید میکنه بی تو میمیره

صدای رفتن تو تو گوشمه انگار

میگه از پیشم برو

...  خدانگهدار

میدونم انتظار فایده نداره

دله من همیشه زرده و بهار نداره

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 23:12 | پنجشنبه 1387/01/15

به کسی که راست میگوید . اسب هدیه دهید . تا پس از گفتن حقیقت با آن بگریزد...

به نام خداوند ایثار

 

    ...    کاش آن حرفها رو به او نگفته بودم . کاش مانند یک اسب افسار گسیخته جولان نمیدادم . کاش از عبرتها ، عبرت گرفته بودم و اشتباهات رو تکرار نمیکردم . فکر میکنم با گفتن حرفهایم دیگر آن دوست صمیمی مهربون با چشمان پاک نیستم . دیگر آن  دوست ویژه ای  نیستم که با دیدنش ذوق زده میشد و تحویلش میگرفت . دیگر مهمان چشمهای همیشه مهربان او نیستم .

باید رفت . باید گریخت . من جرمی سنگین مرتکب شده ام .

     ...   به یکباره همه اعتبارم رفت . به لحظه ای تمام پاکیها و اصالتم در پیش چشمانش فروریخت . اما مگر جرم من چه بود؟ ...

     ...  کلمه مقدس "دوستت دارم" مگر مسیح است که به صلیبش بکشند یا  گناه است که مجازاتش کنند . 

نمی دانم ...

کاش و کاش ، کاشهایی که اگر بکاریمشان هم سبز نمیشوند ...

چیزی نگفت ولی درس بزرگی به من داد ...

... سکوت

فقط این را میدانم که باید سکوت کرد  .  زیرا در سکوت است که عاشقی زیباست و دلبستگی ماندگار...

سکوت مرز بین حرمت و بی حرمتی است . مرزی میان بودن و نبودن ...

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:54 | دوشنبه 1386/11/29

شکسپیر :حقیقت را همانطور که هست بپذیر...

     به نام خدا

 

از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا من با او باشم . حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره میخورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم  نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمیگیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمیخواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:16 | یکشنبه 1386/11/07

پاییز

به نام خدا

 

 دنبال بی کرانگی اسیر یک وجب شدم   

   تا بی نهایت رفتم و

آخر رسیدم به خودم

***************************************************** 

روز شمار تقویم ، آخرین روزهای پاییز را نشان می دهد . ومن مثل همیشه کنار پنجره ی اتاقم نظاره گر آسمان ابری و پر غبار شهر بودم ، نمی دانم هوای اتاقم مه آلود است یا هوای بیرون . تک درختی  روبروی من است که چهره اش از خزان زرد گشته است و برگهای زردش  سنگینی پاییز را نشان میدهد . هر برگش که به زمین میافتد . یک زندگی ،خزان میشود . برگ برگش روایت گر زندگی پر دغدغه و کوتاهی است که حالا چیزی از آن باقی نمانده است . نا خودآگاه به یاد داستان دخترک بیمار افتادم که عمرش بسته به عمر برگهای درختی بود که روبروی پنجره اتاقش  قرار داشت و اون نقاش ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:23 | پنجشنبه 1386/09/22

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

به نام خدا

روزهای پاییزی با غروبهای دلگیرش ، هوایی تازه دارد . برگهای زرد پارک شهر و نسیم سرد پاییزیش همیشه حس غریبی به من می دهد . هنگامی در چنین هوایی زیر درختان کهن پارک قدیمی شهر قدم میزنم  نا خود آگاه به فکر خاطره هایم میافتم . نگاهم به سویی میچرخد و چشمانم به نقطه ای خیره میشود به گوشه ای از پارک ، به یک صندلی . آن هم به من خیره میشود. گویی زمان به عقب بر میگردد . ناگهان خودم را روی صندلی آهنی سردی میابم در کنار کسی که حالا دیدنش یه آرزوی بزرگ برای من است . در چشمانش خیره میشوم . با تعجب به من نگاه میکند و با همان چشمهای معصومش میگوید : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟ مثه غریبه ها !!! نفهمیدم چه شده است ! فقط میدانم بازهم غرق در خاطره هایم شده ام . ولی نه ! انگار حقیقت دارد . انگار بازهم آن صحنه ها تکرار شده اند . انگار یک باره دیگر فرصت پیدا کرده ام .

 اینبار دیگر نمیخواهم مانند دفعه ی پیش همه چیز را خراب کنم . اینبار نمی خواهم مانند گذشته حرفی برای گفتن نداشته باشم . این بار می خواهم همه چیز را بگویم . اینبار غروری ندارم که بشکند  .دیگر حرفهایم حاشیه ای ندارد . میخواهم همه چیز را بگویم . خیره در چشمهایش نگاه میکنم و میگویم میخواهم حرف دلم رو بگویم . گفت :حرف دلت ؟! گفتم : آره . گفت خوب ...  اگه خجالت میکشی چشماتو ببند . گفتم : باشه ولی تو گوشاتو باز کن . گفت باشه... و من با تمام وجود فریاد زدم : دوستت دارم ...

ناگهان نسیم خنک پاییزی چشمانم را نوازشی کرد  .  به خودم آمدم . تنگ غروب بود و من همچنان خیره به صندلی آشنای پارک به یاد روزهایی بودم که  از آن به جز خاطره ای در ذهن چیزی ندارم ...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:58 | پنجشنبه 1386/08/17

می نویسم (د ی دار)تا اگر بی من دل تنگ منی یک به یک فا صلها را بردارد...

به نام خدا

I love you

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 16:11 | یکشنبه 1386/07/15

انسان! خودت به یاری خود برخیز! . بتهوون

بنام خدا

 هزار و یکبار عشق
 
 
 
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.  

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:41 | پنجشنبه 1386/06/15

RSS