من فقط یک سووال پرسیدم ؟!!
به نام خدا
دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
در جشنواره گل ،پاییز چه پر فریب، غمگین غزل واژه ی هجرت سروده است ...
به نام خدا
مبعث پیامبر عشق و رحمت ، حضرت محمد مصطفی بر همه آزادگان تهنیت باد .

مثل ابرهای زمستون
نه زمین خاک قدیمی
نه هوا همون هواست
تا چشام کار میکنه
هرچی که مونده نابجاست
داره از قبیله ی ما یکی یکی کم میشه
هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه
مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره
شیشه ی نازک دل منتظره تلنگره
غم سفره های خالی
دستهای نحیف مردم
داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم
غم اعدام ستاره انهدام سرو و آزاد
تیرباران شقایق باغبانی کردن باد
همه قطره های خونین که به خاکم شده فریاد
همه اینهایی که گفتم بغض هر روز منه
من و در من میشکنه
خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...
منت خدای را عزو وجل
بنام یگانه های پرستوهای بی آشیانه برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.

گفته بودی سهراب بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .
ولی از خستگی عشق چه میدانستی
شوکرانش را آیا هرگز به تو قطره قطره نوشاندش کس
شده یکبار به جز گرمی عشق به غم سردی آن هم برسی
سردی عشق چیز ویرانگر بی احساسی است
در همه زندگیت داشتی لحظه ی بی توصیفی
سهراب عشق به جز چهره ی گل ، آب ، درخت چهره دیگر هم دارد
عشق سنگی است که زیبایی را به نگاهم چه حقیرانه شکست
سهراب...
عشق را اگرچه چه من تجربه اش کرده ام و سرنگش را نوشیده م
گر تو هم تجربه اش می کردی ، شاید آن وقت چنین میگفتی :
<<بدترین درد رسیدن به نگاهی است که در سردی عشق رنگ خود باخته است .>>
حتي ميمونها نيز گاهي از درخت ميافتند...
به نام خدا

با سلام به همه دوستاي خوبم كه ميان و زحمت مي كشن و نظر ميدن و بازديد ميكنند . در جواب به دعوت نسرين خانم كه گفته بودن از چي مي ترسم بايد بگم كه من بچگيها زياد نمي ترسيدم .
ولي از تاريكي خيلي ميترسيدم ، شبا از ترس سرمو از زير لحاف بيرون نميآوردم نمي دونم از ترس بود يا از گرما بود كه حسابي عرق ميكردم . تازه شبا هم كه كار واجب بهم دست ميداد از ترس نميرفتم .تازه اخه ميترسيدم جن بياد بخورم...از ارتفاع و از آسانسور هم ميترسيدم .
ولي الان براي خودم يه پا آرش كمانگيرم . ببرهم حريفم نيست
ولي فكر كنم الان مردها از زناشون بيشتر ميترسن تا از تاريكي و جن وفيلم وحشتناكو اين جور حرفا ![]()
يك شعر نو هديه من به همه دوستاي خوبم
یک با یک برابر نیست !
يك اگر با يك برابر بود
معلم پاي تخته داد مي زد
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخركلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند
معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر بود
كه يك با يك برابر نيست...........
![]()
نظر شما چیه ؟...![]()
زندگی کتابیست پر ماجرا. هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز ...
به نام خدا
سلام
این بار با سهراب سپهری
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای تحقیقاتش ندادن .
تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در .....
یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک
پاکت رو به دستش داد و رفت !!
طاقت نداشت که برسه توی اطاقش ، همون جا پاکت رو باز کرد !!
یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...
یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه :
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت ... ![]()
بزرگ ترین دستاوردهای تاریخ کار انسان هایی بوده که فقط اندکی از انبوه همتایان خود پیش تر بوده اند.
به نام خدای مهربان




گـزیـده اشـعـار سـیـف فــُـرغـانـی
نــوبـت ز نــاکســان شـما نـیــز بگـذرد
بعـد از دو روز از آن شما نـیـز بگـذرد
ایـن گــرگـــی شـبـان شـما نـیـز بگـذرد
این نوبت از کسان، به شما ناکسان رسید
بـیـش از دو روز بــود از آن دگــــر کسان
ای تـو َرمه سپـرده، به چـوپان گـرگ طبع
این عـوعـو َسگان شما نـیـز بگـذرد
گـَــرد سـُـم خـران شـما نـیـز بگـذرد
در مملکت چو غـُرِش شیران گذشت و رفت
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
باران نام داستانک امروز هست امیدوارم از خوندن این داستان هم مانند داستانکهای قبلی لذت ببرید ![]()
مادر بزرگ همیشه به شوخی میگفت: نوه عزیزم دختر گلم اینقدر ته دیگ نخور اگر رعایت نکنی شب عروسیت باران خواهد بارید .
سالها از مرگ مادر بزرگ گذشت . تابستان داغی بود . دخترک عروس شده بود در لباس سپید عروسی همیشه به فکر مادر بزرگ بود .
باران اشک پهنه صورت نوعروس را خیس کرده بود .![]()
از نظرات قشنگتون سپاسگذارم
کسانی که اسلحه شان را به سرعت کنار نگذارند، خود شکار اسلحه ها خواهند شد...

ساقی ما اختیار تام داشت چهارده آیینه در یک جام داشت
دست ساقی چون در خوم را گشود جز محمد هیچ کس انجا نبود
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را
خبر امد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن اگاهست
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند بی سر و بیپا و دستم کند
میروم که از خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را
... و تو خواهی آمد مهدی جان... ای بزرگ مرتبت . و جهان را گلستان خواهی کرد روزی که همه در مقابلت سر تسلیم فرود آورند . آری عدالت در انتظار یار روزشماری میکند . عدالت در غم یارش غمگساری میکند.![]()
پس چرا نمیایی ؟ پس چرا با ما قهر کرده ای؟ چرا دیگر سراغی از دل ما نمگیری ؟ چرا اسارت ما را در ژرفای بی محبتی این دنیا رهاییی نیست . پس کی میخواهی بیایی ؟پس کی ... ؟؟؟![]()
سلام عزیزان عیدتون مبارک ![]()
![]()
![]()
نام داستانک امروز خواستگار هست
هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد .
در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد . کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .
امیدوارم لذت برده باشید و این عید را در کنا خانواده خوبتون شاد باشید
به امید ظهور یار ...![]()
زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!

سلام عزیزان خسته نباشید از همه دوستان خوبم نهایت تشکر رو دارم که لطف میکنید و زحمت میکشید و می آیید و سر میزنید . واقعا ممنون
امروز هم با یک داستانک دیگه اومدم امیدوارم خسته نشید از این داستانکها اگه خسته شدید من موضوع وبلاگمو عوض کنم و در مورد یه چیزای دیگه ای صحبت کنم .
به نام آنکه پیچک را گیسوی طبیعت قرار داد.
![]()
در جنگل عشق بذری کاشته شد.اکنون پس از گذشت سالهای سال به نهالی تبدیل شده است.
کاش باران بیشتر باریده بود آنگاه این نهال خود جنگلی شده بود.ولی افسوس که نه این دنیا جای این همه جنگل را دارد و نه ابرها معرفت این همه باریدن را.
بی کس
ولی جنگل هایی پر درخت دارد که بر عکس نهال و ابر تو...
ابر معرفت آن را دارد که درختها را آنقدر آبیاری کند تا تو چهره ی خودت را در این میان پنهان کنی و مانند یک آفتاب پرست رنگ به محیط ببازی نه به حقیقت...
هیچکس
با تو می گویم
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش
عشق
عشق هم مثل تولد و مرگ توی زندگی انسان فقط یه بار اتفاق می افته !
یاد
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد . ولی بدون اینکه چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: " امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ."
آن دو کنار یکدیگر به را خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گفتند کمی آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که یلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد .
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . پس از آنکه از غرق شدن نجات پیدا کرد بر روی سخره سنگی این جمله را حک کرد: " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد".
دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آن که من با سیلی تورا آزردم تو ان جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی .
دیگری لبخندی زد و گفت: "وقتی کسی ما را آزار میدهد . باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید ان را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد."

منتظر نظرات زیبای شما عزیزان هستم
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد![]()
سلام راباید از انتهای قلبهای عاشق گرفت و من در جستجوی سلام به تمامی قلبها سرک کشیدم
ولی نشانی از عشق نیافتم تا اینکه به قلب رسیده ام متوسل گشتم پس میگویم سلام.
سلامی به پهنای آسمان .سلامی به زیبایی جنگلها و به آبی اقیانوسها![]()
SALAM
با تو میگویم
داستانک: وبلاگ مستعار![]()
آن شب از خیابان میگذشت . خیلی از خانه دور نشده بود .که اتومبیلی به او زد .خیلی محکم. باعجله او را به بیمارستان رساندند. اما کار از کار گذشته بود . به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد. کارن راسل
سخنی از سهراب

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.
"خانه دوست كجاست؟" ![]()
در فلق بود كه پرسيد سوار.![]()
آسمان مكثي كرد.![]()
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:![]()
"نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
ودر آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
![]()
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
![]()
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
![]()
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
![]()
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست.
واقعا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
از سهراب عزیز
شعر
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو
و چنین است که خواهی دانست
این دانستن حاصل تجربه توست
*************************************************************************
پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
***
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
***
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم
اگر روحت گرفتار شب تاريك و بيم موج هائل شود مهمترين ستاره اي كه مي تواند ما را از وحشت به بيراهه رفتن نجات دهد . اين قاعده ساده است :
" هرگز هرگز هرگز به خودت خيانت نكن "
امید

اميد..... ![]()
![]()
![]()
حتي در آسمان تيره و ابري هم مي توان ستاره پيدا کرد،
حتي از درياي خروشان وطوفاني هم مي شود ماهي گرفت،
اگر آب نيست وآفتاب بي رمق است ،
ميتوان حتي گل ودرخت را در حافظه کاشت
و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت.
تنها بايد به چشمهايمان بياموزيم که زيباييها را جستجو کنند،
به گوشهايمان ياد بدهيم که زمزمه هاي مهرباني را بشنوند،
به قلبهايمان هشدار دهيم که
جز برای محبت وعشق نتپد
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمنتظر نظرات قشنگه شما
این کار خداست...
به نام آنكه مرواريد عشق را در صدف قلب آفريد.
این کار خداست ![]()
آیا تا کنون برایتان اتفاق افتاده که در جایی نشسته باشید وناگهان احساس کنید دلتان می خواهد برای کسی که دوستش دارید کاری انجام دهید؟
این کار خداست که از طریق ندای قلبتان با شما صحبت کرده است
آیا تا کنون از فرط تنهایی احساس کرده اید که به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید؟
این کار خداست که می خواهد با او حرف بزنید
آیا پیش آمده در فکر کسی باشید که مدتها او را ندیده اید و ناگهان تلفن و یا پیغامی از او دریافت کنید؟
این کار خداست نه یک اتفاق و یا یک تصادف
آیا تا کنون چیزی را به دست آورده اید که در خواستش را نکرده باشید مثل پیدا کردن پولی در جایی از منزل و یا دریافت حوالهء خرید چیزی و......؟
این کار خداست که از نیازهای شما با خبر است
آیا هرگز در موقعیتی قرار گرفته اید که ندانید چگونه آنرا به نحو احسن طی کنید و بعد به جایی برسید؟
این کار خداست که شما را هدایت میکند.
آیا می پندارید که این متن را به طور اتفاقی می خوانید؟
این کار خداست
و باز هم کار خداست که....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قرار است
تمام لغت هاي جهان را پاك كنند
و فقط يك لغت سهم من باشد
"تو" را انتخاب ميكنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!
او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد
جرم من ا ين بود تنها يک نگاه
با مجازاتي چنين سنگين سخت!
يک جدايي وا ه ي تلخ
اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است
گر که تنها عاشقي جرم من است
دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادداشتی از یاسمن عزیز
بنام یگانه های پرستوهای بی آشیانه
برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.
زندگی شیبی است و عشق سیبی است ووای بر حال آن که در عشق پایبند نظم وترتیبی است واما تو:
قرار نبود آن وقتهای توجایشان رابااین وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس.بوسه.عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیشت باشد.قرار تنها بر بیقراری بودوبس.گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.اما یقین دارم کودک دلت کمترازپیش بهانه ی لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد.مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود.
زیرامن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم![]()
یادداشتی از یاسمن عزیز divane_zanjiri ![]()
![]()
![]()
سخنی از بزرگان
سه اصل را فراموش نکن؛ احترام به خویشتن، احترام به دیگران و پذیرش مسوولیت کلیهِ اعمالی که انجام میدهی . دالایی لاما ![]()
ارسطو و شادی
شادی، بهترين چيزهاست. آنقدر اهميت دارد كه ساير چيزها تنها برای كسب آن هستند.
عبيد زاکانى
از فضايلِ پشتگردنی اين است كه حسنِ خُلق میآورد، خمار از سر به در میكند، بَدرامان را رام میسازد و ترشرويان را منبسط میسازد و ديگران را میخنداند و خواب از چشم میربايد و رگهای گردن را استوار میسازد.
فرق من و تو
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟
نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
فصل چشمانت
يادمه فصل پاييز توي چشمات
يادمه فصل موندن توي حرفات
ميدونم ميخواي بري سفر سلامت
ميمونم منتظرت تا صبح برگشت
رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره
ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره
رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره
تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...
باتو میگویم
با تو می گویم
زيستن دگرگون شدن است، و زندگي مجازي انديشه هاي مكتوب ما نيز تابع همين قانون است :
به زندگي ادامه مي دهند، مُدام دگرگون مي شوند و شباهتشان به آنچه از قلب مان ترديد و پرتو گرفته دم به دم كمتر مي شود. آناتول فرانس
راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستم.
وقتی معلم می شویم یا در موقعیتی برای قضاوت در مورد حدود آموخته های دانش آموزان قرار می گیریم، فراموش می کنیم که بهترین چیزها در آموزش معمولاً آنهایی هستند که قابل اندازه گیری نیستند.
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.
ايستگاه خدا

ايستگاه خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر روبه جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
با سهراب
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
برای چشمهای تو.... چقدر کوچک است واژه های من!
برای گفتن ترانه ای نمی رسد به تو شعرهای من!!! ودستهای گرم تو شد آ شیانه ی کبوتران خسته ای که هر سحر نگاه میکنند به بال های بسته ای!!!!
دستهای گرم تو بوی ستاره میدهد... درخت خشک قلب من کناره تو جوانه میدهد!!!
هزارو یک شب
شبی دزدی به گله ای زد و و ۱۰۰ گوسفند به سرقت برد. فردای همان شب پیرمرد چوپان از ماجرا خبردار شد و با کمال عصبانیت به در قصر پادشاه رفت و در قصر را می کوبید که پادشاه گوسفندان مرا پس بده.دربانان قصر گفتند چه میگویی پیرمرد . چرا گستاخی میکنی .پیرمرد یا در یک کفش گذارده بود که باید پادشاه راببیند .خلاصه خبر به گوش پادشاه رسید که آری پیرمرد چوپانی میخواهد اورا ببیند. پادشاه که اوضاع را اینگونه دید. گفت بگذارید بیاید .ببینیم چه میگوید؟!! .
پیرمرد وارد قصر شد ودر دبارپادشاه حاضر گردید. و با کمال جسارت پادشاه را با فریاد صدا میزد. پادشاه حضور یافت و دستور داد سربازان رهایش کنند. تا حرفش را بزند. پادشاه گفت بگو پیرمرد چه شده؟ چرا اینقدر گستاخی میکنی؟!! پیرمرد گفت : مگر تو شاه نیستی . پادشاه گفت خوب اری. پیرمرد ادامه داد مگر تو پاسدار ناموس و جان و مال مردم نیستی . پادشاه گفت :خوب آری .پس گوسفندان من کو انها را پس بده . پادشاه با تعجب گفت کدام گوسفندان !؟ پیرمرد گفت دیدی دروغ گفتی. وزیر گفت :قربان گستاخی میکند اجازه دهید... پادشاه گفت نه نمیخواهد حق با اوست خسارتش را بدهید تا برود. وآنها چنین کردند.و پیرمرد سواربر الاغش شد و رفت. پادشاه با دلخوری رو به وزیر کرد و گفت: اگر یه وزیر مثل این پیرمرد داشتم غمی نبود. وزیرکه ناراحت شده بود گفت اگر اجازه دهید یک راه حل دارم که میشود سکه های رفته را بازگرداند.پادشاه گفت بعید میدانم ولی خوب هر چه میدانی همان کن .وزیر کیسه ای زر برداشت به دنبال پیرمرد براه افتاد. و به اورسید.وزیرگفت: پیرمرد پادشاه سلام رساند و گفت اگر به این سه سووال پاسخ دهی یک کیسه زر دیگر به تو پاداش خواهد داد.پیرمرد گفت بگو . وزیر گفت اولین سووال : خداوند چه چیزی میخورد ؟ پیرمرد گفت: غم ما بندگان گناهکار. وزیر گفت خوبُ سووال دوم : خداوند چی می پوشد؟ پیرمرد گفت : عیب ما بندگان را می پوشاند. وزیر گفت خیلی خوب و حالا سووال سوم: کارخداوند چیست؟پیرمرد گفت : خوب من این سووال را باید در جای بلندتری جواب دهم اگر اجازه دهید روی اسب شما بنشینم و ان پاسخ دهم. وزیر گفت باشد اشکالی ندارد. پیرمرد سوار بر اسب شد با تازیانه ای که به اسب زد همانطور که با سرعت دور می شد در جواب سووال سوم گفت : کار خداوند خلق آدهای کودنی مثل شماست اینگونه الاغ را با اسب عوض میکنند .پادشاه که از پنجره قصر به بیرون نگاه میکرد وزیر را دید که دست از پادرازتر به سمت قصر می آید....
سخنی از سهراب
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
کاش میشد
کـاش
كاش مي شد قلبها آباد بود
كينه و غمها به دست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
نم نم بارون هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي
گم شوند پشت نقاب زندگي
كاش مي شد كاشها مهمان شوند
در ميان غصه ها پنهان شوند
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
ردپاي قهر و كين رنگين نبود
كاش مي شد روي خط زندگي
با تو باشم تا نهايت سادگي
*تقديم به يه مهربون*
عشق
شهر عشق
می نویسم از تو!
از تو ای شادترین ای تازه ترین نغمه عشق
تو که سر سبز ترین منظره ای تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود
به تو می اندیشم! به تو می بالم!
روزها می گذرد
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این غالم خاکی پیدا می شود
دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش
دوستت دارم
از زمین تا به خدا
حرفهای زیبا
بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم .اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.
بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.
اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار
روزی دوباره می آید
![]()
![]()
![]()
روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روز که هر لب ترانه ایست
که کمترین سرود بوسه باشد
روز که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه میریزیم
وانتظار می کشیم
ومن آن را انتظار میکشم
حتی اگر روزی که دیگر نباشم
احمد شاملو
با تو میگویم
با تو می گویم
هر که از شاهرا به بیراهه رور در سر گردانی کژراهی بیافتد . مولا علی (ع)
اگر کله خالی هم مانند شکم خالی سر و صدا میکرد . عقل ما انسانها بیشتر از اینها بود. متر لینک
احتیاط لازم است . حتی در احتیاط. لا مارتین
تهور بیجا از جهل ناشی میشود و احتیاط بیجا از عقل . انیشتین
پیروزی حق کسانی است که از شکست خود درس گرفته اند . فراتسیس بیکن
سخن دوست
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
مثل هندیها
ما آدمها مثل هندی ها روی زمین راه میرويم، با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.در سبد جلو صفات نیک مان را میگذاریم و در سبد پشتی عیبهامان را نگه میداریم. به همین دلیل در روزهای زندگی ، چشمانمان را بر صفات نیک خود میدوزیم و فشارها را در سینه مان حبس میکنیم.
در همین زمان، بیرحمانه در پشت سر همسفرمان که در پیش روی ما حرکت میکند، تمامی عیوبش را میبینیم.اینگونه است که در باره خود بهتر از او داوری میکنیم . بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود درباره ما به همین شیوه می اندیشد.
گیلبرتودنوچی
مساعدت
دوست خوب
دوست معمولي ، دوست واقعي
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند
< دکتر علی شریعتی >
عشق

Love is like playing the piano. First you must learn to play by the rules, then you must forget the rules and play from your heart
بنام خدا
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد
سلام راباید از انتهای قلبهای عاشق گرفت و من در جستجوی سلام به تمامی قلبها سرک کشیدم ولی نشانی از عشق نیافتم تا اینکه به قلب رسیده ام متوسل گشتم پس میگویم سلام.
********
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سبزچار فصلش همه آراستگی ست.
من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست.
من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی.
سبزه یخ میزند از سردی دی.
من چه میدانستم دل هر کس دل نیست.
قلبها ز آهن و سنگ . قلبها بی خبر ازعاطفه اند
حرفهای زیبا
با تو میگویم
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
نرو از رضا صادقي
نرو
تو هم مثل من نمي توني دووم بياري نرو
تو هم مثل من تو غصه كم مياري نرو
آه نرو
نرو، تو هم مي پوسي، مي ميري بي من نرو
تو هم طاعون غم مي گيري اي من نرو
آه نرو
تو كه مي دوني من بي تو تو بي من يعني حسرت
تو كه مي دوني بي جواب مي مونه عشق عادت
تو كه مي دوني كم مي شم
تو كه مي دوني كم مي شي
تو كه مي دوني هم آغوش غم مي شي نرو
آه، نرو، نرو












