بــازی تــــــمام شـــد ...
به نام خدا
بازی تمام شد ...
چند روز پیش که برای انجام کاری به طرفای خیابان حافظ رفته بودم . ناخودآگاه چشمم به تالار فرهنگ افتاد .وهمه چیز مثل فیلم در ذهنم تداعی شد.قدم در تالا رگذاشتم ... اوه ! خدای من . هنوز هم همانطور برام هیجان انگیزه . درب تالار باز بود . سرکی داخل کشیدم عده ای در حال تعمیرات بودند . خبری نبود .اما صندلی هایش را میشناختم . روی" سن " زیبا و بزرگش همچنان خودم را میدیدم که چطور دارم نقش اجرا میکنم ...
هرگز یادم نمیرود . هشت نفر بودیم . از سرویس آموزش و پرورش پیاده شدیم و به طرف تالار رفتیم . محوطه پر بود از گروههایی که از مناطق مختلف تهران برای شرکت در مسابقه تئاتر شرکت کرده بودند . چه قدر اظطراب داشتم .
با بچه های گروه رفتیم تا توی تالار و سن نمایش رو ببینیم ... تا وقتی رفتیم روی سن جو گیر نشیم. باورم نمیشد سن به این بزرگی . وای خدای من چقدر صندلی !!! و چه قدر مردم که برای دیدن تئاتر آنجا امده بودند . اولین بارم بود که میخواستم روی سن به این بزرگی بازی کنم ...
اما عشق چیز دیگری است . عشق همه مشکلات را آسان میکند . گفتم بچه ها بهتره نفس عمیق بکشیم . نوبت ما شد . وای خدای من .کمکم کن تا دیالوگهام رو فراموش نکنم .
اما واقعا دیدن این همه تماشاچی برایم بسیار هیجان انگیز بود
شعارمون این بود "هرگزبه تماشاگرها نگاه نکنیم ". زیرا نگاه کردن به تماشاگرها تمرکزآدم رو بهم میزنه و همه چیز از یاد آدم میره . البته ما یک سال تمرین کرده بودیم . خودمون رو برای چنین روزی آماده کرده بودیم .
همه چیز برای یک اجرای خوب محیا بود . هر چند که من میدانستم در برابر تئاتر صدا و سیما ما هیچ حرفی برای گفتن نداریم . اما همان هم که بودیم به نحو احسنت اجرا کردیم ...
با اینکه هیچکدام از ما از بازی اش راضی نبود ولی هر چی بود و نبود و هر جور بود بالاخره بازی تمام شد ...
عشق و نوحه
به نام خدا
عشق و نوحه
چند وقته پیش ، شب جمعه گذرم بطرف خیابان دماوند افتاد. باید برای کاری به آن خیابان میرفتم . در نزدیکی محل مورد نظر یک پارک بود . در کنار مسجد صباغچی . پارک مملو بود از دختران و پسرانی بود که برای چند دقیقه با هم بودن آنجا را انتخاب کرده بودند. صدای نوحه بر فضای پارک طنین انداز بود . تا انجا که من میدانستم معمولا پارکها به صدای موسیقی آکنده است . کمی ک بیشتر دقت کردم دیدم در مجاورت پارک هیاتی بزرگی بود . فکر میکنم مداح معروفی هم داشت . چون صدایش خیلی دلنشین بود . تازه دلنشین تر از اون ، دختر پسرای هم سن و سال خودم و کوچکتر بودند که خیلی عادی در پارک نشسته بودند و به نوحه گوش میکردند . بعضیها تنهایی و بعضیها هم چند نفری و هر کس در گوشه ای از پارک نشسته بود . به گمانم همیشه همینطور است .فضای حاکم بر این پارک با همه پارکهایی که رفته بودم متفاوت بود. فضایی آکنده از عطر معنویت و جوانی ...
من هم چند دقیقه ای انجا نشستم . چه نوحه ی زیبایی میخواندند . با این همه هیاهو ارامش خاصی بهم دست داده بود .
نوای طنین انداز نوحه ، رمضان را با همه معنویات و مهربانیش زیباتر میکرد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
بزرگترين دلخوشي ام چشمان توست که يک آسمان ستاره در آن آشيان دارند چرا که تو از سرزمين خورشيدي و آفتاب صميمي نگاهت ماندني است حتي در هجوم بي رحم دردهاي زندگي ، تنها نگاه پر مهر تو ست که فردايي سبز را برايم ترانه مي خواند
ماه مهمانی
به نام خدا
دیشب ناخود آگاه هنگام افطار یاد افطاری پارسال توی دانشگاه افتادم . من و چند تا از پسرا و دخترا با هم دنگ گذاشتیم و یک افطاری ساده اما بیادماندنی رو ترتیب دادیم . بعد از کلاس هممون اومدیم توی فضای سبز دانشکده نشستیم . وسایل و پهن کردیم و همگی دورش حلقه زدیم .اصلا فکر نمیکردم جنیفر هم مثل بقیه به جمع ما بیاد و با ما افطار کنه . فکر نمیکردم اهل این حرفها باشه.جنیفر یکی از دوستای مسیحی مابود.او هم در کنارمون نشسته بود میخواست با ما افطار کنه . هنوز به اذان ۱۰ دقیقه ای مونده بود . من به جنیفر گفتم : جنی تو چرا نمیخوری . مگه گرسنت نیست . تو به اذان چکار داری . جنی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و با اون اخم با نمکش گفت چیه میخوای تنهایی ثواب ببری .تو که خسیس نبودی . منم گفتم نه بابا جنیفر جان من و این حرفا . اصلا همه ثواب من برای تو ، قابلی نداره . البته اگه خدا قبول کنه . جنیفر هم گفت : خدا حتما قبول میکنه . خدا خیلی مهربونه . ما هم توی دینمون روزه داریم . درسته من الان روزه نیستم ولی از صبح تاحالا من هم کنار شما چیزی نخوردم .
در همین هنگام بهمن گفت: بچه ها چقدر به اذان مونده . جنیفر یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : بچه ها بخورید وقتشه !!!!!!!!!![]()
--------------------------------------------------------
پی نوشت : جنیفر عزیز ، هر جا هستی شاد و سربلند باشی . امیدوارم روزی از ایالات متحده برگردی تا دیدارها تازه شود. یه امید دیدار.
نیمه شعبان
به نام خدا

نیمه شعبان سری به پارک ملت زدم . پارک ملت اخیرا شبها ساعت ۹ به بعد جشن رقص فواره ها را برگزار میکند . و با یه آهنگ زیبا و اون نور پردازی قشنگ واقعا فضارو دلنشین میکنه . خیابان ولی عصر پر بود از دخترها و پسرهایی که می اومدندو دور تا دور فوارهها حلقه میزدند و شادی میکردند . شب نیمه شعبان واقعا تهران غرق در نور و شادی است. خیلی جالب بود برای اولین بار بود میدیم شب نیمه شعبان در خیابان همه میرقصیدند چند مورد توی میدان ژاله(شهدا) و پارک ملت دیدم . برام جالب بود و تعجب کرده بودم . تا حالا ندیده بودم شب میلاد یک امام مردم برقصند .
از اون طرف هم ...
همه جا توی خیابونها مردم واقعا بی ریا جلوی ماشنها رومیگرفتندو بهشون شربت و شیرینی تعارف میکردند . آدم یک حس خوبی بهش دست میده و با خودش فکر میکنه .چقدر مردم یه شبه عوض شدن و بیرون آکنده از چه فضای روحانی شده .
انگار کسی کاری به این نداشت که دنیا چه خبر است . یادش نبود نان گران است و یا پولی در بساط نیست . کسی در فکر آن نبود که یارانه ها چه خواهد شد .یا مسکن یک معضل اصلی است. انگار آن شب همه واقعا عاشق بودند . انگار همه بر این باور بودند که بایک گل هم بهار خواهد شد ...
این همه زیبایی و مهربانی چشمهای انسان رو نوازش میداد . این همه عشق و ارادت قلبهای انسان را جلا میداد .
کاش ما ادمها همیشه همینطور با هم مهربان و شاد بودیم . کاش دنیا اینقدر بد نشده بود تا به هم اخم کنیم و دل همدیگر رو بشکنیم ...
کاشهایی که پایانی ندارد و حسرتهایی که کشیدن ندارد ...
-------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :اینروزها به دنبال پایان میگردم .
خشم گرفتن بر زیر دستان نشانه ی پستی است. امام هادی (ع)
به نام خدا
روزهای پیش رو همیشه من را به یاد خاطرات بد تیرماه چند سال پیش می اندازد . هیچوقت فراموش نمیکنم . آن روز برای گرفتن کارت ورود به کنکور سوار اتوبوسهای انقلاب شدم . اما اتوبوس تا پیچ شمیران بیشتر نرفت و وقتی علت را پرسیدم . گفتند جلوتر درگیریه و بسته است . باید بقیه راه را پلده بروید .
پیاده شدم و به طرف دانشگاه امیر کبیر رفتم . کارتم را باید آنجا میگرفتم . با خودم گفتم از کوی دانشگاه تا امیر کبیر راه زیادی هست . احتمالا درگیری به انجا نرسیده . درگیری در مقابل دانشگاه تهران بود .اما دامنه آن به خیابانهای اطراف هم کشیده شده بود . وضعیت هر لحظه بدتر میشد . کسانی که در برای گرفتن کارت ورود به جلسه امده بودند.نگران و وحشت زده بودند.من که قید دانشگاه و همه چیز را آنجا زدم و فرار کردم.

هر چند لحظه یک بار عده ای چماق به دست به خیل مقابل معترضان اضافه میشدند .با لباس شخصیهای که فکر کنم همان تندرو ها بودند. وضعبت اسف بار بود یگان ویژه پلیس در مقابل معترضین گارد گرفته بود و فقط به هشدار بسنده میکرد .گوشه ای از خیابان نظرم را جلب کرد . چند سرباز با همان لباسهای پلنگی نشسته بودند و سپر و باطوم خود را کنار گذاشته بودند و گریه میکردند . انگار دلشان نمیخواست طرف دیگر درگیری باشند . ایرانی پر از احساس است .پر از رحم و انصاف است . این احساس آن قدر بالاست که در زیر لباس خشن نظامی هم رنگ نمیبازد.
صف طولانی از یگانهای ویژه پلیس در مقابل معترضان صحنه خشنی را به نمایش گذاشته است . نمیدانم عده ای میگویند ما دانشجو هستیم و صورتهایشان پوشیده است . آنها به طرف پلیس سنگ میاندازند . لباس شخصیها تیر هوایی میزدند و جمعیت معترض گاهی پراکنده و گاهی جمع میشدند .
آن روزها گذشت و هرگز نفهمیدم علت تجاوز عده ای ناشناس و ضرب و شتم دانشجویان بر روی چه منطق و با چه هدفی بوده است ؟هرگز معلوم نشد چه کسي چشم شاگرد برتر کنکور را کور کرده است، چه کسي با لباس شخصي در خوابگاه تيراندازي مي کرده، چه کسي دستور حمله به کوي را صادر کرده؟
ولی خوب میدانم که در پس هر جریانی عده ای سود می برند و بازیگردان های ماجرا هستند. پس بیاییم عروسک خیمه شب بازی این موجودات سودجو نباشیم.
![]()
جشن دلتنگی
به نام خدا
چند روز پیش به سنت شبهای جمعه،سری به بهشت زهرا زدم . آخه یک سالی بود به مجید سر نزده بودم . مجید ، دوست خوب روزهای کودکی ، دوران مدرسه و همچنین همسایه دیوار به دیوار ما بود. دلم برایش تنگ شده بود . گفتم یک سری بهش بزنم . نگه بی معرفتم . رسیدم به قطعه ای که مجید توی انجا بود . اولش جا خوردم یادم می آید وقتی مجید برای خاک کردن آوردیم اینجا تا چشم کار میگرد قبرهای خالی دیده میشد . کنار قبرش مینشینم همانطور که به عکس حک شده اش روی سنگ قبر نگاه میکنم .میگویم سلام مجید ، منم مهدی .میدانم دیر امده ام . مثل همیشه . مثل آن وقت ها ... یادت هست .همیشه سر قرار هم دیر میکردم . یادت هست، همیشه میگفتی . دیر میای اشکال نداره ولی اگر یه روز سر قرار نیایی و الکی بهانه بیاری نه من نه تو... ولی دیدی ، دیدی این تو بودی که آن روز سر قرار نیامدی . آن روز لعنتی ...
اشک در چشمانم حلقه میزند به اطراف نگاهی میاندازم ، حتی یک قبر خالی هم در تیررس چشمان من نیست .چه قدر آدمها پرپر شده اند . چه زندگی بی ارزشی . همانطور که از مجید خداحافظی میکردم یاد یکی از داستانهای قرانی افتادم .
" شبي ذوالقرنین (نام کوروش بزرگ در قران) در كوچه هاي تارك شهر قدم ميزد كه صوراسرافيل بر وي نازل گرديد.و فرمود :اي ذوالقرنين ، اين سنگ را براي تو آوردم .ذوالقرنين در پاسخ گفت تو كيستي و اين سنگ چيست ؟صوراسرافيل خود را معرفي نمود و سپس فرمود :هر گاه اين سنگ سير گرديد تو نيز سير خواهي شد".
اين را گفت و رفت . ذوالقرنين سنگ را به كاخ آورد و گفت، همه دانشمندان و علما را جمع كنند تا موضوعي را مطرح كند . سپس چنين شد. ذوالقرنين گفت براي من چنين ماجرايي اتفاق افتاده است . منظور را كسي ميداند ؟ علما گفتند . سنگ را بر صفحه اي از ترازو بگذاردند و سنگهاي بيشمار روي طرف ديگر ترازو . اما اين سنگ از همه سنگ ها سنگين تر بود .همه دانشمندان و حضار هر كدام در جواب اين سوال واين ماجرا اظهار ناتواني كردند و گفتند ما منظور ايشان را ندانيم .اي ذوالقرنين بزرگ . در آن ميان يكي جلو آمد و گفت من خضر پيامبر هستم اجازه دهيد موضوع را روشن نمايم .
ايشان سنگ را در كفه اي از ترازو نهاد و مشتي خاك بر كفه اي ديگر ريخت سنگ و ترازو باهم همسان شدند.و سپس فرمود : اي ذوالقرنين ،منظور اين است : مال و مقام دنيا انسان را چنان محو ومبهوت خود ميكند كه خود را غرق در گناه و غفلت ميبيند و بيدار نشود مگر زماني كه خاك بر او ميريزند ...
پس از آن ذوالقرنين(كوروش بزرگ) بسيار گريست و از خداوند طلب آمرزش نمود.
...................................................

پی نوشت :روز سی ام خرداد تولدم مبارک*![]()
![]()
بازار گردی
به نام خدا
چند روز پیش سری به بازار بزرگ زدم . بازاری که واقعا بزرگ است . شاید به بزرگی همه سالهای تاریخ معاصر . از متروی ایستگاه توپخانه (امام خمینی ) که پیاده شدم .به طرف چهارراه سرچشمه رفتم میخواستم چادر مسافرتی بخرم .چندتایی قیمت کردم و بعد تصمیم گرفتم گشتی در بازار بزنم . از چهارراه سرچشمه به طرف سیروس سرازیر شدم .
بازار جای بزرگی است . همه چیز در آنجا یافت میشود . هر کوچه اش پر از دالانهای مختلف است .اینجا پس از بازار تبریز یکی از بزرگترین بازارهای خاورمیانه است .مابین سیروس و سرچشمه مغازهای فرش فروشی و گلیم و ... و حتی مغازه های قلیان فروشی با انواع تنباکو هم به چشم میخورد . همانطور که سرگرم دیدن مغازه ها بودم . ساختمانهای قدیمی و دارای شیربانی من را یاد حرف استادم توی دانشگاه در کلاس" تاریخ معماری ایران " انداخت که علت شیربانی بودن ساختمان های قدیمی تهران را ازدیاد بارندگی و معتدل بودن هوای این شهر می دانست که تا دو سه دهه پیش وجود داشت . همه آثاری که در محدوده شهری تهران به چشم میخورند قدمت طولانی ندارند. بازار بين الحرمين مسجد ارگ ، مسجد امام خمینی (شاه) ، مدرسه دارالفنون مجلس شورای ملی . دیدن این آثار برای من پر از حس زیبایی ، شگفتی همراه با بغض و سوالات مجهول است . همه این ها شاهدان روزهای مشروطه ، انقلاب سفيد استبداد و ظلم و دروغ بودند . یادگار کسانی که هویت ایرانی را به لجن کشیده بودند . یادگاران کسانی هست که یادشان گاه افتخار آمیز و غرور آمیز مانند امیر کبیر و گاه رغت بار و همرا با بغض وکینه مانند آنان که تاریخ میداند .
جنب میدان بهارستان یک مغازه است که همه عکسهای تهران قدیم را دارد . گشتی در آن مغازه خالی از لطف نبود . کلی در خاطرات شهر پرسه زدن زیبایی خاصی دارد .عكس خيابان بهارستان خيلي جالب بود شتر و ماشين و كالسكه و همه باهم تو خيابون تردد ميكردند و مردم حتي اسم آلودگي هوا هم به گوششان نخورده بود . ياد پدر بزرگ خدا بيامرزم " آميز سيد عبداله " افتادم . يه بار كه داشت خاطراتشو برام تعريف ميكرد گفت :
" در زمان حمله متفقین ، خیلی کودک بودم که همراه پدرم در خیابان بهارستان میرفتیم . دیدم عده زیادی در پیاده رو ها و خیابان ها خوابیده اند . علت را از پدر پرسیدم و ایشان گفتند پسرم اینها خواب نیستند بلکه از شدت گرسنگی مرده اند."
يك روز بازار گردي براي من حكم جهانگردي را داشت خيلي خسته بودم . اگر واقعا بخوام براتون از بازار و معماريش صحبت كنم بايد يك كتاب بنويسم . ايران خيلي بزرگ و خيلي عجيبه . ايران انگار همه ظرفيتهاي دنيا را يك مرتبه و در يكجا دارد . چرا كه فقط صحبت كردن در مورد نوع ساختار بازارش بدون در نظر گرفتن خيلي از چيزها بايد ساعتها وقت گذاشت و نوت برداشت . يكي از دوستام ميگه اگر ميخواي دنيا رو بگردي و ببيني اول ايران رو خوب بگرد و ببينی ...
هنوز هم ...
به نام خدا
هنوز هم وقتی به قاب خاطراتم نگاه میکنم . یادت مانند اشکی در گونه هایم ظاهر میشود . چشمهایم خیس میشود و قلبم به ناگه تسخیر یادت میشود . نیستی ولی حتی یادت هم میتواند دژهای مستحکم قلعه مرا فرو ریزد . نیستی اما یادت هم میتواند امپراطوری غرورم را یک شبه نابود سازد . تمام عظمتش را خاموش کند و همه آبادانیهایش را ویران . خرابم کند.
نمیدانم چه حسی است .وقتی آهنگهای عمو داریوش را گوش میدهم . ناخوداگاه چشمهای تو را میبینم . نمیخواهم اهنگهایش را گوش دهم . نمیخواهم سنگین و خراب شوم . چشمهایم خمار و مست است و دستهایم لرزان . روی تختم مینشینم . دست خودم نیست .در گوشه ای از اتاقم کز میکنم .از پنجره بیرون را نگاه میاندازم. فصل بهار است اما شباهتی به بهار ندارد . بیشتر شبیه هوای خشک و گرم تابستان است . در آسمان حتی تکه ای ابر نیست .
در خیالم شیشه نوشیدنی خالی یادت را تا ته بالا میگیرم دریغ از یک قطره . هر وقت میخواهم خرابه یادت شوم . به سراغ عمو داریوش میروم . او حرفهای زیادی برای گفتن دارد . ولی حرفهای او هم نمیتواند روزهای خوش باتو بودن را به من بدهد . خسته میشوم و دلگیر . میدانم مستی بهتر است . اما آن هم تا ابد ممکن نیست . نگاهم به ضبط صوت میافتد . نه انگار داریوش هم همین را می خواند .حواسم را جمع تر میکنم . این قطعه از موسیقی را تا ته زیاد میکنم .چون جواب همه دردهای من است ...

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه وشوریده و شیدا بادا
با هوشیاری قصه هر چیز خوری
چون مست شدی هر چه بادا باد
به من بگو نگو ، نمی گویم؛اما به من نگو نفهم .که من نمیتوانم نفهمم . من میفهمم.
به نام خدا
|
و گناه آشكار و پنهان را رها كنيد زيرا كسانى كه مرتكب گناه مىشوند به زودى در برابر آنچه به دست مىآوردند كيفر خواهند يافت |

خیلی وقت بود که به کتابخانه نرفته بودم . ناگهان هوای کتاب خوانی به سرم زد . خودم را جلوی درب کتابخانه ی بزرگ فرهنگ سرای اشراق دیدم . وارد کتابخانه شدم . از آخرین باری که به اینجا امده بودم سالی میگذشت . یادم هست ، برای تحقیق دانشگاه آمده بودم . وارد شدم و کارت کتابخانه ام را نشان دادم ، تاریخش گذشته بود . اما من از متصدی خواستم فقط امروز، بعد میروم و تمدیدش میکنم . دفتر کمی آن طرفتر بود . با خودم گفتم بعد از مطالعه ...
نمیدانم برای چه موضوعی و برای مطالعه چه چیزی راهم به کتابخانه افتاده .اما هر چه بود خوشحالم . سیری در قفسه ها میزنم . کتابهای زیادی هست که نخوانده ام حتی نام برخی از انها را هرگز نشنیده ام . ناگهان چشمم به کتابی میافتد . که نویسنده اش برایم بسیار عزیز است . جلوتر میروم ... اما نه کتابهای بیشتری از ایشان هست که هر خواننده آثارش را مشتاق خواندن کرده و کرده است .
پدر مادر ما متهمیم ، فاطمه فاطمه است ، یک جلوش تا بینهایت صفرها، و... کتابی به خاطرم آمد که سالها پیش خوانده بودم اما به پایان نرسانده بودم .
" مذهب علیه مذهب " . نه ، نبود . میدانستم که افکار انسانهای بزرگ در شرق چگونه خاموش میشود . میدانستم نیست . همانطور که با خودم غرولند میکردم . ناگهان چشمم به کتاب دیگری از استاد افتاد .
"مجموعه ی سخنرانیهای استاد شریعتی "
برش داشتم و به گوشه ای دنج رفتم . وشروع به نگاه کردن به فهرست مطالب کردم .کتابخانه خلوت بود .خیلی خلوت ، با خودم گفتم سفره خانه ها از کتابخانه ها شلوغ ترند . از همه مطالب آن "آری اینچنین بود برادر " مرا تحت تاثیر قرار داد. بغضم را ترکاند . ۱۲ صفحه بود و من همچنان که به پایان میرسیدم . بغضم ترکید و گریه کردم . کتابخانه ساکت است . محل مطالعه است . کسی انجا بلند نمی خندد . کسی بلند حرف نمیزند . جلوی خودم را گرفتم . اما گریه امان نداد . به طرف محوطه رفتم و تا میتوانستم گریستم .
کاش بودی ای برادر کاش ،... من هم مانند تو هزارن سال است که مظلومیت از دست رفته را نیافتم. کاش بودی برادر تا ببینی ما هم از تبار بردگان تاریخیم ...
رفیق نیمه راه ...
به نام خدا
همانطور كه روي صندلي چوبي و قديمي پارك شهر نشسته بودم و كتاب " خاطرات يك مغ " از پائولو كويئلو را ميخواندم . گاه گاهي هم سرم را بلند ميكردم و به غنچه هاي زيباي بهاري نگاه میكردم . به گمانم اولين باري هست كه بهار را میبینند .چون خیلي عجولند و دوست دارند زودتر شكوفه كنند.و خوشحالند از اینکه همه زحماتشان به بار نشسته ...
گنجشکها آواز سر میدادند و طنین صدایشان فضای پارک را پر میکرد و درختان با نوازش دلنواز باد و آواز گنجشکها می رقصیدند . چه سمفونی زیبایی . چه موسیقی دلنوازی . نفس عمیقی میکشم و به آسمان نگاه میکنم . پرنده های مهاجر را میبینم که اکنون به مقصد رسیده اند و دارند در آسمان مانور میدهند . دارم به این فکر میکنم من کی به مقصد میرسم ! ؟ غنچه و گل و درخت و گنجشگها به مقصد رسیده اند . خوشا به حالشان در بهار به مقصدشان رسیده اند . اما من میدانم در بهار عمرم هرگز به مقصد نخواهم رسید . معمولا آدمها در پاییز به مقصد میرسند و بعضیا در زمستان هم نمیرسند و گم میشوند ...
دوباره به کتاب نگاه میکنم ، دوست ندارم این کتاب را هم مثل سیل کتابهای باارزشی که نیمه کاره گذاشته ام و نخوانده ام ، رهایش کنم ... قهرمان این کتاب هم مقصدی دارد مقصدی بسیار مهم که بخاطرش مسیر طولانی را باید طی کند .من باید تا آخر این داستان با او همراه شوم . امیدوارم این بار رفیق نیمه را نباشم ...
هی نگویید انقلاب برای ما چه کرده است .بگویید ما برای انقلاب چه کرده ایم ؟ امام خمینی(ره)
به نام خدا
بالاخره اتوبوس شرکت واحد اومد . خط "بي ار تي" هم خط خوبيه ها . دست شهرداری تهران واقعا درد نکنه با یک بلیط امام حسین - آزادی آدم سريع السير به مقصدش ميرسه . ماشاا... خيلي هم تند ميره واسه همین اين ازدهام مسافر رو ميشه تحمل كرد ...
گوشهامو تیز کردم آخه عادت دارم زیاد دقت میکنم ...
... سی سال گذشته است و انگار همین دیروز بود . مردم چیکارا که نمیکردن . همه باهم بودن یکصدا .
... مردم لوتی بودن ، معرفت داشتن... مثه الان که نبود . همه واسه هم میمردن . همه مردم توي خيابونا شيريني پخش ميكردن و بعضيا هم با شنيدن سرودهاي انقلابي توي خيابونا گريه ميكردن...
. همينطور كه با بغض سرش رو تكون ميداد گفت:مردم خيلي تاوان دادن براي اين انقلاب، خيلي خون دادن ، هيچ خونواده ايراني نيست كه مثل من يا جوون شهيد نداده باشه يا با شهيد نسبتي نداشته باشه .
همه اينا ، حرفاي يک پيرمرد بود كه توي اتوبوس ایستاده بود و با بغل دستيش صحبت ميكرد .چهره خسته و موهاي سپيدش، سندي بود بر حرفهايي كه ميزد . البته همه حرفهاش حقيقتي بود كه كتمانش بي انصافي بود .
... بعد با چشمان بغض آلود به نقطه اي خيره شدو اشك در چشمانش حلقه زد ...
دیدن بغض یک پدر ، برای من خیلی سنگین است . وقتی یک پدر میگرید . یک غرور و یک حرمت شکسته است . شاید بغضش از به ثمر ننشستن آن همه رشادتها و شهامتها بود . شاید هم دلش برای فرزندش پر میزند .و شاید هم غربتی است که این دست آدمها در نگاههای سنگین توده مردم شاهد آن هستند . انگار اینها از همین مردم نبودند .انگار حق مردم را آنهایی خوردند که سالها در جنگ بودند و برنگشتند . فراموش شدگانی که زمانی حرمت داشتند ...
همه حرفهايش دردهاي ملت بود . همه حرفهايش آشنا بود و مثل همیشه تكراري . تكرار حرفهايي كه آخرش جز كاش و حسرت و سکوت چيز ديگري نداشت ...
یک ساعت زندگی با افتخار و شکوه به یک قرن گمنام زیستن می ارزد .
به نام خدا
زمستان و دانشگاه
![]() |
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام
از پنجره اتاقم منظره بیرون رو تماشا میکنم . برفی شدید در حال بارش است.اگر تقریبی بگم بیش از سی سانتی متر برف خیابانهای تهران را در برگرفته. من با دیدن این منظره ها ناخوداگاه به یاد کودکی ام افتادم . یادم هست وقتی که برف میامد اینقدر برف توی سر و کله ی هم میزدیم و بعدش یه آدم برفی درست میکردیم و یه هویج بجای بینی برایش میگذاشتیم . یادش بخیر ... بخاری خانه یمان نفتی بود . پدرم حسابی بخاری رو گرم میکرد تا وقتی ما از برف بازی میاییم سرما نخوریم و گرم بشیم . از ۶۰سال پیش حرف نمیزنم همین ده دوازده سال پیش بود زیاد دور نیست .همه این چیزها که حالا خاطراتی که ازش دم میزنیم یه روزی جزء کارهای روزمره مان بود ...
خلاصه بعد از ۲سال و اندی ، روزگذشته آخرین جلسه پیش از امتحانات بود . مثل همیشه و مثل همه چیز چه زود گذشت و تموم شد . دانشگاه برای آدم جایی برای آزمون و خطاست . جایی برای بهتر شناختن خویش در عرصه علم و دانش و همچنین در زمینه روابط اجتماعی است. این مدت برای من خیلی سخت گذشت . یک پایم سر کار بود و یک پایم دانشگاه .واقعا درس خوندن و همزمان کار کردن خیلی سخت و دشواره.بخصوص وقتی بخوای یک نمره قابل قبول بگیری . البته سختی امدن و رفتن به شیرینی دیدن بچه ها و اون لبخندها و دوستیها ، در .
این مدت برای من پر از خاطرات تلخ و شیرین و زشت و زیبا بود . همه ی دوستیهایمان هم از روی صداقت بود . خندیدنهای سر کلاس ، سرکار گذاشتن استاد ها ، کلاس ایمنی ، کلاس تنظیم خانواده و اون همه سوال و جوابهای خنده دار . هیچوقت کلاس ایمنی و در نقش مسدوم شدن خودمو ، نفس مصنوعیو یادم نمیره ! وای که چه قدر خندیدیم . ![]()
تحقیق و پژوهشها ، بازدید از موزه ها ی تهران ، بازدید از سر در باغ ملی در پارک شهر و دیدن کاخهای گلستان ، سعدآباد ، نیاوران ، کاخ مرمر و حرمسراهای قاجاریه . بازدید از تابلوهاي استاد فرشچيان ، سفر گردشي به فشم و لواسانات ، عشقها و جدايي ها ، اشكها و لبخندها ، همه وهمه پر از خاطرات و لحظه هاي قشنگي بود كه براي هميشه در ذهن من خواهد ماند .
به هر حال چه خوب و چه بد . چه شیرین و چه تلخ تمام شد .فقط این را میدانم هر چه قدر چیزی را بدانی چه ندانی وقتی که از دستش میدهی حسرتش را میخوری . ولی قدرش را بدانی و از دستش بدی بهتر از این است که قدرش را ندانی از دستش بدی . ...
ولی همه ای تمام شدنها یک درس به ما میدهد و آن اینکه توی زندگی بعضی وقتها توی بعضی از جاها اندکی توقف کنیم و با دقت بیشتر به دور و برمان بنگریم . تا بهتر به خاطرمان بسپاریم ...

