تبليغاتX
زندگی زیباست

گزارش اقلیت ۳-( کل سهم ما همینه ...)

به نام خدا

 

 گزارش اقلیت(۳ )

 

عصرما عصر بلا، عصر لمس انتها ،عصر فقدان حقیقت، عصر انکار خدا

عصر تشویش وگله ،عصر پاپوش و تنه، عصر افعی ، عصر گرگ ، معصیت های بزرگ

عصر خواری ، عصر ذلت ، دوره کوچ، عصر هجرت، موسم بی اعتنایی نه رهایی

عصر دفن واژه ی عشق عصر تهمت عصر بهطان

عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و میعاد

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

ما به جان فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر ، ناخلف از خود رهاییم

جانب ما را که دارد آنسوی بی اعتباری

عصر بی هویت من سربلندی ارازل

عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه

...

قامت انسان به داره...

کل سهم ما همینه ...

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 5:59 | سه شنبه 1387/08/28

گزارش اقلیت

به نام خدا

 

گـــــــــــــــــــزارش اقـــــــــــــــــــلیت                                         

                                                                                         پیوست : ندارد

                                                                                         شماره : ۱۳۶۱/۰۳/۳۰

 

می نشینی پای تلویزیون که شبکه های ملی رو ببینی. تلویزیون را روشن میکنی. شبکه ی اول دارد یک فیلم نشان میدهد. طبق معمول توی فیلم یک نفر گم شده و تمام عوامل فیلم به شدت دارند به دنبال گمشده میگردند شما فکر کنید مهر مادری... و یه نفر را بالاخره گیر میاورند و تمام بدنش رو نگاه میکنند ببینند نشانه ایی، خالی، ردپایی از قدیمها روی بدنش نیست. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی دو.  آقای مجری اخبار در حال گفتن خبرهاست! : "امروز یک نوجوان لبنانی بعلت نبود برق نتوانست دیکته شبش بنویسد و معلمش با خط کش آهنی حسابی کتکش زده (ای بابا) ...  کانال رو عوض میکنی..."

 "اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده است که نشان میدهد جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده است.  این پرونده های کشف شده  نشان میدهد که جورج بوش زمانیکه در کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته،  در یکی دیگر از پرونده ها نوشته شده است  جورج بوش زمانی که ده سالش بوده به یک فروشگاه مراجعه می کند و بعلت اینکه صاحب آنجا نابینا بوده، جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یک آدامس سرقت میکند. وقتی به خانه برمیگردد، پدر ومادرش میفهمند و بوش پدر اورا با کمربند سیاه و کبود میکند تا دیگر این کار را تکرار نکند و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند ". کانال رو عوض میکنی. شبکه ی چهار. داره رازبقا نشان میدهد. "بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنند ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارند و توقع بیجا از داماد ندارند. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند." دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی،میری میشینی پای کامپیوتر میخای کانکت شی به اینترنت بد از 10 دقیقه سر کله زدن با مخابرت بلاخره با سلام صلوات وصل میشی.. الان تازه اول بدبختیته احتمالا اکثر سایتا فیلتره ...

 شب شده است و میخواهی به حمام بروی.  لباسهایت را درمیاوری و زیر دوش میروی . اما ناگهان برق میرود.. دوباره لباسهایت را میپوشی و به خودت میگویی: آب نداریم، برق نداریم، اتاق مناسب نداریم عوضش ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خودم افتخار میکنیم ! آب نداریم در عوض خونگرمیم ! برق نداریم به درک در عوض مهمون نوازیم ! خونه نداریم اشکال نداره عوضش با جون و دل به همنوعمان کمک میکنیم،یه مملکت امن داریم...که همین خودش همه چیه...در عوض انسانیت داریم. آب و برق میخواهیم چکار انسانیت مهمه ! و به این افتخار میکنیم که عاطفی ترین ادامهای دنیا ییم... تصمیم میگیری بری بخوابی و حداقل برای چند ساعت همه چیز یادت برود . کم کم دارد خوابت میبرد که یک دفعه ی با صدای ضبط ماشین همسایه از جایت می پری. انگار همسایه هایتان تازه از عروسی برگشته اند. به خودت میگویی: اشکالی ندارد اینها همسایه هستند غریبه که نیستند بگذار خوش باشند. بالاخره! تو  هم موفق میشوی بخوابی و برای چند ساعت هم که شده زندگی کنی!!!

 

پی نوشت : چراغ سبز است . ایستادن جایز نیست . باید رفت .

 

پایان*

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:0 | پنجشنبه 1387/05/17

گـــــــــــــزارش اقــــــــــــــــــــلیت

 
به نام خدا
 
 

گزارش اقليت *

 

 

بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

 

امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...

 

 کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد و مرد .

 

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

 

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

 

آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

 

 

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

 

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...

 

 پایان گزارش

 

آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

 

 

 

 
 
!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 16:50 | یکشنبه 1387/03/05

RSS