امید سبز
به نام خدا
امروز داشتم آلبوم عکس هایم را نگاه میکردم . من فکر میکنم اگه چند تا چیز با ارزش توی زندگی آدمها باشد. حتما یکی از آنها آلبوم عکس است . عکسهایم زیاد هم قدمت ندارند . بگذار ببینم . عکسهای خدمت . عکسهای مدرسه و دانشگاه .عکسهای تفریحی با دوستان. خنده ام میگیرد . وقتی با خودم میگویم یادش بخیر . اما واقعا بعضی از این عکسها ارزش گفتن یادش بخیر را هم ندارد . فقط باید نگاه کرد و گاهی هم نه ... فراموش کرد . بعضیها فکر میکنند که انگار در حال حاضر چیز تازه ای من را خوشحال نمیکند که همواره در خاطرات قدم میزنم . نه اینطور نیست .در خاطرات ، تو میتوانی تمام بدیها را پاک کنی و خوبیها رو به یادت بیاری و بگويي یادش بخیر . اما در زمان حال . نمیتوانی بدیها را پاک کنی . فقط باید با آنها مدارا کنی . نمیتوانی آنها را حذف کني . چون در حال رويدادن هستند . تو حتي نميتواني جلوي آنها را هم بگيري . از آينده هم كه نگو . حرف آينده كه مي شود فقط دو چيز ياد ما مي آيد . هدف و اميد.البته هيچ ترسي از مقابله با مشکلات ندارم . مهم هم نيست چون در آخر پيروز ميدان من هستم . او شكست خواهد خورد.
ماژیک را برمی دارم و امید را را پر رنگتر میکنم . چون بیشتر بدردم میخورد . بهر حال برای پیروزی به او نیاز دارم .او هم به من نیاز دارد . من که نباشم امید برای چه کسی میخواهد کاری کند .من و امید دوستان قدیمی یکدیگر هستیم . امید من رنگ هم دارد او سبز رنگ است . اما نه سبزی که این روزها مد شده است ...
بی پولی
به نام خدا
چند روز پیش یکی از دوستام پیش من اومد و گفت . مهدی کار دارم باهات امروز جایی نرو بیام ببینمت .گفتم کی گفت بعدازظهر.با خودم گفتم حوب چه کاری میتونه داشته باشه . خلاصه بعداظهر شد . صادق آمد . گفتم خوب داستان چیه ؟ گفت باید باهام بیایی جدیدا یک شرکت پیدا کردم که میتونیم نیمه وقت در آن کار کنیم .گفتم خوب بریم .
عباس آباد . خیابان یوسف آباد . یک واحد آپارتمان . چند صندلی و یک تخته وایت برد . چند جوان با روحیه بالا. صورتهایی بشاش و مودب . اتاق مشاوره ... آهان فهمیدم اینجا جایی برای پول دار شدنه.
خوب صادق حالا باید چیکار کنیم . صادق گفت صبر کن . الان میاد . یک دختر جوان وارد شد . سلام. سلام.شروع کرد به تعریف از تاریخچه ی سرمایه گذاری در جهان و سود هایی که فقط در فیلمهای هالیوودی و آن هم در سرقت بانکها شنیده بودم.
فقط گوش کردم.و گاه گاهی زیر چشم به صادق نگاه میکردم .صادق مثل یک بچه مدرسه ای که هر چی معلمش میگه ،سرش تکان میداد. و تایید میکرد . من و دختره هم که چشم از هم برنمی داشتیم آخه داشت با من حرف میزد . پایین رو اگه نگاه میکردم بی ادبی بود .
میدونید اون لحظه با خودم چی فکر میکردم . دختره غرق در صحبت از سرمایه گذاری بود من توی چشماش نگاه میکردم و با خودم میگفتم . خوب احتمالا این دختره داره با خودش میگه هنوز هم چقدر احمق زیاده . و من میگفتم خودتی. توی همین درگیریها بودم که دختره گفت : متوجه شدید؟. من هم که هواسم نبود گفتم آره . ممنون . سوالی ندارم .
از اونجا اومدم بیرون . به صادق چیزی نگفتم . اما این شرکت با اسم متفاوت تر از کینبرلینگ - گولکوییست. این وست .و هزارا ن شرکت قلابی دیگر آیا در فکر سعادت ماست؟!!!
حالا هر روز صادق میگوید مهدی پول بزار . سرمایه گذاری کن ... من هم همیشه میگم صادق همه درد من همین سرمایه گذاری اولیه است همین بی پولیه.
حالا که با خودم فکر میکنم ...
این سوال پیش می اید که چرا مردم ما به این حد از ذلت سقوط کرده اند که اینطور خام و عام هستند .و چرا دولت کاری نمیکند و این شرکتها چقدر راحت کلاه برداری میکنند و خیلی مودب انسان روبه خاک سیاه میکشانند . جالب اینجاس اغلب سرمایه گذاران انسانهای خردی هستند که نهایت سرمایه هاشون به ۵ میلیون تومان هم نمیرسد . جالبتر اینکه یکی هم از همین ها در کنار یکی از کلانتریهاست و پرسنل آنجا هم عضویت دارند .آنها بسیار ساده و دل انگیز پولهای این قشر آسیب پذیر و بی فکر را بالا میکشند.
پی نوشت:
یکی از کشورهای آفریقایی در سال گذشته آلوده شرکتهای هرمی شد و پس از فرو پاشی نظام اقتصادیش باعث سقوط دولتش نیز گردید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حتی تاریخ یه جور میخواد بگه عاشقته 
که با روز تولدت تنظیم شد آقا
هشته هشته هشتادو هشت رو یادم نمیره
که تو چشمات دیدم بهشتو یادم نمیره
چه ساده و قشنگ
به نام خدا
کنار یک دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و به عناوین روزنامه ها نگاه میکردم . فلکه دوم صادقیه بعدازظهرها ساعتهای شلوغی را به نظاره مینشیند . جمعیت زیادی اعم از زن و مرد و دختر و پسر در رفت و آمد هستند . انگار این جمعیت تمام شدنی نیست . آدم فکر میکند که جمعیت به دور فلکه طواف میکند . شبیه اتوبانها که اگر ۲۴ ساعته هم بایستی امد و شد خودروها مثل یک رودخانه پایان ندارد. بهر حال زندگی شهری با اندک مزایایی که دارد پر است از معایب و اشکالاتی که میتوانند نباشند . اما هستند . کمی آن طرفتر چند جوان الاف رو میبینم که با وضعیتی نامرتب و چهره ای بزهکارمانند ،تسبیه چرخان در یک محوطه سه چهار متری که انکار مرز نامرئی دارد عقب و جلو میکنند . میدانم انها کیستند . لااقل با یک نگاه شاید نه ، ولی با دونگاه میفهمم که چکاره هستند. مواد فروشان این دوره اطرف.آره خودشونن.اتفاقا همان موقع ها که داشتم این فکرها رو مرور میکردم چشمان متوجه سربازی شد که به طرف یکی از آنها آمد و به نشانه دست دادن دستش را دراز کرد . دستهایشان در هم گره خورد و یک لحظه دست سرباز توی جیب شلوارش رفت و با عجله محل رو ترک کرد. فهمیدم چی بود کراک یا شیشه یا هر زهرماریه دیگه ...حتی دوست ندارم اسمهای آنها را بر زبانم جاری کنم . با خودم گفتم چه اشکالی دارد هر کسی بایدبا یه چیز سرگرم باشه دیگه ...
هنوز درگیر این قضیه بودم که یکی آروم از کنارم رد شد و گفت :"کنیاک - عرق-وتکا ... هر چی میخوای دادا داریم"
یک لحظه تریپ خودم نگاه کردم و گفتم فکر کنم جدیدا قیافم شبیه کسایی شده که اینکاره اند . اگرنه بین این همه آدم که به من نمیگفت !!!
باید میرفتم انگار دیگه داره شب میشه و من هنوز درگیر بودم .راستی همیشه به این موضوع فکر میکنم که چرا این چیزها در جامعه ی ما به راحتی در دسترس هستند . بقول جواد دوستم ، میگه علت اعتیاد ما جوونها به سیگار و قلیان و موادهای مخدر اینه که از درب خونه هامون تا اولین قهوه خونه کمتر از ۱۰۰ متر ولی به اولین باشگاه ورزشی شاید یک کورس ماشین راه باشه ...
جواد علت به اعتیاد کشیده شدن جوانها رو چه ساده و قشنگ توضیح داده...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :وبلاگ میراثدار با موضوع : نگاه حکومت پهلوی به تاریخ ایران
باز هم اول مهر ...
به نام خدا
فصل پاييز وقتي مياد يك حس تازه اي به آدم دست ميدهد . بوي مدرسه و كيف و كتاب يه احساس جالب به آدم ميده . يادتون هست يه روز تمام دقدقه ي زندگيمون خريدن دفترچه ي صد برگ و اسم نويسي توي لوازم التحريرها براي دريافت كتابهاي اون سال تحصيلي بود . بوي كتاب نو واي كه چه لذتي داشت با خودم ميگفتم امسال ديگه كتابهامو تميز نگه ميدارم .اما دريغ و افسوس چند صباحي كه از سال تحصيلي نو ميگذشت بازم همون آش و همون كاسه .اين روزاي مدرسه منو ياد شير ۷تومني و ساندويج ۱۰ توماني ميندازه . يادش بخير كل پول توي جيبي يك ماهمون از ۱۰۰ تومن فرا تر نميرفت .
هنوز هم وقتي از كنار دبستان عدالت كه گذر ميكنم . تمام خاطرهايم زنده ميشود . خانم اصفهاني ، آقاي عبداللهي .آقاي شاهي و يه ناظم خيلي خيلي عصباني به اسم آقاي اسماعيلي . كه هميشه مثل كاووس بود براي بچه هاي هم سن و سال من ...
يادش بخير اونوقتا مادربزرگ ميگفت : مهدي جان بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ منم بادي توي غبغبه مي انداختم و با همون افكار كودكانه ميگفتم : ميخوام دكتر بشم . آخه ميدوني چرا ؟ ميخوام دكتر بشم تا تو رو خوب كنم . مادر بزرگ كه اون روزها از ديگه از پا افتاده بود . ميخديد و ميگفت . تا موقعي كه تو دكتر بشي من ديگه نيستم . بعد يه بوسم ميكرد و يه دستي روي سرم ميكشيد . منم ميگفتم :نخيرم .اصلا اينطوري نيس حالا ميبيني . حالا من دكتر نشدم و اون خيلي وقته از پيشمون رفته . مادربزرگ شايد اگه تو بودي حتما دكتر ميشدم ...
پي نوشت :
كاش به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمان بود ...
کوچه ها شاهدند ...
به نام خدا
امروز که به یکی از دوستانم برخوردم . یه نیم ساعتی باهم صحبت میکردیم . از این طرف از اون طرف از هر طرف . صحبت میکردیم . آخه یکی دو ماهی بود همدیگرو ندیده بودیم . گفتم راستی مدرکت رو رفتی از دانشگاه بگیری گفت آره همون روزای اول که اومده بود گرفتم .
گفتم راستی روزه ای . با خودم گفتم شاید این دوستم هم مثل بعضیا که روشون نمیشه مذهبی بودنشون را رو کنند بگه نه . اما گفت آره . اما چه روزه ای ؟!!!
اون گفت چه روزه ای . و بعد ادامه داد و چیزی گفت که تمام وجودم را لرزاند . گفتم منظورت چیه ؟گفت : روزه ما روزه ی گرسنگیه ، فقط گرسنگی!!!
فقط گرسنگی! دو کلمه بود . اما دوکلمه ای که یک دنیا معنا داشت . آن لحظه چیزی نگفتم با هم خداحافظی کردیم و من خیلی فکر کردم .به اینکه فقط شکمهایمان روزه است و روزه به دست وزبان و چشمهایمان واجب نگردیده است. راستی بقیه مذهب ما هم همینطور است؟ بقیه چیزها را هم همینگونه انجام میدهیم؟راستی چرا اینقدر به اسلام ظلم میکنیم ؟
یاد دو تا از دوستان (البته نه زیاد دوست) افتادم که پس از گرویدن به یک دین دیگر چطور مذهبی شدند و چطور کتاب مقدس را سایه به سایه خود می بردند .و هنگام مواجهه شدن با هر کس چطور ادای احترام میکردند پیش از آن حتی جواب سلام را گلچین میکردند و به هر کسی جواب نمیدادند . یقین دارم حتی ، حتی یکبارهم بویی از تعالیم دین سابق خود نبرده بودند .براستی در کتاب مقدس چه چیزی نوشته است که آن دو پس گرویدن به آن دین اینگونه مذهبی شدند ؟
نمیدانم . شما بگویید .من نمی فهمم . باز هم به نتیجه نرسیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
علی جان من مظلومیت و غربت یک لحظه ی تو را به دین و دنیایی دیگر نخواهم داد (انشاء الله)... کوچه ها شاهدند...
دیگران
به نام خدا
وقتی که امروز از سر کار به خانه میرفتم . در خیابان با صحنه های عجیبی روبرو میشدم . دستهایی با یک سیگار روشن که پنجره اتوموبیل ها بیرون بود . ساندویچ هایدای میدان ونک که صفش انتها نداشت . پسرهایی که در خیابان بی محابا تخمه میخوردند و به هم تعارف میکردند . و دختر های دانشجویی که بوی ساندویچ شان فضای کابین مترو را پر کرده بود ... و آن آقایی که در بانک لیوان آبش را هی پر میکرد و سر میکشید ...
بر من خورده نگیرید . از سالهای خیلی دور نیامده ام . من هم از نسل امروزم . تعجبم به خاطر همین است که ظرف این چند سال اخیر چه تغییراتی بوجود آمده .
ملالی نیست . اما سوالی هست . آیا نمی شود یک کم فقط یک کم نه به دیگران بلکه به خودمان احترام بگذاریم ؟
یک دوست مسیحی داشتم که در پست ماه رمضان سال پیش در موردش صحبت کردم . کسی بود که توی دانشگاه به خاطر ما تا مغرب صبر میکرد تا اذان را بگویند . بعد با ما افطار میکرد ...
یادم میآید پیشترها قبل از ماه رمضان تلویزیون جمهوری اسلامی قوانینی را اعلام میکرد که مردم را ملزم با رعایت این ماه می نمود .
" پدر میگه اجباری نیست پسرم . اجباری نیست که دیگران باید حتما جور دیگران را هم بکشند . اما اخلاق و انصاف ضروریست . پدر میگفت قدیمها مردم با هر مرام و مسلکی احترام این ماه رو داشتند . لااقل اگه نمیتوانستند روزه بگیرند . به احترام دیگران کارهایی رو انجام نمیدادند . و بیشتر مراکزی که با مرام این ماه منافات داشت را به مدت یک ماه بل کل تعطیل میکردند ... "
پدر میگفت ومن می شنیدم . پدر میگفت و من یاد امروز می افتادم یاد مردمی که امروز دیدم . یاد اخبار ورزشی که میگفت فلان بازیکن فوتبال سرشناس فلان تیم لیگ برتری اروپایی روزه رو بر بازی توی لیگ ترجیح داده ...
صدای ربنا حالا از مسجد به گوش میرسد . باید وضو بگیرم . و به شکرانه پنجمین روز روزه گرفتنم نماز بخوانم .
آن چیست ... ؟!
به نام خدا
وقتی سری به وبلاگهای بچه ها میزنم . دلم بهاری میشه وقتی میبینم همه یه جورایی از عشق میگویند و حتی برخی پا را فراتر نهاده و در بیشه ی عشق سکنی گزیده اند . احساسات ناب ، حرفهای بی بدیل ، زلال نیت و پاکی و صلاوت و... همه و همه از صفات عشق هستند .
راستی عشق چیست ؟...
نمیدانم برنامه طنز "مسافران" رو نگاه میکنید یا نه ؟!اگر نمی بینید از این به بعد تماشا کنید .
دیشب بازیگر آن فیلم عشق رو اینطور توصیف میکرد :
"عشق مقوله ی عجیبی است و مردم زمین نمیدانند چیست و سر چشمه اش کجاست ! فقط میدانند میشود آن را احساس کرد و به دیگران بروز داد . مردم زمین عشق به همنوع را نوعی احترام میدانند و از آن خرج یکدیگر میکنند .وبرای پایان اختلافها و نشان دادن دوستیها از آن سود می جویند . حالا فرمولش چیست و چگونه ساخته میشود هنوز کشف نشده و نیاز به تحقیق بیشتری دارد .منبعش گویی تمام شدنی نیست .زیرا با تولد هر انسان یک عشق بینهایت نیز بوجود می آید ."
راستی به نظر شما منبع بی نهایت عشق از کجا سرچشمه می گیره و آیا برای آن پایانی هست ؟!
پرواز آخر
به نام خدا
******
مبعث بزرگوارترین و والاترین انسان عالم مبارک باد
*****
برو مامان .برو ... خدا به همراهت . خواهرش از توی اتاقش همونطور که داشت بیرون می اومد میگه :علی سوغات یادت نره ها .علی گفت :ما داریم میریم اردو ،تفریح که نمیریم.در ضمن اونجا چیزی نداره.خواهرش میگه:من نمیدونم. اگر نیاری نمی یایم فرودگاه دنبالت .باید تنهایی بیایی خونه . علی همونطور ساک وسایلش را جمع می کرد گفت :مامان، پس بابا چرا نیومد؟ من که دارم میرم .مامان گفت بابا تماس گرفت گفت امروز سرش شلوغه ازت عذر خواهی کرد . گفت ایشاالله موقه برگشت اولین نفر میاد فرودگاه دنبالت. علی با ناراحتی گفت :بابا هم که همیشه کار داره...
سرویس جلوی در منتظر بود همه بچه ها بودند . قرار بود سرویس آنها سر موقع به فرودگاه برساند . مامان ظرف آب و قران را آورد علی از زیر قرآن رد شد . علی خودشو لوس کرد و به شوخی گفت : مامان اگه اونجا خوب بود همونجا بمونم ؟! مامان گفت : علی دلت میاد مامانو تنها بزاری . علی بازم به شوخی گفت خوب شما ها هم بیاید.مامان گفت حالا تو قهرمان شو میریم بهترین کشورهای دنیا چرا بریم اونجا .علی گفت: قول؟ مامان گفت :قول... از توی سرویس مصطفی داد زد علی بدو دیگه از پرواز جا می مونیما. مامان صورت علی رو بوسید علی به سمت سرویس رفت و مامان ظرف آب رو پشت سرش ریخت . مادر تا آخرین لحظه علی رو تماشا میکرد .مامان هرگز نمیدونست دیگرعلی رو نخواهد دید . علی رفت . علی برنگشت . در پرواز آخر نه تنها او ، هیچکس برنگشت ...
من فقط نگاه کردم و گذشتم ...
به نام خدا
داخل مترو نشسته بودم . مترو زیاد شلوغ نبود . جوری که همه روی صندلیهای قرمز رنگش نشسته بوده و تا ته واگن آخر پیدا بود . چشمانم تا انتهای قطار تصویر را دنبال میکرد . ناگهان کودکی را دیدم . کودکی ۹ یا ۱۰ ساله که لباسهای بدی هم به تن نداشت . اما داشت دست فروشی میکرد.
" آقاآدامس نمیخوای خانم شما چی ... یه دونه ... "
سرم رو رو پایین انداختم و همانطور که داشتم روزنامه میخواندم . ناگهان صدای سیلی محکمی سکوت فضای کابین را شکست . به سرعت سرم رو بلند کردم .چی شد ؟! نگاهم کسی را دنبال میکرد . تقریبا ۵ نفر جلوتر از من روی صندلی ردیف روبرو مرد قوی هیکلی نشسته بود .پسرک رو دیدم که دستش رو به صورتش گرفته و با چهره ای بغض آلود و صدای لرزان و کودکانه اش روبه آن مرد گفت " چرا می زنی؟"
دلم هری ریخت .صدای سیلی خوردن آن بچه انگار صورت من را سرخ کرده بود. مثل دیوانه ها نگاهش کردم . یک لحظه نگاهمان با هم گره خورد. گفت "چیه نگاه داره؟اینا همشون ولگردن . دزدن ."
پسرک که همانطور نگاه میکرد اشک توی چشمهایش جمع شده بود . دلم برایش سوخت . دلم برای همه آنها میسوزد. پیش از آنکه بخواهم جوابش را بدهم یک نفر به سمت آن مرد خیز برداشت و مشاجره بالا گرفت . نفهمیدم آن جوان که بود اما هرکس بود کار مقدسی کرد .دفاع از مظلوم...
من هم فقط نگاه کردم مثل همیشه ساکت و بی صدا از کنار آن، مانند همه ی مسائل دیگر گذشتم و تنها در یادم نگاه داشتم ...
شاید وقتی دیگر
به نام خدا
دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !
دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .
سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .
ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...
سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !
یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...
با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...
نارفیق
به نام خدا
ما ظاهرا رفیقان ...
بس نارفیق بودیم ...
هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم
هر سینه ی رفیقی
با تیغ کین دریدیم
خود کرده ها چه آسان
نسبت به داور کردیم ...
هر جایی هوس را با خواهشی برآریم
اسکندران ملکیم صحرای محشر کردیم
با قایقی شکسته
پارو به آب دادیم ...
هر چشم مادران را
دریای احمر کردیم ...
حالا چه مانده بر جا
جز مشته خاطراتی...
با خاطری شکسته ...
اسمی که از بر کردیم ...
پی نوشت :
این شعر رو به مناسبت این روزها گذاشتم .متاسفم ...
میزی برای محاکمه
به نام خدا
همه آمدند از این روزها و آن روزها ، چه آنهایی که از ابتدا بودند چه آنهایی که تازه پا به میدان گذارده بودند . همه بودند. جوانترها های هو میکردند و پیرترها فقط نگاه میکردند و گاهی به علامت اعتراض سری تکان میدادند و پوزخندی می زدند . چشمها خيره بود . به روبه رو ،به افق . به افقي مه آلود . حتي كوهها هم با آن همه عظمتشان پديدار نبودند. حتي خدا هم در پشت آن همه مه پنهان شده بود .
ميزي گرد تر از گردو و حرفهايي برنده تر از چاقو. اينجا همه ميدانند ، همه ميفهمند و همه انكار ميكنند . رنگها هم بازي ميكنند . تا به امروز تا اين حد برايم " رنگ " حياتي نبوده است . رنگها هم براي محاكمه حاضر ميشوند . زيرا آنها در گردن حيوانات نيز تقدس ميشوند . رقاصه ها چطور ؟! ایا آنها هم محاکمه میشوند ؟
كمي آن طرفتر از میز محاکمه ،بالاي سر قاضي، "سه رنگ" را ميبينم كه چه مظلومانه و بغض آلود اين همه بي هويتي را به نظاره نشسته است .
سرم را به نشانه شرمندگی پایین می اندازم و همه سالها را مرور می کنم . همه حرفها هم . برای اینهمه سال که فریب خورده ام از خودم عذر خواهی میکنم ... با خودم میگویم : بازهم صبوری کن ...
زمانی برای رام کردن اسب ها
به نام خدا
همانطور که پای پیاده خیابان رو طی میکردم .تبلیغات و پوسترهای بزرگ نامزدهای ریاست جمهوری نظرم را جلب کرد . روبروی دانشگاه تهران پر بود از پوسترهای آدمهایی که برای در دست گرفتن چهار سال شاید هم بیشتر ، سکوی قدرت تلاش میکردند . روی هر کدام شعاری نوشته شده بود . شعارهایی تکراری ...صدای سخنرانی که در خیابان هم به لطف بلندگوهای نصب شده شنیده میشد.نظرم رو جلب کرده بود . صدا !!!؟... آره از داخل دانشگاه بود . به گمانم یکی از نامزدها در حال سخنرانی بود . من فلان میکنم ... من بهمان میکنم ... من من من ...صدای سوت و تشویق دانشجویان هم به گوش می رسید . ازدحامی بود . یاد سخنرانی آقای خاتمی در دوره پيش در دانشگاه تهران افتادم . چقدر برایش دست زدند و هورا کشیدند .بلا تشبیه انگار منجی عالم بشریت ظهور کرده بود. او را دوست داشتیم . و به او سید خندان لقب داده بودیم.
دانشجویان آن روزها اما با دانشجویان این روزها تفاوتهایی داشتند . داشنجویان آن روزها اکنون خاطراتی دارند که کمی تلخ است . درد و دلهایی دارند که شنیدنی است . انها دیگر برای کسی هورا نمیکشند . آنها دست زدند را نشانه تشویق سخنران و اعتراض را نشانه ي پيروزي نمیدانند ...زيرا ۱۸ تير را به ياد دارند . دانشجویان آن روزها اما، از دانشجویان این روزها گله دارند . نه بخاطر دست زدنها و تشویق کردنها نه بخاطر هورا کشیدن برای آنها ، بلکه بخاطر فراموشی زود هنگام آن روزها ...
صورتم را از این همه هیاهو بر می گردانم . نگاهی به آسمان میکنم . هوا ابریست بی اختیار یاد یکی از دوستانم می افتم که میگفت بهار فصل خوبی برای رام کردن اسبهاست ! ...
سربازهای چوبی
به نام خدا

سربازهای چوبی
"سربازهای چوبی همه هم قد و همه هم وزن هستند،یا اگر نباشند،می شوند.همه برای تنبیه اینجا آمده اند . هیچ کس برای آنها دعوت نامه نفرستاده است. وقتی می روی سربازی می روی که مرد بشوی ،نمی روی که ریا و دروغ و تظاهر را یاد بگیری ، چون اینها مردی نیست،سربازی نظم را می آورد و التزام عملی به خیلی چیزها را ، اما تو عمل نمی کنی،آنها میدانند تو معتقد نیستی ، اما نمی خواهند که تو معتقد نباشی،پس زیر آفتاب صدبار می نشینی و پا می شوی تا معتقد شوی.اینقدر اعتقاد خودشان را اعتقاد تو میدانند که گاهی شک می کنی که شاید تو اشتباه کرده ای،اما وقتی بیکاری و فکر میکنی،می فهمی هیچ کس اینجا به قدر ریاکاران مقصر نیست.در چشم فرمانده تو حیوانی هستی بلکه هم تحصیل کرده و تحصیلاتت فقط چوب خوبی است که وقتی از راه اعتقاد و التزام قدمی خارج گذاشتی آنها را به کوبیدنت مشتاق تر کنی. سرباز های چوبی پاسداران وطن نخواهند بود مگر وقتی که نماز شکر را به اجبار بخوانند و دستور مافوق را بی چون و چرا به انجام برسانند. "
سربازی ما پسرها مرحله ای فیلترینگ است که انسان رو چندین درجه تغییر میدهد و از دنیای بی خبری و گنگ نوجوانی به دنیای پر هیاهوی جوانی پرتاب میکند . دنیایی پر از هیجان های کاذب و واقعی .
باید در نظر داشته باشیم از نظر بعد روانی و جسمانی پسرها از جنبه ی بالاتری نسبت به دخترها در انجام امور مهم زندگی برخوردار هستند . پسرها کمتر دچار گمراهی و زوال میشوند و سعی میکنند در لحظه های سختی مانند " سربازی "خود را با محیط وقف دهند و سریعا با آن خو بگیرند .اما در مقابل دخترها بسیار شکننده هستند و دیدشان نسبت به زندگی دیدی سطحی و کودکانه است . و در هنگام مواجهه با سختی بهت زده میشوند و دچار خودباختگی و سرخوردگی میگردند.
پی نوشت :
به مناسبت اعزام شدن برادر کوچک به خدمت مقدس سربازی
(دلمون برات تنگ شده)
سلام آقاي رئيس
به نام خدا
آخر هفته بود بايد سر و ساماني به دفتر كارش مي داد. زياد هم حال خوشي نداشت . همش بد بيراه ميگفت . اصلا دلش نميخواست يك كارمند ساده بايگاني باشد . روزهاي پاياني سال هم مثل هميشه ساعت خالي براي استراحت نيست . اينقدر درگير نامه ها وبايگاني شده بودكه اصلا حواشس به اطراف نبود .
و از اينكه رئيس ميخواد بياد و از آنجا بازديد كند اصلا خوشحال نبود . بلند بلند با خودش حرف ميزد و همينطور كه پوشه ها رو روي طبقات مرتب ميكرد . به رئيس بد و بيراه ميگفت .
من هم كه براي كاري به آنجا رفته بودم . به حرفها و حركاتش بي تفاوت بودم . مشغول كار خودم و دنبال يك نامه مي گشتم. كه با خودم فكر كردم چطور ميشود يكم اين خانم رو سركار گذاشت و خنديد . آخه از غر زدن هاش خسته شده بودم.
همين طور كه حواسش با خودش بود و غر ولند ميكرد . ناگهان بلند گفتم : سلام آقاي رئيس . اون كه مات زده مونده بود . به آرامي برگشت و هممونطور كه سرش رو پايين انداخته بود . با حالتي مثل ترس و خجالت گفت سلام آقاي رئيس . بعد من زدم زير خنده و گفتم : سلام عزيزم .
همونطور كه چشمهاش گرد شده بود با نگاهي بهت آلود اما عصباني نگاهم كرد و گفت : سلام آقاي رئيس . من كه خنده ام گرفته بود با حالت مسخره و لوس دوباره گفتم : سلام عزيزم !
اما ناگهان احساس كردم . پشتم يك نفر ايستاده . خنده ام رو جمع و جور كردم . و همونطور كه فقط به آن خانم نگاه ميكردم خيلي حول شده بودم و گفتم : ببخشيد امري با من نداريد من تشريف ببرم .
يک دفعه جفتشون زدن زير خنده و گفتن نه حالا تشريف داشتيد . برگشتم ديدم يكي ديگه از بچه هاست. من هم كه تازه فهميده بودم چي شده . خندم گرفت و سه تايي كلي خنديدم .
پی نوشت :
یاد یه خاطره ی جالب و خنده دار از سربازی افتادم که یادم بندازید براتون تعریف کنم .
شهادت حضرت امام حسن عسگری را به خدمت حضرت ولی عصر تسلیت عرض می نمایم
آیا تا به حال خودتان را ارزیابی کرده اید ؟!
به نام خدا
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند
آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟
پی نوشت :
هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))
برندگان و بازندگان
به نام خدا
در یک ماهه اخیر شاهد تحولات زیادی در عرصه بین الملل بویژه خاورمیانه بودیم. خاورمیانه ای که سالهای سال است که در آتش جنگ میسوزد . و این آتش گهگاهی شعله ورتر میگردد . شعله ای که پابرجاست .
شعله ی آتش نیازمند اکسیژن و مواد سوختنی است و عاملی که فاعل باشد . اما چه کسانی فاعل هستند ؟ و چه کسانی آتش این جنگها را برپا میکنند ؟
پیش از آنکه بدانیم فاعل کیست ؟ باید ریشه اصلی را بیابیم . در حقیقت عامل همه این ماجراها و جنگهای خاورمیانه چیزی نیست جز جنگ جهانی دوم . ماجرای هولوکاست و ماجرهای قتل و عام شش میلیون یهودی توسط نازیها، دستاویزی بود برای حرکتهای امروز اسراییلیها .
همه فکر میکنند قتل و عام یهودیان توسط هیتلر ، عاملی برای خونخواهی صهیونیستها است . اما اینطور نیست . حقیقت چیز دیگری است . امروز ماجراهایی اتفاق افتاده که همه چیز را مشخص کرده است . رازهایی که امروز تا حدودی آشکار شده است . کسی که سالها همه می پنداشتند دشمن درجه ی اول و قاتل یهودیهاست . کسی نیست جز هیتلر و ارتش نژادپرستش . اما امروزه مدارکی یافت شده که ثابت میکند هیتلر هرگز با یهودیها دشمن نبوده و شش میلیون انسان بیگناه را فقط با نام یهودیها کشته است . تا نقشه های کثیفشان سالها بازیگر افکار عوام گردد .
نكته جالب اینجاست كه هیتلر هرگز خودکشی نکرده است . و این هم داستانی بوده است که آنها سر هم کرده بودند . حتی گفته میشود او تا چند سال بعد از جنگ جهاني هم به طور مخفيانه زندگي ميكرده است .
و اما امروز، ايران و آمريكا، فلسطين را ميدان برخورد با يكديگر كرده اند . برخورد قاطعانه شرق و غرب . برنده كيست ؟ بازنده كيست ؟اسراييل آمريكايي يا فلسطين ايراني ؟
چیزی شبیه واقعیت !!!
به نام خدا
از کنار پنجره ی اتاقم انتهای حیاط پیداست . در انتهای حیاط خانه یمان درخت سیبی است که همیشه با من مهربان است . گاهی یک صندلی روبرویش میگذاشتم و همانطورکه شلنگ آب را کنارش میگذاشتم.مشقهایم را مینوشتم. گاهی وقتها هم بعنوان مدل از آن برای زنگ هنر استفاده میکردم .
آن درخت اما هنوز هم هست . با سیب های یک رنگش. یک رنگ مثل خدا . هر وقت خسته میشم و دلگیر بهترین جایم یا به قول بچه ها پاتوقم کنار درخت سیب روی تخت چوبی هست. دیشب هم اتفاقا همانجا نشسته بودم ،یه لیوان چای داغ توی این هوا می چسبید. یکی از این مجله ها رو که اسمش رو نمیارم هم با خودم آورده بودم تا مطالبش رو نگاهی بیاندازم.ناگهان مطلبی نظرم رو جلب کرد و تا حد زیادی من رو شوکه کرد .اون مطلب در مورد کودکی بود که صحنه مرگ خودش رو نقاشی کرده بود . نقاشی واقعا عجیب بود .

"نقاشی کودک پیش از وقوع سانحه"
کودکی که این نقاشی رو کشیده بود . قرار بود برای زنگ هنر به دبیر هنر تحویل دهد. نوشته بود این کودک این نقاشی رو با ذوق تموم به همه خانواده نشون داد و خوشحال از اینکه فردا به دبیرشون نشون بده ...
اون شب راهی یک مراسم عروسی شدند.
اما این اتفاق ناگوار افتاد و این صانحه برای اون و هفت نفر از خانوادشون اتفاق افتاد . آن دختر نه تنها هرگز فردایی را ندید بلکه نقاشیش نه بر روی دیوار اتاق بلکه بر روی دیوار تاریخ آویزان خواهد شد...
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :به نظر شما آیا خداوند همیشه به آدمها نشون میده که چطور میمیرند ؟ آیا این الهام خداوند بوده یا نه بر حسب اتفاق اینطور شده؟!!
کاش میدانستی به خاطر تو درخت سیب هم دیشب با من مهربان نبود ...
بدنبال حقیقت ...
به نام خدا
حقیقت
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است و تنها يك گناه وجود دارد وآن جهل و نادانی است. و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است .نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است. زماني كه تا به اين حد از احوال جسم، ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي دهند. در نگاه مولانا و عارفاني مانند او زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است! اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد! نه پيش از آن!
می گویند ، "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي. بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!" حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد! چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد! ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش فردی مانند مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست او مي گويد: معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند فقط كافي است نگاه شان كنيد او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست! لازم نيست تا به جايي برويد! براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد! بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است! اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق ميكند! تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است "شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!
ارتش سري
به نام خدا
ارتش سری
يک جايي مطلبي در مورد برج بزرگ دبي خواندم . برجي كه ميگويند بزرگترين برج جهان هست و نماد اون كشور است كه توسط بهترين معماران غربي طراحي و ساخته شده و به ظاهر داراي نمايي مدرن اما شكلي سوال برانگيز است . اگر به برج از نماي روبرو بنگري شكل صليبي را مي بيني كه كاملا واضح و روشن است و نيازي به دقت ندارد.

به شكل صليب در برج توجه نماييد
حربه اي كه غربيها در ساخت اينگونه بناها دارند براي اكنون نيست .آنها پيشتربار ديگر در كشور اسلامي ديگري دست به چنين كاري زدند ...
ساخت برج آزادي تهران
برج آزادي تهران از نماي بالا بصورت يك طليب بزرگ است . كه آن كاملا سوال برانگيز است .البته چنين حركتهايي از سوي غربيها هرگز بصورت اتفاقي نبوده است . زيرا آنهاامروزه به اين نتيجه رسيده اند . جنگ و تهاجم فرهنگي بسيار بيشتر از تهاجم نظامي جواب ميدهد .

به شكل صليب از اين زاويه (بالا) توجه نماييد
(البته اين عكس پيش از تعمير و تغيير طرح ميدان آزادي تهران است.اكنون تغييرات همچنان دراين ميدان ادامه دارد )
وقتي به وضوح ديده ميشود كه هموطنان داراي مذاهب اقليت چگونه از فرصت آزادي مذاهب استفاده كرده و به تبليغ آن مي پردازند . همه ي شك ها را تبديل به يقين ميكند كه امپراطوري قرون وسطايي غربي بازهم در فكر احياي خويش است. آنها خواسته و ناخواسته بصورت ارتش سري براي رخنه در ستونهاي حساس شرق مدتهاست كه ماموريت خويش را آغاز كرده اند ...
-------------------------------------------------------
پی نوشت :
البته قصد مطلب توهین به هیچ دین یا مظاهر آن نیست .دین مسیحت از آنجا که دینی مقدس است مورد احترام همه ادیان بويژه مسلمانان میباشد . ولی حرکتی که اخیرا توسط ارتش های سری در کشورهای اسلامی در حال گسترش هست مقدس نیست و فریب کارانه است .
اقتباس شده از irannuke
سقوط امپراطور بزرگ
به نام خدا
اولین باری که شنیدم مجسمه آزادی تعجب کردم. برای من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه يا مجسمه هاي اشيا يا بزرگان ...که وسط شهر روی ستونی بود ...خیلی علاقه مند شدم این مجسمه آقای آزادی را ببینم . مانده بودم آخر چگونه ميشود آزادي را به شكل مجسمه درآورد .
اصلا آزادي هم مگر شكل دارد ؟
چند بار از پدرم پرسیدم مجسمه آزادي براي چيست . ولي او جوابي نمي داد . با خودم گفتم شايد اصلا سووال من جوابي ندارد ! يا اصلا سووال نيست كه جوابي داشته باشد...
تعجب من بیشتر شد یکروز از مادرم پرسیدم آزادی عکس داره ؟ مادر یکه خورد و بعد از کمی فکر کردن گفت ... بله فکر کنم عکس آزادی زندان باشه ... داشتم شاخ در میاوردم .پرسیدم چرا ؟مادر خیلی بیشتر از من تعجب کرد و گفت : چرا نداره ... عکس آزادی زندانه...
مطمئن بودم مادر بیشتر از من میداند . چند روزی روی اینکه عکس آزادی زندان میشه فکر کردم و آخر طاقت نیاوردم و از پدرم پرسیدم : پدر وقتی عکس آزادی زندان میشه خود آزادی چی میشه ؟
او باز هم چيزي نگفت ...
اما من فهميدم معني زنداني كه او ميگفت چيست ! آزادي سالهاي سال است كه مرده است . در زندانهاي خوفناكه تاريخ . در پشت پنجره هاي فولادي كوچك ... و مجسمه هم اساطيري است .كسي كه
مجسمه را خلق كرده است شاید یکی از باستان شناسان یا یک پژوهشگر تاریخی بوده است که او را ازروی سنگ نبشته های باستانی اینگونه تصور کرده است . آزادي هم مانند سقراط ، مانند ابن سينا ، مانند همه بزرگان تاريخ تنديسي است كه براي ما و آيندگان تاريخ خلق شده تا بدانند روزي وجود داشته است تا زماني كه امپراطور بزرگ سقوط كرد...
چـون خـرد کمـال گيـرد, گفتـار نقصـان پذيـرد. علی علیه السلام
به نام خدا
انسانهای کوچک و بزرگ
همیشه ایشان را میبینم .همشه از کنار هم رد میشویم و به هم سلام میکنیم. اون همیشه یک کتاب دستش هست و یک هندزفری توی گوشش. هر وقت میبینمش در حال خواندن کتاب هست و بیشتر اونها هم به زبان انگلیسی است . بیشتر وقتها اگر نزدیک باشیم با یک سلام معمولی و یا اگر دور باشیم با یک دست تکان دادن از کنار همدیگر میگذریم ...
بعضی وقتها چند دقیقه ای در خیابان همدیگر رو ملاقات میکنیم. ملاقاتهای خیابانیه بسیار ارزشمند. چون حرفهای ایشان همیشه پر از نکته های زیادی است. ایشان استاد برق و الکترونیک یکی از دانشگاههای تهران است . حرفهایش همیشه شنیدنی است . اما هیچکس از او خوشش نمی اید شاید به خاطر رک بودن و یا شاید به خاطر مغز پری که دارد به او حسودی میکنند .
اینبار حرفهای زیادی میزدیم . شاید یک جلسه ی نیم ساعته ی سرپایی .ناخوداگاه حرفهایمان به ژنتیک و این حرفها رسید . اما اینجا حرفهای جالبی میزد . میگفت : میدونی ژنتیک علم بسیار پیچیده ای است ؟ می گفت علم به این نتیجه رسیده که هر انسانی دارای ژنتیکی است که برخی خاص ترند و انگار از مواد بهتری درست شده اند .و برای بوجود امدن هر ژن برتر، ممکن است قرنها زمان لازم باشد . طبق محاسباتی که علم انها را ثابت کرده است .مثلا ژن انیشتین هر ۱۲۰۰ سال یکبار بوجود میاید .ولی ژن یک زن خواننده مثل گوگوش میتواند هر ۳۰ سال یکبار بوجود بیاید . ژنهایی که اینگونه ارتقا یافته اند همیشه فرصت ساخت انها نیست . بعضی ترکیبات در ساخت این ژنها بسته به ارزششان سالها زمان نیاز دارند تا بوجود آیند.
ارزش برخی ژنها بسیار زیاد است . به قرون وسطی اشاره میکند که در غرب وحشی اجازه نمیدادند یک لرد با غیر از خانواده های اشرافی وصلت یا همبستری پیدا کند .آنها قفلهایی به محلهای مورد نظر میزندند تا نتوانند همبستری کنند . زیرا معتقد بودند نژاد اشرافی باید اشرافی بماند . آنها بدون اینکه بدانند یک کار علمی بزرگ انجام میدادند .علم به این نتیجه رسیده است که انسانها یکسان آفریده نشده اند .آنها هم مانند درختان کوچک و بزرگ دارند .
چیز عجیبی نیست هر وقت همدیگر رو می بینیم موضوعی برای گفتگو هست . البته گفتگو که چه عرض کنم . من بیشتر گوش می دهم.
در آخر هم با اشاره به من گفت بدون تعارف میگم تو هم آدم خاصی هستی که افکارت با خیلیایی که دیدم متفاوته ، قدر خودتو بیشتر بدون ... ![]()
ولی پیش ازاینکه علم این چیزها رو بفهمه من میدونستم این ژنتیک یه چیزی هست اما رو نمیکردم ![]()
از شرق تا غرب
به نام خدا
كلمه هاي غرب و شرق كلماتي است كه درادبيات سياسي ساخته و پرداخته غربيهاست . تا بتوانند ميان فرهنگها و تمدنها را خودخواهانه مرزي قرمز ترسيم كنند . و خود را متمدن و صاحب سبك و شرقي ها را وحشي و صاحب مكر قلمداد كنند.
تاريخ سرشار از وصف ماجراهاي بزرگي است كه اتفاق افتاده است . سرشار از جنگها و و صلح ها ،ويرانيها و اباداني هاست . اما با نگاهي به تاريخ بشريت در ميابيم كه حكومتها و امپراطوريهايي كه بيشتر باعث سعادت و پيشرفت انسان بوده اند در شرق ظهور كرده اند . امپراطوريهاي بزرگ سرزمين ايران يكي از بزرگترين امپراطوريهاي دنياي باستان ميباشد. پادشاهان بزرگش همچنان مورد ستايش ايرانيان و جهانيان هستند . احترام به اديان ديگر ملل و توجه به سرزمين هاي تابعه از ويژگيهاي ايشان بوده است . هزاران سال حكومت شرقيها بر جهان چنين نكبتي را به همراه نداشته است كه در مدت ۲۰۰ سال امپراطوري غربي به همراه داشته است . در مدت ۲۰۰ سال دو جنگ خونين جهاني ، شيوع بيماريهاي عفوني ، كشتارهاي دسته جمعي همه روزه در اقسا نقاط جهان تبعيض ديني و نژادي. از بركت امپراطوري غربيهاست در جايي كه امپراطور بزرگ ايران براي احترام به اديان به گاو تعظيم ميكرد .امپراطوري غربي حتي براي مقدسات خود هم ارزشي قايل نيست و همه چيز را به لجن كشيده است .
انها شبيه تابلوي نقاشي بسيار زيبا از يك طبيعت بكر هستند كه ريشه اي در طبيعت ندارندو به دنبال ريشه خود در شرق ميگردند . جايي كه زماني بر جهان حكم ميراند امروز بايد غلام حلقه به گوش غرب وحشي باشد تا به حيات خويش ادامه دهد.
پارک
به نام خدا

چند روز پيش اتفاقي مسيرم به پارك دانشجو افتاد .پارك دانشجو كه يكي از پاركهاي قديمي تهران است و حدود 40 سال پيش ساخته شده است.پارك پهلوي يا همان دانشجو در تقاطع خيابان وليعصر(وليعهد) و خيابان انقلاب و در كنار تئاتر شهر ساخته شده است . وجود اين ساختمان چهره اي به ظاهر فرهنگي به اين پارك داده است.
اما در پس اين چهره فرهنگي و نام بسيار فرهنگيش چيز ديگري ديده ميشود. وجود آدمهايي با ناهنجاريهاي فراوان اجتماعي چهره ی در باطن زشتي به اين پارك داده است. فقط با يك باردور زدن در پارك متوجه بسياري از موارد ميشويد. وجود همجنس بازان، شيشه فروشها ، دختران فراري و ... را كاملا مشاهده ميكني .آيا اين همه ناهنجاريهاي اجتماعي ريشه در كدام يك از آموزه ها و فرهنگهاي ما دارد؟
روي صندلي مينشينم تا كمي استراحت كنم . هوا گرم بود. چند تا دختر روبروي من روي صندلي نسشته بودند و بلند بلند حرف ميزدند . قيافه هاشون به بچه مدرسه ايي ميخورد که فكر كنم كلاس اخر رو پيچونده بودند و با خيال راحت توي پارك نشسته بودند . توجهي نكردم سرم رو پايين انداخته بودم . با افكارم در جاي ديگري سير ميكردم . ناگهان يكي از اون دخترا بلند صدا زد و گفت .آقا ببخشيدآتيش داري؟! اولش جا خوردم . گفتم ببخشيد چي؟ دوباره تكرار كرد آتيش داري ؟
گفتم نه . يك نگاه عاقل اندر سفيه انداخت و سرش طوري رو تكون داد . که انگار چه اتباهی مرتکب شده ام.
خيلي تعجب نكردم از اين موارد زياد ديده بودم توي دانشگاه هم این چیزها خيلي هست .حالا اين كه سيگار بود.چيزهايي آدم مي بينه كه شاخ در مياره ...
خيلي ناراحت شدم . نه از اينكه يك دختر ۱۴ ساله از من سيگاريا آتيش خواسته . از اين ناراحت شدم كه چرا ؟ ماواقعا داريم به كجا ميريم . كجاي كار ايراد داشته است ؟اين ها ميخواهند مادران كدام نسل از آيندگان شوند ؟ و سرگذشت اين سرزمين به كجا خواهد رفت؟!
يكي از دوستام هميشه ميگفت :سيگار كشيدن اولين خلاف يك پسر و آخرين خلافه يك دختر هست...
او اعترض دارد
به نام خدا
خداوند میفرماید :در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مىكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند دستخدا بالاى دستهاى آنان است پس هر كه پيمانشكنى كند تنها به زيان خود پيمان مىشكند و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مىبخشد . فتح آیه۱۰
----------------------------------------
من اعتراض دارم ...
او اعتراض دارد ، ناراضی است . از وضعیت اجتماعی و اقتصادی . او نگران است . نگران تمام عمری است که به خاطر هدفی که فکر میکرد مقدس است جنگیده بود . مانند شوالیه ی شکست خورده ای که شمشیرش را در میدان جنگ چال کرده بود و لباسهایش را دور انداخته بود ، . روزگار اینگونه اش کرده است . همانطور که تسبیه اش را در دست دارد .جانمازش را جمع میکند و آرام از جایش بلند میشود . میگوید :
الهی به امید تو . بعد ادامه میدهد ...
"پسرم من هم مثل شما یک زمانی جوان بودم و کله ام داغ بود . فکر میکردم اگه حرفهای گنده بزنم و همیشه به وضعیت موجود معترض باشم پیش همه محبوب ترم و ارج و قرب زیادی پیش روحانی محل و مردم دارم. همیشه توی صف همه ناآرامیها و شورشهای خیابانی بودم . همیشه جزو دانشجویان معترض بودم . فکر میکردم اعتراض میتونه وضع رو تغییر بده . هیچوقت با خودم فکر نمیکردم .کسانی که دلایلی برای معترض شدن می آورند.و وضعیت حاضر را به ضرر مملکت میدانند .وکسانی که به ما خط میدهند . آیا خود راه حلی برای حل معضلات ، فقر و بیچارگی این ملت دارند یا نه ؟ ! فقط اعتراض میکردیم . دانشگاه را شلوغ میکردیم . اعلامیه پخش میکردیم . اما هرگز به جایگزین فکر نکرده بودیم . نتیجه اش شد همین که می بینی .تمام جوانیم را به جای رفتن دنبال جوانی کردن ، بدنبال چیزهای واهی به هدر دادم .اما هنوز هم اعتراض دارم ... اعتراض دارم ، اینبار نه به آنهابلکه به خودی ها ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد ...
" همه حرفم با توست ، پیش از آنکه از کسی ، از چیزی و از دولتی بخواهی اعتراض کنی .ببین کسانی که هولتان میدهند . آیا قابلیت ارائه راه حل بهتری دارند یا نه . اگر دارند ارائه دهند . و اگر ندارند خاموش باشند " ...
اما من به او گفتم :
و اکنون من هم اعتراض دارم . نسل جوان میخواهد اعتراض کند .میخواهد ابراز وجود کند . حرفهای زیادی دارد . غصه های تمام نشدنی دارد . دلش پر است . همانند قناری ای بغض کرده است . چیزی نمیگوید . اعتراضش سکوت است . دردش بی ارزشی است . کم اهمیت بودن است .هویت میخواهد .
اینبار پدر پیری ندارد تا بخاطرش بغضش را خالی کند و به پایش فدا شود . اینبار تنهاست ، خدا را دارد تا شاید روزی جواب همه اعتراضهایش را بدهد .
مزرعه پدری
به نام خدا
و از ميان مردم كسانىاند كه مىگويند به خدا ايمان آوردهايم و چون در [راه] خدا آزار كشند آزمايش مردم را مانند عذاب خدا قرار مىدهند و اگر از جانب پروردگارت پيروزى رسد حتما خواهند گفت ما با شما بوديم آيا خدا به آنچه در دلهاى جهانيان است داناتر نيست . سوره ۲۹ آیه ۱۰
مزرعه پدری
(بر اساس واقعیت)

" من می روم ، بالاخره خواهم رفت . اینجا جایی برای من و امثال من نیست . اینجا همه چیز انحصاری است حتی افکار آدمها . آزادی معنایی ندارد .دیگر جای من اینجا نیست . اینجا خشن است و آدما دل مرده . اینجا دلها به زنجیر است ..."
اینها همه ، حرفهای نیما بود. نیما از دوستان من بود که مهارت خوبی در نواختن گیتار داشت . اما چون پول نداشت هیچ کجا نتوانسته بود نفوض کند . اینقدر گفت تا رفت . رفت ترکیه و از اونجا هم رفت یونان . وقتی که داشت با من خداحافظی میکرد . بهم گفت کاش تو هم می امدی . ولی حیف ... بغضش رو فرو برد و رفت چند قدمی که رفت باز به من خیره شد و انگار خواست چیزی بگه ولی نگفت و رفت . بهم گفت" از یونان برایت نامه مینویسم . یکسالی اونجا کار میکنم و بعد میرم آمریکا " ...
آمریکا ، جایی که تمام رویاهایش انتظارش را میکشیدند. نیما تنها بود اینقدر تنها که مادر بزرگ پیرش هم نتوانسته بود برای خداحافظی بیاید . دلم برایش میسوخت . هر چه اسرار کرده بودم که بمان . راضی نشده بود . با ۳ میلیون تومان پول نقد میخواست توی غربت چکار کند ؟!
همانطور که گفته بود از یونان با من تماس گرفت و گفت اوضاع بد نیست توی یک رستوران کار گیر آورده و همونجا هم میخوابه ...هفته های اول زیاد تماس میگرفت و اوضاع را گزارش میداد . اما از لحنش معلوم بود راضی نیست . این غربتی که او میخواست رنگ دگر بود .
تا اینکه تماسهایش قطع شد و من خیلی نگران بودم . مادر بزرگ نیما هم بشدت مریض بود و من بعضی وقتها کارهای بیرون از خانه اش را انجام میدادم . مادربزرگ من را میشناخت و همیشه با اسم کوچک صدام میکرد...
چند هفته گذشت و یک شب دیدم تلفن همراهم شماره نیما رو نشون میده باتعجب جواب دادم . اره خودش بود ،برگشته بود . اما نه با هواپیما، با اتوبوس از مرز ترکیه ... با ماشین رفتم دنبالش . توی مسافرا نگاه کردم یکی خیلی شبیهش بود دیدم اومد جلو . آره نیما بود . ولی اینگار توی این یکسال ده سال پیرتر شده بود . دیگه چشمای درشتش برقی نداشت .پوست صورتش تیره شده بود و مثه آدمای مات زده سوار ماشین شد . معلوم بود خسته اس و من ازش زیاد چیزی نپرسیدم .
بعدها بهم گفت ولگرد ها تو یونان همه پولهاشو دزدیدنو و تا دم مرگ کتکش زدن . بعد هم گیر پلیس افتاد و برگشت داده شده ...
گفتم نیما، آیا غربت ،همانی بود که بهت گفتند ؟ دیدی هیچ کجا اینجا نیست. اینجا هر چی هست چه خوب چه بعد .چه آزادی داشته باشه و چه نداشته باشه " مزرعه پدری " ماست . افکار ما هست که مثل یک بذر اینجا رو میسازه . بعدش هم نتیجه اونو خودمون درو میکنیم . پس همه چیز دست ماست . رفتن و از مشکلات فرار کردن جایی را آباد نمیکند .درست است هر از چند گاهی کشاورزی چه خوش اخلاق و چه بداخلاق آن را اجاره میکند . ولی اجاره اش سر می آید و باز ما میمانیمو مزرعه پدری. باید ماند تا این مزرعه را ساخت .زیرا مزرعه دزدیدنی نیست . برای ماست و برای ما خواهد بود ...
ولی اون همچنان معتقد به گفته های پیشین خودش هست و همیشه میگه اگه پول داشتم به این مشکلات نمی خوردم که مجبور بشم برگردم ...
از گردش روزگار، گوهر مردان آشكار مي شود امام علی (ع)
به نام خدا

مردی که اشتباهی بوده است !
"کاری که من می کنم، نوک پیکانش روابط آدم هاست. سراغ مسائل سیاسی و اقتصادی کمتر می روم چون اساساً و اصولاً اعتقادی به سیاست ندارم. وقتی به روابط آدم ها می پردازی دلیلی برای محافظه کاری نداری."
آقای مدیری مثل همیشه بسیار هنرمندانه طنز دیگری را به معرض دید عموم قرار داد . و باز هم ثابت کرد که "سلطان طنز ایران " است . استفاده ازشخصیتهای مطلوب برای طنزهایش و انتخاب موضوعهای اجتماعی سعی در بازگو کردن مسایل و بی نظمی اجتماعی روزمره این عصر دارد . و محتوای مجموعه با نگاهی انتقادی و با گفتاری نغز به بررسی ناهمانگی های اجتماعی می پردازد .
انتخاب کاراکترهایی مانند پلیس ، اداره های دولتی و ارگانهای دیگر برای بیان طنز وار مشکلات اجتماعی از اقای مدیری یک شخصیت برتر طنز در ۱۵ سال اخیر ساخته است . من تعجب میکنم که چرا در کشور ما همه چیز را سیاسی میکنند .با شکایت اداره ثبت احوال شیراز و یا احتمالا نیروی انتظامی و جامعه محترم پزشکان باید این واقعیت را درک کرد که ایرانیان در طنز از ظرفیت بالایی برخوردار نیستند ...
اما ...
اما پایان بی نظیرش بیش از همه چیز بغض آلود و زیبا بود . که بینندگان را تحت تاثیر قرار داد. دیالوگ خوب و بهتر از ان اجرای هنرمندانه مدیری پایانی جذاب به این سریال محبوب داد .
آخرین دفاعیات ایشان اینگونه بود :
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من ...بیدفاعم. من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی من رو میشناخت نه کسی بنده رو میدید... نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همهی سهم بنده از زندگی... کار کردن در زیرزمین ادارهی بایگانی بود، لای پروندهها. من ساده بودم من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمیخواستم به بانک برم من نمیتونستم طبابت کنم من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم... اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم ...و من به همه احترام میگذاشتم. من به همه احترام میگذاشتم. و من شروع کردم به بازی کردن... و من شروع کردم به سرگرم شدن... و بعضی وقتها یادم رفت کجام و همهی اینهایی که میگن، مال من نیست... حق من نیست و من اشتباهیام. من از اولش هم اشتباهی بودم ...بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیام. تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم... خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم. خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم. چه دفاعی از خودم بکنم؟... من بی دفاعم...
باز هم از طرف نسل امروز از ایشان و دست اندرکارانشان در ساخت چنین اثار ماندگار نهایت تشکر را دارم .
انصاف، برترين خصلت هاست ... امام علی علیه السلام
به نام خدا
سلام
موضوعی که این دفعه براتون نوشتم . ماجرای یکی از دوستان من هست که به اختصار برای شما نوشتم . و همه ماجرا واقعی است
چند سال پیش بود ، زیاد دور نه همین یکی دوسال پیش بود که یک اختراع به ثبت رسوندم . خیلی خوشحال بودم از اینکه چند سال تلاشم بی نتیجه نمانده است . طرحم در جشنواره خوارزمی مقام اورده بود ومورد توجه قرار گرفته بود . خیلی خوشحال بودم ازاینکه بالاخره همین روزا یکی از این کارخونه ها زنگ میزنه و باهام قرارداد میبنده . اما یکسال گذشت و خبری نشد . طرحم رو برا ی ثبت جهانی به امریکا فرستادم . و اونجا ضمن استقبال از طرح موجود و آزمایشهایی که انجام دادند اعلام کردند که ضریب امنیتی قفل مرکزی گاو صندوقی که شما ساخته اید ، پنج درصد بیشتر از پیشرفته ترین قفل ساخته شده در امریکا و جهان است . خوب با زهم خوشحال شدم . و بعد از مدتی برای شرکت در جشنواره اختراعات دنیا در یکی از کشورهای اروپایی (مجارستان)پتوسط یک تیم جوان و مخترع ایرانی اعزام شدم . با خودم گفتم قرارداد است که حالا منتظر من است . در اون جشنواره که شرکت کرده بودیم ایران با اختراع من اول ، آمریکا دوم و اسراییل سوم شد . این دیگه بهترین گام برای من بود و حتی افتخار برای ایران عزیز . قرار شد فردا به نمایشگاه بین المللی برویم و اختراعات را به معرض عموم بگذاریم . ولی متاسفانه یک غرفه هم در اختیار ما قرار ندادند . حتی میخواستند ما را به نمایشگاه راه هم ندهند . انگار یادشان رفته بود ما اول شده بودیم . ولی ناخوداگاه هنگامی که بردهای بزرگ تبلیغاتی در نمایشگاه را دیدم متوجه شدم که اسم ما را از اول بودن برداشته اند . و در بیلبرد بزرگ در نمایشگاه نام اسراییل را میدیدم که مقام نخست و سپس آمریکا و در آخر ایران بود . بغض گلویم را میفشرد . اشک در چشمانم حلقه زده بود . به مدیریت نمایشگاه که مراجعه کردم و مساله را مطرح کردم . آنها هم همه چیز را انکار کردند. و گفتند غرفه ای نداریم که به شما بدهیم . ولی بالای نمایشگاه یک انباری هست که میتونید اونجا وسایلتون را بگذارید . جایی برای اعتراض نبود . تعدادی هم مامور دولتی همراه ما بودند که به جای دفاع از حق ما به روسری دختر خانمها و کروبات زدن ما گیر میدادن و تند تند گزارش تنبیهی به ایران ارسال میکردند. در انجا به خیلی از حرفهای مسولین شک کردم . در انجا غربت ایران و ایرانی و مظلومیت سرزمینی را دیدم که چگونه تنها و بیکس در تاریخ معاصر بدون هیچ دلسوزی حتی نمیتواند اعلام موجودیت کند .از آمریکا و اسراییل گله ای نیست . از خودمانیها گله دارم.
ما برگشتیم با دستانی پر از پیروزی و دلهایی شکسته از عظمت از دست رفته یمان . ما برگشتیم با کوله باری از زخمهای عمیق با چشمهای اشک آلود از حرمتی که ایرانی دارد ولی ندارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناخودآگا به یاد حرفهای مسولین برای پیشرفت ایران میافتم و یا به یاد دروازه های تمدن پهلوی و به یاد تاریخ و آن فیلم کیف انگلیسی ...
مستی
به نام خدا
یک جرعه ... جرعه ای دیگر ...
... همیشه برای نوشتن، به دنبال موضوعی میگردم . همیشه برای گفتن دردهایم بدنبال گوشهای شنوا میگردم .همیشه برای دیدن دوستهایم لحظه شماری میکنم . اما "خودم" چه ؟! به دنبال خودم در کجا بگردم. برای دیدن خودم چقدر لحظه شماری بکنم !!! "خودم " را کجا جا گذاشته ام .بعضی وقتها دلم برای "خودم" تنگ میشود .بعضی وقتها میخواهم" خودم " را تنها پیدا کنم و ازش دلجویی کنم ...
پشت پنجره می ایستم . هوا ابریست . بطری مشروب را کنار میگذارم . سیگارم را روشن میکنم و كامي عميق از سيگارم ميگيرم ، چشمهایم سیاهی میرود .از پشت پنجره به آسمان مینگرم، ابرها و کلاغها ، کدامیک بالاترند ؟! به سوي آيينه ميروم ...
... در آینه خیره میشوم . خودم را نمیبینم . آینه راست میگوید یا دروغ؟ به او میگویم مرا کجا پنهان کرده ای ؟ هر چه مینگرم خودم را نمیبینم ؟!
...
نگاهی به من میکنم ، خودم را نمیبینم ...
شاید دیگر مرده باشم . شاید دیگر فرصتی برایم نمانده است . حالا چه میشود ؟ فرصت را از که گدایی کنم ؟ در گوشه ای کز میکنم و زل میزنم . نا گهان چشمانم به خرده شیشه های شکسته ی روی زمین گره میخورد. مینشینم ،خوب که نگاه میکنم ، تکه تکه های خودم را میبینم !
...هزاران تکه... که نمیشود سرهمشان کرد . نگاهی به قاب آینه میکنم . آرزو میکنم ای کاش فقط یک بار ، فقط یک بار دیگر خودم را ببینم .
ولی افسوس ،اینقدر مست بودم که خودم راشکسته ام ...
دلسوز تر از دیگران
به نام خداي بزرگ
.
بعضي وقتها كه به تاريخ نگاه مي اندازم و صفحات آن را ورق ميزنیم .افكارمان مخدوش ميشود . اذهانم به هم گره ميخورد و گاهي با خواندن آن به ابهام ميرسم و گهگاهي نوشته هاي مغرضانه به چشم مي بينیم . تاريخ چند هزار ساله ايران پيش از اسلام و تاريخ ايران پس از اسلام هر كدام داراي ابعادی هستند كه اگر با چند زاويه به انها بنگري نتايجي ديگری ميگيري و برخی اوقات اصلا نتيجه هاي كه گرفته اي نه تنها شبيه اون چيزي نيست كه توي تاريخ امروز ما نوشته اند بلكه ۱۸۰درجه هم اختلاف دارد. مثلا ورود اسلام به ايران ، وقتي در تاريخ نوشته شده اين دوران وصف حالش را ميخوانيم اينگونه مينويسد : ((مردم ايران از ظلم و ستم شاهان ساساني به ستوه آمده بودند و خود دروازه هاي شهر را به روي لشگريان اسلام گشودند تا آزادي و آزادگي را تجربه كنند . و از يوغ استثمار موبدان زياده خواه زرتشتي رهايي يابند ))و حال آنكه واقعيت چيز ديگري است .آنها به دعوت ایرانیها نیامده بودند برای نجات انها هم نیامده بودند تعدادی از انها اعرابی بودند ،که چون شنیده بودن ایران کشور ثروت مندی است و برا ی غنایم آمده بودند آنها برای تحمیل آمده بودند.نمونه این اظهارات تو خالی در تاریخ ایران پس از اسلام بیشتر به چشم میخورد .تاریخ را به سلیقه حکومتها مینویسند .در کتابهای تاریخی کمتر به بابک و حسن صباح و یا استاد سیس پرداخته است . اصلا گویی آنها را شورشیانی میداند که به قلب اسلام زده اند .
تاريخ معاصر ايران همواره تاريخي است كه دستخوش تحولات، جنگها ، انقلابها ، خيانتها و رفاقتهاست . تاريخ معاصر ما پر از زنده بادها و مرده بادهايي است كه چه درست و چه غلط نه تنها به سود مردم نبوده است بلکه به سود زمامداران امور بوده است . تا از آب گل آلود نهنگ بگیرند ...
اکنون کجای تاریخ ایستاده ایم . اکنون به کدام افق مینگریم . ما جز زنده بادها هستیم یا مرده بادها ؟
همه این حرفها را گفتم تا به رییس جمهورمان بگویم : جناب رییس جمهور میدانم سخت خسته ای . میدانم زمام امور در بد زمانه ای دامنت را گرفته است . اما کاری کن تا اگر روزی تاریخ به قضاوت ایستاد . با افتخار از شما یاد شود . تا آیندگان هم به اقدامات شایسته شما افتخار کنند . کاری کن ! تا برای نسلهای آینده ما حرفی برای گفتن داشته باشی . زیرا تو تنها کسی هستی که در این تاریخ معاصر دلسوز تر از دیگرانی .
کسانی که دلی برای سوختن ندارند ...
حرف بايد حرف ما باشد !!!
به نام خدا
اگر قدرت ندارید که با نیروی خود مشکل ها را در هم بشکنید لااقل مرد باشید که در برابر حوادث بایستید . حسن صباح
تاريخ معاصر ايران پر از حوادث پي در پي ، خوشايند و ناخوشايند است . از ۲۰۰سال پيش تا كنون حادثه هايي چون انقلاب سفيد ، درگيريهاي خياباني دهه ۴۰، جنگهاي چند روزه خليج فارس همه و همه نشان دهنده نبودن ثبات سياسي حكومت مركزي در اين سالهاي ايران بوده است .نداشتن ثبات سياسي در زمان حكومت پهلوي بعلت نفوذ بي قيد و شرط دولت ايالات متحده، هر چند در ظاهر حكومتي مقتدر مي نمود اما در زير سايه دولت امريكا چاره اي جز تحت سلطه بودن را نداشت . سالهاي متمادي امريكاييان با تصاحب تاريخ ، ثروت ، و هويت ايراني آن را تاراج ميكردند و جالب اينجاست كه قانون كاپيتالاسيون را هم اجرا ميكردند . يعني با تمام اينكه چهار نعل از تاراج اين مملكت دريغ نميكردند ، ما ايرانيها را بعنوان وحشي قلمداد ميكردند و از ما حق توحش ميگرفتند . حالا نزديك به سي سال از انقلاب ايران ميگذرد . سي سال از انقلابي كه ميخواست ايران را متحول كند ميگذرد . ما در طول همه ي اين سالها درسياست در جا زده ايم و گاهي نيز به عقب رفته ايم . حالا ديگر امريكاييها معادن ما را به غارت نميبرند آنها از شيوه هاي بهتري استفاده ميكنند . حالا انها هويت ما را لگد مال ميكنند . كشوري ۲۰۰ساله تمدن ۱۰۰۰۰ساله ما را به تمسخر گرفته است . هنوز هم ما را وحشي ميخواند . سفر رييس جمهور ايران به آمريكا را ميتوان نقطه ي شروع حركت ضد نژاد پرستي عليه غربيها دانست . بيش از ۱۰۰۰۰نفر در محوطه دانشگاه و خيابانهاي آمريكا و ۵۰۰ميليون نفر در سراسر دنيا از طريق تلويزيون در حال ديدن وشنيدن سخنان او در امريكا بودند آنها به دنبال چه هستند ؟ آيا دروغ اينهمه طرفدار دارد ؟ نه ! آنها بدنبال حقيقت در دروازه هاي شرقي ميگردند . زيرا دروازه هاي غرب همچنان بسته است . من تعجب ميكنم از برخي از مردم خودمان كه احمدي نژاد را متهم به ياوه گويي و زدن حرفهاي بي نتيجه در امريكا ميكنند . ولي من ميگويم حرفهاي ما چه درست و چه نادرست بايد زده شود . بايد ما هم حرف بزنيم . بايد ما هم نظر بدهيم . بايد ما هم در تغيير دنيا سهيم باشيم . ۲۰۰سال انها بر سر ما زدند ،
حالا ما ميخواهيم همه چيز را تغيير دهيم . چه درست چه غلط
حرف بايد حرف ما باشد !
ملتی که از گذشته عبرت نگرفتند مجبور به تکرار آن هستند ...
به نام خدا
آسوده بخواب داریوش
بعد از میدان نقش جهان و پاسارگاد، چشممون به شیرین کاری جدید مسوولین روشن !![]()
مدتی پیش متوجه شدم که آقایان باهوش مسولین دارند در کنار نقش رستم ریل قطار میذارن . این خبر مثه یک شوک برای هر ایرانی که عاشق وطنشه ،هست . . چقدر باید آدم بی مسوولیت و احمق باشه که این طرح و داده باشه و از اون احمق تر کسایی هستند که در حال اجرای اون هستند .ولی این بار خوشبختانه یگان حفاظت تخت جمشید با مخالفت صریح جلوی این کارو گرفت و از خاک برداری در حریم نقش رستم جلوگیری کرد و قضیه فعلا فیصله پیدا کرده . توی یکی از روزنامه های صبح تهران نوشته بود که طرح جدیدی از طرف میراث فرهنگی برای حفظ این حریم پیشنهاد شده تا حریم حفظ بشه و خدایی نکرده باعث نابودی این اثر جهانی هخامنشی نشه.چون این اثر به ثبت جهانی رسیده باید از استانداردهایی اطاعت کند و اگر از این استانداردها پیروی نکنه از لیست آثار جهانی حذف میشه در لیست آثار در خطر گذاشته میشه . کشیدن ریل آهن آهن از ۵۰۰متری نقش رستم اصلا با عقل جور در نمیاد . ![]()
![]()
منظور من از بیان چنین خبری اینه که تا کی ما باید شاهد ویرانی و از بین رفتن آثاری باشیم که واقعا در دنیا بینظیر هست. تاکی مسوولی کشور ما برای طرحهای بدون کارشناسی خودشون میخوان به این مملکت آسیب بزنن.
کاش روزی برسه که هر پست و مقامی در این کشور به اهلش داده بشه .
داریوش آسوده بخواب که ما بیداریم . ما حافظان میراث تو هستیم . ما هم سیاوش و هم پاپک هستیم آسوده باش که ما همیشه بیداریم .آسوده باش که ما همیشه پاسدار مرزهای ایرانت هستیم .
ما میراثدار میراث پاکت هستیم
![]()
از روز حادثه ای که به قلم تقدیر نوشته شده ، گریزی نباشد. امام حسین (ع)
*به نام پروردگار بزرگ*
میلاد امام حسین وحضرت ابالفضل وامام زین العابدین ![]()
*مبارک باد*
***********************************************

آن بت، ابراهیم می خواست
بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.
او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.
منبع :عرفان نظر آهاري
آدمهای شجاع همیشه لجبازند ...
به نام خدا
روز میلاد بزرگ ترین و ارجمند ترین انسان،علی علیه السلام بر تمامی آزادگان دنیا مبارک باد
پدرم روزت مبارک

اینجا ایران است !
چند شبی هست که در برنامه کوله پشتی در مورد امنیت اجتماعی صحبت میشه . سردار رادان مهمان این برنامه و آقای حسنی بعنوان مجری برنامه در مورد این موضوع بحث میکردند. از این دست برنامه ها مانند کوله پشتی و شب شیشه ای که اخیرا در شبکه های ایران رواج پیدا کرده است ، تقلیدی از شبکه های غربی و غالبا آمریکایی است که برای شفاف سازی و طرح سوالهای جنجال برانگیز و طرح موضوعات روز و همچنین دعوت نمودن آدمهای معروف سعی در پر بیننده کردن برنامه های خود دارند . آقای حسنی در این برنامه شدیدا از رفتار نیروی انتظامی انتقاد میکند و بطور بسیار واضح ادبیات برخورد نیروی انتظامی را زیر سووال میبرد . و با ناراحتی از طرز برخورد نیروی پلیس با او سخن میگوید که چطور مورد بی احترامی قرار گرفته است . اما سردار رادان هم مانند همه روسای کشورمان همچنان صبور و آرام به این سر و صدای آقای حسنی نگاه میکردند که هر بیننده ای را به این فکر فرو میبرد که ، چه آدم صبوری است . اما خبرها از این سو و ان سو میرسد که برخی از روسا درخواست تنبیه از آقای ضرغامی رییس صدا و سیما برای آقای حسنی کرده اند. به نظر من فرزاد حسنی بد هم نمیگفتند . حالا نمی گم همش درست بود ، نه ، یا نمیخوام طرز برخورد اونو با سردار رادان تایید یا رد کنم . ولی روسای ما باید یاد بگیرن انتقاد پذیر باشن باید یاد بگیرن که اگه انتقاد نباشه یعنی روح زنده در مردم نیست .آقای حسنی اینجا شبکه های سی ان ان یا بی بی سی نیست که شما صریحا حتی ریاست جمهوری را زیر سووال ببرید . اینجا نوع دمکراسی شرقی است و حرف اول و اخر را نه مردم بلکه روسا می گویند.
آقای حسنی اینجا ایران است .

