تبليغاتX
زندگی زیباست

نویسنده

به نام خدا

 

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چند سال است دارم در اینجا مینویسم . ولی هنوز هم مشکل دارم . نوشتن یک معنی دارد . میخواهی دیگران هم در افکارت شریک کنی . میدانی نویسنده افکارش را به دیگران میگوید . در قالب یک رمان ، شعر و یا هر چیز . نویسنده میگوید ، چون میخواهد مستقیم به خواننده ی مطالبش حرفهایی بزند .حالا هر چند درست یا غلط. برای نشان دادن احساساتش کلمات را بالا و پایین میکند .کلمات گاهی مانند صخره هایی میمانند که غرور اجازه فتح آنها را نمیدهد . اما گاهی مانند جاده ی صافی میمانند که  پیمودنش شاید دیگر افتخاری نداشته باشد .پس زمان در بیان به موقع  حرفهایش بسیار مهم است .بکار بردن کلمات در جای خودش از مهارت یک نویسنده است و امیدوار است خواننده اش به همان اندازه درکش کند . این مهارت نویسنده هست و تشخیصش ، به دید خواننده بر میگردد.                                                                                                                         نمیدانم ،،، آن روز که برای تو نوشتم . آیا توانستم تمام احساسم را برایت بنویسم ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 5:16 | چهارشنبه 1388/08/27

بی پولی

به نام خدا

 

چند روز پیش یکی از دوستام  پیش من اومد و گفت . مهدی کار دارم باهات امروز جایی نرو بیام ببینمت .گفتم کی  گفت بعدازظهر.با خودم گفتم حوب چه کاری میتونه داشته باشه . خلاصه بعداظهر شد . صادق آمد . گفتم خوب داستان چیه ؟ گفت باید باهام بیایی جدیدا یک شرکت پیدا کردم که میتونیم نیمه وقت در آن کار کنیم .گفتم خوب بریم .

عباس آباد . خیابان یوسف آباد . یک واحد آپارتمان . چند صندلی و یک تخته وایت برد . چند جوان با روحیه بالا. صورتهایی بشاش و مودب .  اتاق مشاوره ... آهان فهمیدم اینجا جایی برای پول دار شدنه.

خوب صادق حالا باید چیکار کنیم . صادق گفت صبر کن . الان میاد . یک دختر جوان وارد شد . سلام. سلام.شروع کرد به تعریف از تاریخچه ی سرمایه گذاری در جهان و سود هایی که فقط در فیلمهای هالیوودی و آن هم در سرقت بانکها شنیده بودم.

فقط گوش کردم.و گاه گاهی زیر چشم به صادق نگاه میکردم .صادق مثل یک بچه مدرسه ای که هر چی معلمش میگه ،سرش تکان میداد. و تایید میکرد . من و دختره هم که چشم از هم برنمی داشتیم آخه داشت با من حرف میزد . پایین رو اگه نگاه میکردم بی ادبی بود .

میدونید اون لحظه با خودم چی فکر میکردم . دختره غرق در صحبت از سرمایه گذاری بود من توی چشماش نگاه میکردم و با خودم میگفتم . خوب احتمالا این دختره داره با خودش میگه هنوز هم چقدر احمق زیاده . و من میگفتم خودتی. توی همین درگیریها بودم که دختره گفت : متوجه شدید؟. من هم که هواسم نبود گفتم آره . ممنون . سوالی ندارم .

 

از اونجا اومدم بیرون . به صادق چیزی نگفتم . اما این شرکت با اسم متفاوت تر از کینبرلینگ - گولکوییست. این وست .و هزارا ن شرکت قلابی دیگر آیا در فکر سعادت ماست؟!!!

حالا هر روز صادق میگوید مهدی پول بزار . سرمایه گذاری کن ... من هم همیشه میگم صادق همه درد من همین سرمایه گذاری اولیه است همین بی پولیه.

حالا که با خودم فکر میکنم ...

این سوال پیش می اید که چرا مردم ما به این حد از ذلت سقوط کرده اند که اینطور خام و عام هستند .و چرا دولت کاری نمیکند و این شرکتها چقدر راحت کلاه برداری میکنند و خیلی مودب انسان روبه خاک سیاه میکشانند . جالب اینجاس اغلب سرمایه گذاران انسانهای خردی هستند که نهایت سرمایه هاشون به ۵ میلیون تومان هم نمیرسد . جالبتر اینکه یکی هم از همین ها در کنار یکی از کلانتریهاست و پرسنل آنجا هم عضویت دارند .آنها بسیار ساده و دل انگیز پولهای این قشر آسیب پذیر و بی فکر را بالا میکشند.

پی نوشت:

یکی از کشورهای آفریقایی در سال گذشته آلوده شرکتهای هرمی شد و پس از فرو پاشی نظام اقتصادیش باعث سقوط دولتش نیز گردید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                          حتی تاریخ یه جور میخواد بگه عاشقته تصوير اصلي را ببينيد

که با روز تولدت تنظیم شد آقا                                                                                          

هشته هشته هشتادو هشت رو یادم نمیره        

 که تو چشمات دیدم بهشتو یادم نمیره          

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 21:51 | شنبه 1388/08/09

گمشدگان

 به نام خدا

 


سریال گمشدگان(لاست) پربيننده­ترين سريال قرن اخير است که 18 نويسنده بر روي داستان پيچيده و جذاب آن کار کرده­اند.
 
همیشه سعی میکنم فیلمهایی برای دیدن انتخاب کنم که ارزش تماشا کردن داشته باشند و البته بدون پيش­داوري سراغ آنها مي­روم .
 با دیدن این سریال و حتی در صحبتهایی که با دوستان فیلم آشنا در مورد تفسیر این فیلم کردم  به نتایج جالبی در این خصوص رسیدم .شمشير برهنه اين سريال، نامها و اسامي آن بود که ذهنيت من را خدشه­دار کرد. در اين سريال، خداي ليبراليسم و تجربه­گرايي يعني «جان لاک»(نام نویسنده قرن هفدهم انگلیس) در قالب نقشي با همين نام به عرصه آمده است و جالب­تر اينکه در فصل چهارم متوجه مي­شويم جان لاک نام خود را به «جِرمي بنتام» تغيير داده است ( نام فيلسوفي که منفعت اقتصادي را اصل مي­داند). تفاوت او با جان لاک در اين است که جان لاک مالکيت خصوصي را بعلت اعتقاد به ليبراليسم ولي بنتام بخاطر اصالت منفعت مطرح مي­کند. جالبتر اينکه در اين دوره او ديگر به رهبري رسيده است. نام دزموند(ديويد)هيوم فيلسوف پوچ­گراي اسکاتلندي که اتفاقا در اين فيلم با همين نام و مليت است توجه مرا بيشتر به خود جلب کرد.«دنيل راسو» نيز زني مردم­گريز و تنها در جنگل است که نامش يادآور فيلسوف جامعه­گريز «ژان­ژاک روسو» است. «ميخائيل باکونين» فيلسوف آنارشيست شوروي هم در اين فيلم نقشي دارد. نکته اينجاست که عقايد همه اين فيلسوفان اومانيست غربي در اين سريال، در ظرف زمان و مکان خود کاملا بحق توجيه مي­شوند.
اسامي غيرمشهور هم جهتدار هستند. مثلا نام «شپرد» رهبر نجات­يافتگان، بمعني «چوپان» است و از اسامي حضرت مسيح بوده که مسيحيان گاهي شپرد را بجاي کلمه مسيح و يا خدا بکار مي­برند. صاحبان جزيره­ي مرموز، اغلب اسامي يهودي دارند و کساني که بعلت سقوط هواپيما، اتفاقي روي اين جزيره فرود آمده­اند اغلب مسيحي هستند بجز يک نفر مسلمان و دو نفر چشم بادامي. فرد مسلمان يک شکنجه­گر عراقي بنام سعيد جراح است(جراح يعني خونريز) و متولد شهر تکريت(محل تولد صدام) است! اسامي حواريون در بين مسيحيان،ريچال(راحيل مادر يوسف و بنيامين)، سيمون (شمعون)، آرن(هارون)، بن(بنيامين) و ژاکوب (يعقوب، پدر بني­اسراييل) به عنوان رييس اصلي و پشت پرده صاحبان جزيره عجيبتر از همه بود.
ساکنان در قسمتهاي اول بسيار وحشي و خونريز ديده مي­شدند ولي به مرور بيننده به اين نتيجه مي­رسد که اتفاقا آنها بسيار انسانهاي متمدن، باهوش و نهايتا انسانهاي مظلومي هستند که براي نجات خودشان و بشريت در حال تلاش هستند. بعد از قتل عام عمومي ساکنان جزيره در سالهاي گذشته، بار ديگر اخيرا مورد هجوم قرار مي­گيرند که مجبور به مهاجرت و جابجايي مي­شوند. صحنه­هاي کوچ اين ساکنان اصلي در جزيره خودشان بسيار رقت­انگيز است و اجبارا به تنها نقطه امن جزيره يعني معبدکوچ مي­کنند. غول ناشناخته­اي هم وجود دارد که بدون علت انسانها را مي­ربايد و مي­کشد ولي بعد معلوم مي­شود که فقط يک سيستم امنيتي سالم براي حفظ معبد است. درمورد مکان جزيره هم آنها مطمئن نيستند که جزيره مطلوب آنها همانجا باشد بلکه فقط پيش­بيني کرده­اند که در آينده اين نقطه ميتواند باشد و اينگونه به آن نقطه رسيده­اند و جالبتر اينکه همه بايد به آن جزيره برگردند چون قرار است جنگ بزرگي بين خير و شر در آن جزيره رخ دهد و ... نکاتي از اين قبيل مثل اصالت مادر، تولد و خون که از ارکان عقايد يهود است در اين فيلم با ظرافت زيادي مورد توجه قرار گرفته است که بابررسي تک تک صحنه­ها و ديالوگها مي­توان يک کتاب نوشت.


پی نوشت :
جمله­ي مشهوري در امريکاست که مي­گويند: "همه سينما مي­روند که با عقايد آن فيلم آشنا شوند ولي يهوديان سينما مي­روند تا عقايد خودشان را مرور کنند."
 
 
 
!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:31 | سه شنبه 1388/08/05

RSS