نویسنده
به نام خدا
امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چند سال است دارم در اینجا مینویسم . ولی هنوز هم مشکل دارم . نوشتن یک معنی دارد . میخواهی دیگران هم در افکارت شریک کنی . میدانی نویسنده افکارش را به دیگران میگوید . در قالب یک رمان ، شعر و یا هر چیز . نویسنده میگوید ، چون میخواهد مستقیم به خواننده ی مطالبش حرفهایی بزند .حالا هر چند درست یا غلط. برای نشان دادن احساساتش کلمات را بالا و پایین میکند .کلمات گاهی مانند صخره هایی میمانند که غرور اجازه فتح آنها را نمیدهد . اما گاهی مانند جاده ی صافی میمانند که پیمودنش شاید دیگر افتخاری نداشته باشد .پس زمان در بیان به موقع حرفهایش بسیار مهم است .بکار بردن کلمات در جای خودش از مهارت یک نویسنده است و امیدوار است خواننده اش به همان اندازه درکش کند . این مهارت نویسنده هست و تشخیصش ، به دید خواننده بر میگردد. نمیدانم ،،، آن روز که برای تو نوشتم . آیا توانستم تمام احساسم را برایت بنویسم ...
بی پولی
به نام خدا
چند روز پیش یکی از دوستام پیش من اومد و گفت . مهدی کار دارم باهات امروز جایی نرو بیام ببینمت .گفتم کی گفت بعدازظهر.با خودم گفتم حوب چه کاری میتونه داشته باشه . خلاصه بعداظهر شد . صادق آمد . گفتم خوب داستان چیه ؟ گفت باید باهام بیایی جدیدا یک شرکت پیدا کردم که میتونیم نیمه وقت در آن کار کنیم .گفتم خوب بریم .
عباس آباد . خیابان یوسف آباد . یک واحد آپارتمان . چند صندلی و یک تخته وایت برد . چند جوان با روحیه بالا. صورتهایی بشاش و مودب . اتاق مشاوره ... آهان فهمیدم اینجا جایی برای پول دار شدنه.
خوب صادق حالا باید چیکار کنیم . صادق گفت صبر کن . الان میاد . یک دختر جوان وارد شد . سلام. سلام.شروع کرد به تعریف از تاریخچه ی سرمایه گذاری در جهان و سود هایی که فقط در فیلمهای هالیوودی و آن هم در سرقت بانکها شنیده بودم.
فقط گوش کردم.و گاه گاهی زیر چشم به صادق نگاه میکردم .صادق مثل یک بچه مدرسه ای که هر چی معلمش میگه ،سرش تکان میداد. و تایید میکرد . من و دختره هم که چشم از هم برنمی داشتیم آخه داشت با من حرف میزد . پایین رو اگه نگاه میکردم بی ادبی بود .
میدونید اون لحظه با خودم چی فکر میکردم . دختره غرق در صحبت از سرمایه گذاری بود من توی چشماش نگاه میکردم و با خودم میگفتم . خوب احتمالا این دختره داره با خودش میگه هنوز هم چقدر احمق زیاده . و من میگفتم خودتی. توی همین درگیریها بودم که دختره گفت : متوجه شدید؟. من هم که هواسم نبود گفتم آره . ممنون . سوالی ندارم .
از اونجا اومدم بیرون . به صادق چیزی نگفتم . اما این شرکت با اسم متفاوت تر از کینبرلینگ - گولکوییست. این وست .و هزارا ن شرکت قلابی دیگر آیا در فکر سعادت ماست؟!!!
حالا هر روز صادق میگوید مهدی پول بزار . سرمایه گذاری کن ... من هم همیشه میگم صادق همه درد من همین سرمایه گذاری اولیه است همین بی پولیه.
حالا که با خودم فکر میکنم ...
این سوال پیش می اید که چرا مردم ما به این حد از ذلت سقوط کرده اند که اینطور خام و عام هستند .و چرا دولت کاری نمیکند و این شرکتها چقدر راحت کلاه برداری میکنند و خیلی مودب انسان روبه خاک سیاه میکشانند . جالب اینجاس اغلب سرمایه گذاران انسانهای خردی هستند که نهایت سرمایه هاشون به ۵ میلیون تومان هم نمیرسد . جالبتر اینکه یکی هم از همین ها در کنار یکی از کلانتریهاست و پرسنل آنجا هم عضویت دارند .آنها بسیار ساده و دل انگیز پولهای این قشر آسیب پذیر و بی فکر را بالا میکشند.
پی نوشت:
یکی از کشورهای آفریقایی در سال گذشته آلوده شرکتهای هرمی شد و پس از فرو پاشی نظام اقتصادیش باعث سقوط دولتش نیز گردید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حتی تاریخ یه جور میخواد بگه عاشقته 
که با روز تولدت تنظیم شد آقا
هشته هشته هشتادو هشت رو یادم نمیره
که تو چشمات دیدم بهشتو یادم نمیره
گمشدگان
|
به نام خدا |
|
سریال گمشدگان(لاست) پربينندهترين سريال قرن اخير است که 18 نويسنده بر روي داستان پيچيده و جذاب آن کار کردهاند.
اسامي غيرمشهور هم جهتدار هستند. مثلا نام «شپرد» رهبر نجاتيافتگان، بمعني «چوپان» است و از اسامي حضرت مسيح بوده که مسيحيان گاهي شپرد را بجاي کلمه مسيح و يا خدا بکار ميبرند. صاحبان جزيرهي مرموز، اغلب اسامي يهودي دارند و کساني که بعلت سقوط هواپيما، اتفاقي روي اين جزيره فرود آمدهاند اغلب مسيحي هستند بجز يک نفر مسلمان و دو نفر چشم بادامي. فرد مسلمان يک شکنجهگر عراقي بنام سعيد جراح است(جراح يعني خونريز) و متولد شهر تکريت(محل تولد صدام) است! اسامي حواريون در بين مسيحيان،ريچال(راحيل مادر يوسف و بنيامين)، سيمون (شمعون)، آرن(هارون)، بن(بنيامين) و ژاکوب (يعقوب، پدر بنياسراييل) به عنوان رييس اصلي و پشت پرده صاحبان جزيره عجيبتر از همه بود.
ساکنان در قسمتهاي اول بسيار وحشي و خونريز ديده ميشدند ولي به مرور بيننده به اين نتيجه ميرسد که اتفاقا آنها بسيار انسانهاي متمدن، باهوش و نهايتا انسانهاي مظلومي هستند که براي نجات خودشان و بشريت در حال تلاش هستند. بعد از قتل عام عمومي ساکنان جزيره در سالهاي گذشته، بار ديگر اخيرا مورد هجوم قرار ميگيرند که مجبور به مهاجرت و جابجايي ميشوند. صحنههاي کوچ اين ساکنان اصلي در جزيره خودشان بسيار رقتانگيز است و اجبارا به تنها نقطه امن جزيره يعني معبدکوچ ميکنند. غول ناشناختهاي هم وجود دارد که بدون علت انسانها را ميربايد و ميکشد ولي بعد معلوم ميشود که فقط يک سيستم امنيتي سالم براي حفظ معبد است. درمورد مکان جزيره هم آنها مطمئن نيستند که جزيره مطلوب آنها همانجا باشد بلکه فقط پيشبيني کردهاند که در آينده اين نقطه ميتواند باشد و اينگونه به آن نقطه رسيدهاند و جالبتر اينکه همه بايد به آن جزيره برگردند چون قرار است جنگ بزرگي بين خير و شر در آن جزيره رخ دهد و ... نکاتي از اين قبيل مثل اصالت مادر، تولد و خون که از ارکان عقايد يهود است در اين فيلم با ظرافت زيادي مورد توجه قرار گرفته است که بابررسي تک تک صحنهها و ديالوگها ميتوان يک کتاب نوشت.
پی نوشت :
جملهي مشهوري در امريکاست که ميگويند: "همه سينما ميروند که با عقايد آن فيلم آشنا شوند ولي يهوديان سينما ميروند تا عقايد خودشان را مرور کنند."

