تبليغاتX
زندگی زیباست

راست گفت خداوند بزرگ

 

 

 

به نام خدا

چند وقت پیش در محفل مذهبی ای نشسته بودم و روحانی داشت سوره زلزال را تفسیر میکرد:

   ...  "راوي مي‌گويد:«ابو اميد» را ديدم كه در،هر موضع از مسجد الحرام دو ركعت نماز مي‌خواند.سؤال كردم اين چه كاري است؟چرا در يك جا نماز نمي‌گزاري؟
جواب داد:زيرا مكان‌هايي كه در آنها نماز مي‌گزارم،در قيامت براي من گواهي مي‌دهند و اين آيه را قرائت كرد:
«يومئذ تحدّث اخبارها؛روزي كه زمين به حوادث خود خبر مي‌دهد».(سوره زلزال،آيه 4)
نتيجه اين كه زمين،همانند نوار ضبط صوت كه با چرخش خود صدا را ضبط مي‌كند،صداها و اعمال و حوادث را روي خود ضبط مي‌كند،تا در صحنه قيامت آنها را پخش كند؛و چه شگفت‌انگيز است آن گاه كه زمين به صدا در مي‌آيد و اعمال را پخش مي‌كند و بدكاران را آشكار و نيكوكاران را شادمان مي‌كند و هر اندازه قطعات بيشتري از زمين به نفع مؤمن شهادت دهند،شادماني بيشتري دارد" ...

 

امروز تهران لرزید . امروز دل من هم لرزید . مثل دل همه آدمها...  شما را نمیدانم اما من به غیر از این سوره چیزی به خاطرم نرسید .

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 1وقتی زمين به لرزه درآيد. ۲ .و بار سنگینش را بیرون می ریزد ۳. و انسان گوید برای زمین چه پیشامدی کرده؟ ۴. روزی که زمین خبرهای خود را بیان کند ۵.زیرا خداوند تو به آن وحی کرده است ۶.روزی که مردم بطور پراکنده بیرون بیایند تا کارهایشان به آنها نشان داده شود ۷.هر کس به اندازه ذره ای کار خوب کند  آن را میبیند ۸. و هرکس به اندازه ذرهای کار بد بکند آن را خواهد دید.     

راست گفت خداوند بزرگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :
منبع روایت تفسير ابوالفتوحي رازي،ج 12، ص 146

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 0:55 | یکشنبه 1388/07/26

چه ساده و قشنگ

 

به نام خدا

 

 کنار یک دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و به عناوین روزنامه ها نگاه میکردم . فلکه دوم صادقیه بعدازظهرها ساعتهای شلوغی را به نظاره مینشیند . جمعیت زیادی اعم از زن و مرد و دختر و پسر در رفت و آمد هستند . انگار این جمعیت تمام شدنی نیست . آدم فکر میکند که جمعیت به دور فلکه طواف میکند . شبیه اتوبانها که اگر ۲۴ ساعته هم بایستی امد و شد خودروها مثل یک رودخانه پایان ندارد. بهر حال زندگی شهری با اندک مزایایی که دارد پر است از معایب و اشکالاتی که میتوانند نباشند . اما هستند .  کمی آن طرفتر چند جوان الاف رو میبینم که با وضعیتی نامرتب و چهره ای  بزهکارمانند ،تسبیه چرخان در یک محوطه سه چهار متری که انکار مرز نامرئی دارد عقب و جلو میکنند . میدانم انها کیستند . لااقل با یک نگاه شاید نه ، ولی با دونگاه میفهمم که چکاره هستند. مواد فروشان این دوره اطرف.آره خودشونن.اتفاقا همان موقع ها که داشتم این فکرها رو مرور میکردم چشمان متوجه سربازی شد که به طرف یکی از آنها آمد و به نشانه دست دادن دستش را دراز کرد . دستهایشان در هم گره خورد و یک لحظه دست سرباز توی جیب شلوارش رفت و با عجله محل رو ترک کرد. فهمیدم چی بود کراک یا شیشه یا هر زهرماریه دیگه ...حتی دوست ندارم اسمهای آنها را بر زبانم جاری کنم . با خودم گفتم چه اشکالی دارد هر کسی بایدبا یه چیز سرگرم باشه دیگه ...

هنوز درگیر این قضیه بودم که یکی آروم از کنارم رد شد و گفت :"کنیاک - عرق-وتکا ... هر چی میخوای دادا داریم"

یک لحظه تریپ خودم نگاه کردم و گفتم فکر کنم جدیدا قیافم شبیه کسایی شده که اینکاره اند . اگرنه بین این همه آدم که به من نمیگفت !!!

باید میرفتم انگار دیگه داره شب میشه و من هنوز درگیر بودم .راستی همیشه به این موضوع فکر میکنم که چرا این چیزها در جامعه ی ما به راحتی در دسترس هستند . بقول جواد دوستم ، میگه علت اعتیاد ما جوونها به سیگار و قلیان و موادهای مخدر اینه که از درب خونه هامون تا اولین قهوه خونه کمتر از ۱۰۰ متر ولی به اولین باشگاه ورزشی شاید یک کورس ماشین راه باشه ...

جواد علت به اعتیاد کشیده شدن جوانها رو چه ساده و قشنگ توضیح داده...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

 وبلاگ میراثدار   با موضوع : نگاه حکومت پهلوی به تاریخ ایران

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 22:57 | شنبه 1388/07/11

جنگجویان افسانه ای

 به نام خدا

 

روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه  افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند .  آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم  دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند .  اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای می ماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت  ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 22:37 | جمعه 1388/07/03

RSS