تبليغاتX
زندگی زیباست

باز هم اول مهر ...

به نام خدا

 

فصل پاييز وقتي مياد يك حس تازه اي به آدم دست ميدهد . بوي مدرسه و كيف و كتاب يه احساس جالب به آدم ميده . يادتون هست يه روز تمام دقدقه ي زندگيمون خريدن دفترچه ي صد برگ و اسم نويسي توي لوازم التحريرها براي دريافت كتابهاي اون سال تحصيلي  بود .  بوي كتاب نو واي كه چه لذتي داشت با خودم ميگفتم امسال ديگه كتابهامو تميز نگه ميدارم .اما دريغ و افسوس چند صباحي كه از سال تحصيلي نو ميگذشت بازم همون آش و همون كاسه .اين روزاي مدرسه منو ياد شير ۷تومني و ساندويج ۱۰ توماني ميندازه . يادش بخير كل پول توي جيبي يك ماهمون از ۱۰۰ تومن فرا تر نميرفت .

هنوز هم وقتي از كنار دبستان عدالت كه گذر ميكنم . تمام خاطرهايم زنده ميشود . خانم اصفهاني ، آقاي عبداللهي .آقاي شاهي و يه ناظم خيلي خيلي عصباني به اسم آقاي اسماعيلي . كه هميشه مثل كاووس بود براي بچه هاي هم سن و سال من ...

يادش بخير اونوقتا مادربزرگ ميگفت : مهدي جان بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ منم بادي توي غبغبه مي انداختم و با همون افكار كودكانه ميگفتم : ميخوام دكتر بشم . آخه ميدوني چرا ؟ ميخوام دكتر بشم تا تو رو خوب كنم . مادر بزرگ كه اون روزها از ديگه از پا افتاده بود . ميخديد و ميگفت . تا موقعي كه تو دكتر بشي من ديگه نيستم . بعد يه بوسم ميكرد و يه دستي روي سرم ميكشيد . منم ميگفتم :نخيرم .اصلا اينطوري نيس حالا ميبيني . حالا من دكتر نشدم و اون خيلي وقته از پيشمون رفته . مادربزرگ شايد اگه تو بودي حتما دكتر ميشدم ...

پي نوشت :

كاش به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمان بود ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 7:21 | سه شنبه 1388/06/31

دستهای خالی

به نام خدا

 

 

 

لیوان آب را تا ته نوشیدم . کنار پنجره نشسته بودم . قلم و کاغذ رو برداشتم تا چیزی بنویسم . چند بار هم نوشتم اما جالب نبود . پاره اش کردم . دوباره نوشتم . نه ... انگار امشب قلم یاری نمیکند تا از تو چیزی بنویسم .قلم را روی کاغذ خطی خطی ام گذاشتم ،پنجره را باز کردم . ناگهان نسیم خنکی که نوید پاییز را میداد صورتم را نوازش کرد. نگاهم به آسمان افتاد .خدای من چقدر ماه امشب درخشنده است .ماه انگار از هرشب بیدار تر است . نمیخواهم بیداری ام تقصیر ماه بیاندازم . نمیخواهم گناه کاغذهای خط خطی را گردن تو بیاندازم . میدانم چرا امشب لغات یاری ام نکردند . تو هم میدانی ...

 یادت هست همه لغتهای زیبای زندگی ام را به تو بخشیدم ؟ خوب معلوم است دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . دستهایم خالی است . اما دل پری دارم . میگویند یک نفر هست که دستهای خالی را پر میکند . از عشق ، از معرفت . میگویند یک نفر هست که خیلی مهربان است . میگویند یک نفر هست که به گردن عالم خیلی حق دارد . نمیگذارد بی لغت بمانم .باید امشب سری به او بزنم . تا شاید ... نه ... حتما یاری ام کند .

 پی نوشت:

عید فطر مبارکه مبارک

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 1:26 | شنبه 1388/06/21

کوچه ها شاهدند ...

به نام خدا

 

 

امروز که به یکی از دوستانم برخوردم . یه نیم ساعتی باهم صحبت میکردیم . از این طرف از اون طرف از هر طرف . صحبت میکردیم . آخه یکی دو ماهی بود همدیگرو ندیده بودیم . گفتم راستی مدرکت رو رفتی از دانشگاه بگیری گفت آره همون روزای اول که اومده بود گرفتم .

گفتم راستی روزه ای . با خودم گفتم شاید این دوستم هم مثل بعضیا که روشون نمیشه مذهبی بودنشون را رو کنند بگه نه . اما گفت آره . اما چه روزه ای ؟!!!

اون گفت چه روزه ای . و بعد ادامه داد و چیزی گفت که تمام وجودم را لرزاند . گفتم منظورت چیه ؟گفت : روزه ما روزه ی گرسنگیه ، فقط گرسنگی!!!

فقط گرسنگی! دو کلمه بود . اما دوکلمه ای که یک دنیا معنا داشت . آن لحظه چیزی نگفتم با هم خداحافظی کردیم و من خیلی فکر کردم .به اینکه فقط شکمهایمان روزه است و روزه به دست وزبان و چشمهایمان واجب نگردیده است.  راستی بقیه مذهب ما هم همینطور است؟ بقیه چیزها را هم همینگونه انجام میدهیم؟راستی چرا اینقدر به اسلام ظلم میکنیم ؟

 یاد دو تا از دوستان (البته نه زیاد دوست) افتادم که پس از گرویدن به یک دین دیگر چطور مذهبی شدند و چطور کتاب مقدس را سایه به سایه خود می بردند .و  هنگام مواجهه شدن با هر کس چطور ادای احترام میکردند  پیش از آن حتی جواب سلام را گلچین میکردند و به هر کسی جواب نمیدادند . یقین دارم حتی ، حتی یکبارهم بویی از تعالیم دین سابق خود نبرده بودند .براستی در کتاب مقدس چه چیزی نوشته است که آن دو پس گرویدن به آن دین اینگونه مذهبی شدند ؟

نمیدانم . شما بگویید .من نمی فهمم . باز هم به نتیجه نرسیدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

 علی جان من مظلومیت و غربت یک لحظه ی تو را به دین و دنیایی دیگر نخواهم داد (انشاء الله)... کوچه ها شاهدند...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 0:17 | پنجشنبه 1388/06/19

بازی با قلب

به نام خدا

 

 

من گفتم : نمیشه . هر کاری کردم نشد .  میدونستم اخرش اینطوری میشه ... میدونستم.

دوست گفت : چی چیو نمیشه . بلد نیستی ! اگه من جای تو بودم . آخ اگه اینطوری میشد . بهت میگفتم . به هر قیمتی بود بدستش میاوردم.

من گفتم به هر قیمتی بود ؟

دوست گفت :" آره"

من گفتم پس عشق چی میشد؟! عشق که اجباری نیست .

دوست گفت : عاشقش میکردم .

دوست ادامه داد . به همین سادگی رهایش نمیکردم . فکر کردی با یک نه گفتن پا عقب میکشیدم و میرفتم . .... نه آقا خیال کردی . من به کلمه "نه" حساسیت دارم . باید تبدیلش کنم به "آره ".

چشمان بهت زده ی من اما ، فقط نگاه میکرد .

دوست انگار از کره ی مریخ آمده بود .هیچ نمیدانست . از ارتباط آدمها هیچ چیز نفهمیده بود . تعجب نکردم . این روزها پر است از آدمهایی که نمیدانند و حرف میزنند . نمیدانند و راهنمایی میکنند ... او هرگز نخواهد فهمید معنی عشق تنیدن دو جسم در یکدیگر  نیست . معنی عشق وصال خاکی نیست  . معنی عشق  تصاحب نیست . او میتواند باشد . نه در کنار تو بلکه در جایی دیگر اما عاشقش باشی به خاطر خودش .به خاطر وجودش.

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 0:4 | یکشنبه 1388/06/15

دیگران

به نام خدا

 

 

وقتی که امروز از سر کار به خانه میرفتم . در خیابان با صحنه های عجیبی روبرو میشدم . دستهایی با یک سیگار روشن که پنجره اتوموبیل ها بیرون بود . ساندویچ هایدای میدان ونک که صفش انتها نداشت . پسرهایی که در خیابان بی محابا تخمه میخوردند و به هم تعارف میکردند . و دختر های دانشجویی که بوی ساندویچ شان فضای کابین مترو را پر کرده بود ... و آن  آقایی که در بانک لیوان آبش را هی پر میکرد و سر میکشید ...

بر من خورده نگیرید . از سالهای خیلی دور نیامده ام . من هم از نسل امروزم . تعجبم به خاطر همین است که ظرف این چند سال اخیر چه تغییراتی بوجود آمده .

ملالی نیست . اما سوالی هست . آیا نمی شود یک کم فقط یک کم  نه به دیگران بلکه به خودمان احترام بگذاریم ؟

یک دوست  مسیحی داشتم که در پست ماه رمضان سال پیش در موردش صحبت کردم . کسی بود که توی دانشگاه به خاطر ما تا مغرب صبر میکرد تا اذان را بگویند . بعد با ما افطار میکرد ...

یادم میآید پیشترها قبل از ماه رمضان تلویزیون جمهوری اسلامی قوانینی را اعلام میکرد که مردم را ملزم با رعایت این ماه می نمود .

   " پدر میگه اجباری نیست پسرم . اجباری نیست که دیگران باید حتما جور دیگران را هم بکشند . اما اخلاق و انصاف ضروریست . پدر میگفت قدیمها مردم با هر مرام و مسلکی احترام این ماه رو داشتند . لااقل اگه نمیتوانستند روزه بگیرند . به احترام دیگران کارهایی رو انجام نمیدادند . و بیشتر مراکزی که با مرام این ماه منافات داشت را به مدت یک ماه بل کل تعطیل میکردند ... "

پدر میگفت ومن می شنیدم . پدر میگفت و من یاد امروز می افتادم یاد مردمی که امروز دیدم . یاد اخبار ورزشی که میگفت فلان بازیکن فوتبال سرشناس فلان تیم لیگ برتری اروپایی روزه رو بر بازی توی لیگ ترجیح داده ...

 صدای ربنا حالا از مسجد به گوش میرسد . باید وضو بگیرم . و به شکرانه پنجمین روز روزه گرفتنم نماز بخوانم .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 22:21 | چهارشنبه 1388/06/04

RSS