پرواز آخر
به نام خدا
******
مبعث بزرگوارترین و والاترین انسان عالم مبارک باد
*****
برو مامان .برو ... خدا به همراهت . خواهرش از توی اتاقش همونطور که داشت بیرون می اومد میگه :علی سوغات یادت نره ها .علی گفت :ما داریم میریم اردو ،تفریح که نمیریم.در ضمن اونجا چیزی نداره.خواهرش میگه:من نمیدونم. اگر نیاری نمی یایم فرودگاه دنبالت .باید تنهایی بیایی خونه . علی همونطور ساک وسایلش را جمع می کرد گفت :مامان، پس بابا چرا نیومد؟ من که دارم میرم .مامان گفت بابا تماس گرفت گفت امروز سرش شلوغه ازت عذر خواهی کرد . گفت ایشاالله موقه برگشت اولین نفر میاد فرودگاه دنبالت. علی با ناراحتی گفت :بابا هم که همیشه کار داره...
سرویس جلوی در منتظر بود همه بچه ها بودند . قرار بود سرویس آنها سر موقع به فرودگاه برساند . مامان ظرف آب و قران را آورد علی از زیر قرآن رد شد . علی خودشو لوس کرد و به شوخی گفت : مامان اگه اونجا خوب بود همونجا بمونم ؟! مامان گفت : علی دلت میاد مامانو تنها بزاری . علی بازم به شوخی گفت خوب شما ها هم بیاید.مامان گفت حالا تو قهرمان شو میریم بهترین کشورهای دنیا چرا بریم اونجا .علی گفت: قول؟ مامان گفت :قول... از توی سرویس مصطفی داد زد علی بدو دیگه از پرواز جا می مونیما. مامان صورت علی رو بوسید علی به سمت سرویس رفت و مامان ظرف آب رو پشت سرش ریخت . مادر تا آخرین لحظه علی رو تماشا میکرد .مامان هرگز نمیدونست دیگرعلی رو نخواهد دید . علی رفت . علی برنگشت . در پرواز آخر نه تنها او ، هیچکس برنگشت ...
من فقط نگاه کردم و گذشتم ...
به نام خدا
داخل مترو نشسته بودم . مترو زیاد شلوغ نبود . جوری که همه روی صندلیهای قرمز رنگش نشسته بوده و تا ته واگن آخر پیدا بود . چشمانم تا انتهای قطار تصویر را دنبال میکرد . ناگهان کودکی را دیدم . کودکی ۹ یا ۱۰ ساله که لباسهای بدی هم به تن نداشت . اما داشت دست فروشی میکرد.
" آقاآدامس نمیخوای خانم شما چی ... یه دونه ... "
سرم رو رو پایین انداختم و همانطور که داشتم روزنامه میخواندم . ناگهان صدای سیلی محکمی سکوت فضای کابین را شکست . به سرعت سرم رو بلند کردم .چی شد ؟! نگاهم کسی را دنبال میکرد . تقریبا ۵ نفر جلوتر از من روی صندلی ردیف روبرو مرد قوی هیکلی نشسته بود .پسرک رو دیدم که دستش رو به صورتش گرفته و با چهره ای بغض آلود و صدای لرزان و کودکانه اش روبه آن مرد گفت " چرا می زنی؟"
دلم هری ریخت .صدای سیلی خوردن آن بچه انگار صورت من را سرخ کرده بود. مثل دیوانه ها نگاهش کردم . یک لحظه نگاهمان با هم گره خورد. گفت "چیه نگاه داره؟اینا همشون ولگردن . دزدن ."
پسرک که همانطور نگاه میکرد اشک توی چشمهایش جمع شده بود . دلم برایش سوخت . دلم برای همه آنها میسوزد. پیش از آنکه بخواهم جوابش را بدهم یک نفر به سمت آن مرد خیز برداشت و مشاجره بالا گرفت . نفهمیدم آن جوان که بود اما هرکس بود کار مقدسی کرد .دفاع از مظلوم...
من هم فقط نگاه کردم مثل همیشه ساکت و بی صدا از کنار آن، مانند همه ی مسائل دیگر گذشتم و تنها در یادم نگاه داشتم ...
شاید وقتی دیگر
به نام خدا
دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !
دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .
سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .
ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...
سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !
یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...
با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...
پدر
به نام خدا
کلمه سنگین و با معنی ای است . هر چه چقدر فکر میکنی که این کلمه چقدر عمیق و بزرگ است باز هم به نتیجه نمی رسی . آری کلمه "پدر" !!
پدر کلمه ای تفسیر ناشدنی است . میدانی " پدر " به چه معناست ؟! میدانی "پدر" به چه ژرفاست ؟!نمیدانی ! من هم نمیدانم . فقط میدانم پدر یک دنیا نگاه است . یک دنیا دلسوزی . یک دنیا حرفهای نگفته . پدر یعنی صبر ،یعنی استقامت . پدر یعنی مرد ، یعنی ارادت . پدر یعنی عاشق شدن تا نهایت هستی . پدر یعنی بودن تا بی نهایت.پدر دریای پر تلاطم دل نگرانی. پدر اقیانوس بزرگ مهربانی.
آری پدر ...
نام پدر را با نام پدر بزرگوار مذهب گره زده اند . تو کیستی که بزرگواری و استقامت پدر را به من یادآور شدی. مگر میشود تو را نشناسم . مگر میشود در قنوت تو را یاد نکنم . مگر میشود رو به قبله نماز بگذارم و تو را یاد نکنم . مگر کسی فداکاری کعبه را فراموش میکند . مگر کسی جانبازی لیلا را فراموش میکند .
علی جان تو بزرگوارتر از آنی که بخواهم چیزی از تو بگویم . پدر را بهانه کردم تا تو را باز گویم...

