تبليغاتX
زندگی زیباست

راستي امروز ...

به نام خدا

 

 

دیروز بعد از ظهر هوا ابری بود و باران تندی بارید و هوا لطیف شد . من هم که عاشق تماشای باران هستم در پشت پنجره اتاقم ،سقف شیروانی سایبان وسط حیاط را نگاه میگردم که چطور قطره های باران به آن برخورد میکرد و صدای ممتد و آهنگ وارش گوشم را نوازش میداد . ولی این باران مثل باران روزهای اول بهار شاداب نبود . انگار او هم مانند خيل آدمهاي اين روزها دلش گرفته بود . همان موقع دعا كردم .براي خودم براي مردمم . براي كشورم . براي همه . ميگويند هنگامي كه باران مي بارد درهاي رحمت خداوند باز است .

راستي  امروز، تولدم مبارك ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:56 | شنبه 1388/03/30

نارفیق

به نام خدا

 

 

ما ظاهرا رفیقان ...

بس نارفیق بودیم ...

هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم

هر سینه ی رفیقی

با تیغ کین دریدیم

خود کرده ها چه آسان

نسبت به داور کردیم ...

هر جایی هوس را با خواهشی برآریم

اسکندران ملکیم صحرای محشر کردیم

با قایقی شکسته

پارو به آب دادیم ...

هر چشم مادران را

دریای احمر کردیم ...

حالا چه مانده بر جا

جز مشته خاطراتی...

با خاطری شکسته ...

اسمی که از بر کردیم ...

پی نوشت :

این شعر رو به مناسبت این روزها گذاشتم .متاسفم ...

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:7 | یکشنبه 1388/03/24

میزی برای محاکمه

به نام خدا

 

همه آمدند از این روزها و آن روزها ، چه آنهایی که از ابتدا بودند چه آنهایی که تازه پا به میدان گذارده بودند . همه بودند. جوانترها های هو میکردند و پیرترها فقط نگاه میکردند و گاهی به علامت اعتراض سری تکان میدادند و پوزخندی می زدند . چشمها خيره بود . به روبه رو ،به افق . به افقي مه آلود . حتي كوهها هم با آن همه عظمتشان پديدار نبودند. حتي خدا هم در پشت آن همه مه پنهان شده بود .

ميزي گرد تر از گردو و حرفهايي برنده تر از چاقو. اينجا همه ميدانند ، همه ميفهمند و همه انكار ميكنند . رنگها هم بازي ميكنند . تا به امروز تا اين حد برايم " رنگ " حياتي نبوده است . رنگها هم براي محاكمه حاضر ميشوند . زيرا آنها در گردن حيوانات نيز تقدس ميشوند . رقاصه ها چطور ؟! ایا آنها هم محاکمه میشوند ؟

كمي آن طرفتر از میز محاکمه ،بالاي سر قاضي، "سه رنگ" را ميبينم كه چه مظلومانه و بغض آلود اين همه بي هويتي را به نظاره نشسته است .

سرم را به نشانه شرمندگی پایین می اندازم و همه سالها را مرور می کنم . همه حرفها هم . برای اینهمه سال که فریب خورده ام از خودم عذر خواهی میکنم ... با خودم میگویم : بازهم صبوری کن ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:57 | یکشنبه 1388/03/17

RSS