آنـــها فرشـــــته نیستنـــد !!!
به نام خدا
دست در دست زیباترین موجودات زمینی که می گذاری فکر میکنی خوشبخترین موجود زمین هستی . هر چه قدر هم زیباتر باشند بر غرورتو افزون می شود . چشمهای زیبا ، چهره ای دوست داشتنی، رفتار عاشق پیشه را می طلبد .طوری که احساس میکنی در لحظه همه با چشمهایی خیره بر تو مینگرند. و همین باعث خود شیفتگی میشود.
بله این همان موجود است . همانی که به خاطره تو خلق شده است .همانی که تو میخواستی. یک فرشته...
اما در پشت نقاب آن همه زیبایی و معصومی ، پشت آن چشمهای دوست داشتنی و دستهای به ظاهر مهربان ، چیزی نیست جز بی وفایی ، بی عدالتی ، رفتن و فراموش شدن. چیزی نیست جز یک نقاب بزک .
من چه میگویم ...
تو چه می فهمی ؟! نمیدانی و نخواهی دانست. مگر آنکه گرفتارشان شوی ، مانند صیدی در تور صیاد . آن وقت خواهی دانست ، آنها فرشته نیستند !
سلام آقاي رئيس
به نام خدا
آخر هفته بود بايد سر و ساماني به دفتر كارش مي داد. زياد هم حال خوشي نداشت . همش بد بيراه ميگفت . اصلا دلش نميخواست يك كارمند ساده بايگاني باشد . روزهاي پاياني سال هم مثل هميشه ساعت خالي براي استراحت نيست . اينقدر درگير نامه ها وبايگاني شده بودكه اصلا حواشس به اطراف نبود .
و از اينكه رئيس ميخواد بياد و از آنجا بازديد كند اصلا خوشحال نبود . بلند بلند با خودش حرف ميزد و همينطور كه پوشه ها رو روي طبقات مرتب ميكرد . به رئيس بد و بيراه ميگفت .
من هم كه براي كاري به آنجا رفته بودم . به حرفها و حركاتش بي تفاوت بودم . مشغول كار خودم و دنبال يك نامه مي گشتم. كه با خودم فكر كردم چطور ميشود يكم اين خانم رو سركار گذاشت و خنديد . آخه از غر زدن هاش خسته شده بودم.
همين طور كه حواسش با خودش بود و غر ولند ميكرد . ناگهان بلند گفتم : سلام آقاي رئيس . اون كه مات زده مونده بود . به آرامي برگشت و هممونطور كه سرش رو پايين انداخته بود . با حالتي مثل ترس و خجالت گفت سلام آقاي رئيس . بعد من زدم زير خنده و گفتم : سلام عزيزم .
همونطور كه چشمهاش گرد شده بود با نگاهي بهت آلود اما عصباني نگاهم كرد و گفت : سلام آقاي رئيس . من كه خنده ام گرفته بود با حالت مسخره و لوس دوباره گفتم : سلام عزيزم !
اما ناگهان احساس كردم . پشتم يك نفر ايستاده . خنده ام رو جمع و جور كردم . و همونطور كه فقط به آن خانم نگاه ميكردم خيلي حول شده بودم و گفتم : ببخشيد امري با من نداريد من تشريف ببرم .
يک دفعه جفتشون زدن زير خنده و گفتن نه حالا تشريف داشتيد . برگشتم ديدم يكي ديگه از بچه هاست. من هم كه تازه فهميده بودم چي شده . خندم گرفت و سه تايي كلي خنديدم .
پی نوشت :
یاد یه خاطره ی جالب و خنده دار از سربازی افتادم که یادم بندازید براتون تعریف کنم .
شهادت حضرت امام حسن عسگری را به خدمت حضرت ولی عصر تسلیت عرض می نمایم
آیا تا به حال خودتان را ارزیابی کرده اید ؟!
به نام خدا
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند
آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟
پی نوشت :
هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))
رفیق نیمه راه
به نام خدا
همانطور كه روي صندلي چوبي و قديمي پارك نشسته بودم و كتاب " خاطرات يك مغ " از پائولو كويئلو را ميخواندم . گاه گاهي هم سرم را بلند ميكردم و به چمنهای تازه جوانه زده نگاه میكردم . به گمانم اولين باري هست كه میخواهند بهار را ببینند .چون خیلي عجولند و دوست دارند زودتر بزرگ شوند.و خوشحالند از اینکه همه زحماتشان به بار نشسته ...
گنجشکها آواز سر میدادند و طنین صدایشان فضای پارک را پر میکرد و درختان با نوازش دلنواز باد و آواز گنجشکها می رقصیدند . چه سمفونی زیبایی . چه موسیقی دلنوازی . نفس عمیقی میکشم و به آسمان نگاه میکنم . پرنده های مهاجر را میبینم که اکنون به مقصد رسیده اند و دارند در آسمان مانور میدهند . فکر اینکه من کی و چطور به مقصدم خواهم رسید ذهنم را درگیر میکند!
غنچه و گل و درخت و گنجشگها به مقصد رسیده اند . خوشا به حالشان در آستانه ی بهار به مقصدشان رسیده اند . اما من میدانم در بهار عمرم هرگز به مقصد نخواهم رسید . معمولا آدمها در پاییز به مقصد میرسند و بعضیا در زمستان هم نمیرسند و گم میشوند ...
دو سه تا صندلی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی را میبینم که روی صندلی نشسته اند . انگار معنی به مقصد رسیدن را خدا در جا و فی الوداعه خدمتم عرض فرمود . مقصد ما انسانها اینجاست . یعنی به پایان رسانیدن وظایفمان در قبال خود و دیگران ... چه جواب زیبایی . فکر نمیکردم با یک نگاه به چپ و دیدن آن دو اینگونه به جوابم برسم .
دوباره به کتاب نگاه میکنم ، دوست ندارم این کتاب را هم مثل سیل کتابهای باارزشی که نیمه کاره گذاشته ام و نخوانده ام ، رهایش کنم ... قهرمان این کتاب هم مقصدی دارد مقصدی بسیار مهم که بخاطرش مسیر طولانی را باید طی کند .من باید تا آخر این داستان با او همراه شوم . امیدوارم این بار رفیق نیمه را نباشم ...
پی نوشت :
وفات پیامبر بزرگ اسلام و همچنین امام حسن (ع) و امام رضا (ع) را تسلیت عرض میکنم.

