یادت باشد یادم هست
به نام خدا
تا زنده ام با تو خواهم ماند . یادت باشد ...
حتی اگر در کنار من نباشی بازهم با تو خواهم ماند . یادت باشد ... شاید نتوانم مانند اسطوره های تاریخ یا مانند عاشقان اعظم در کنارت باشم . اما هستم به یادت ... یادت باشد ...
از عطش نبودنت می سوزم مانند شمع، میچرخم مانند پروانه ،یادت باشد ... عشق را با تمام وجود به تو اموختم . یادت باشد... همه وجودت را غرق احساس عشق و شور کردم یادت باشد ...
و لبخند را به تو که همیشه اخم میکردی آموختم یادت باشد...
اشک را به یادم آوردی یادم هست ... غرور و انتظار را یادم هست ...بغض و بی اعتنایی را یادم هست ...
تنهایی و رفتن را هم یادم هست ...
یادت باشد ،،، یادم هست ...
مانند آخرین مبارز
به نام خدا
میخواهم کاری انجام دهم ... لباس رزم برتن میکنم . میخواهم من هم مانند سلحشوران جنگهای تن به تن به مصاف دشمن بروم .اما لباس جنگم را دوست دارم . زیرا همرنگ لباس علمدار است . علمدار پاسدار خیمه هاست. نمیتواند کم و کاستی های خیمه ها را نادیده بگیرد. علمدار از اسب پیاده میشود بسمت کودکان میرود . کودکان که علمدار را به خوبی میشناسند بسویش میروند . علمدار با آن قامت بلند خم میشود و به کودکان احترام میگذارد .آنها تشنه اند ، کمی آب میخواهند . او هم در سخاوت بسیار بزرگ است ، میپذیرد... اما آب آوردن برای کودکان چندان آسان نیست . باید به قلب اهریمن زد . مثل یک سلحشور ...سوار بر اسب میشود . و پس از نگاهی عمیق اما با امید با لبخندی سرشار از مهربانی . با سرعت تمام بسوی دشمن حرکت میکند . دلیرانه صف ناگسستنی اهریمن را مشکند و بسوی آب میرود . سلحشور میداند . آب برای کودکان بسیار حیاتی است . او به آنها قول داده است . مشکش پر از آب . اما دلش پر از خون . چشمش پر از امید ، اما قلبش شکسته . سلحشور باز هم باید به قلب اهریمن بزند . او زخمی است . اما همچنان میرود . با دهها تیر که او را در رسیدن به کودکان همراهی میکند . چشمهای سلحشور نیز با اون قهر کرده است حالا شاید با دندانهایش بتواند آب را به کودکان برساند . اما او بر زمین افتاد به یکباره همه امیدهایش پر پر شد . کودکان را از دور میدید . همانطور که با زانوهایش خود را به سمت کودکان میکشید . با آخرین ضربه اهریمن ناپاک مانند یک مبارزه مقدس بر زمین افتاد .او بر زمین افتاد مانند همه خوبیها که بی حرمت شدند . او برزمین افتاد مانند پرپر شدن گل زیبای یاس . علمش هم روی زمین افتاد با وقار مانند خودش مانند آخرین مبارز ...
تو هم قربانی داده ای
به نام خدا
خداوند به ابراهیم فرمود :" ای ابراهیم ، اکنون دست نگهدار که از این آزمون پیروز بیرون آمدی .که گوسفندی را از بهشت بر تو ارزانی داشتیم تا آن را قربانی نمایی "
ابراهیم با ناراحتی به خداوند عرض کرد : پروردگارا ، آیا من آنقدر لایق آن نبوده ام تا بتوانم از برای تو قربانی ای دهم ؟
خداوند فرمود : تو از خاندانت بسیار قربانی داده ای . ابراهیم عرض کرد : چطور، ای پروردگار بزرگ ؟من که حتی فرزند خویش را قربانیت نکرده ام .
سپس خداوند گوشه هایی از صحرای کربلا و صحنه هایی از به خاک افتادن سرداران ایثار را نشانش داد . و فرمود : ای ابراهیم ، اینان فرزندان تو هستند . و آن که سرش را بریده و بر نیزه می کنند حسین است .اینان همان قربانیان حق و عدالتند .
سپس ابراهیم علیه السلام از دیدن آن صحنه بسیار متاثر گشتند و تا پایان عمر شریفشان بسیار گریستند ...
خودت خواستی تقصیر من نبود ...
به نام خدا
زندگی شیبی است و عشق سیبی است و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم وترتیبی است واما تو:
قرار نبود آن وقتهای تو جایشان رابا این وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس.بوسه.عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.
قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بیقراری بودوبس.گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.
اما یقین دارم کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد. مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود.

