آن بزرگوار
به نام خدا
آن بزرگوار
انگاری زمستان امسال زور بیشتری دارد و میخواهد حتی زود تر از پاییز برای تبریک گفتن عید پیش دستی کند . امروز اولین برف ۸۷ ،تهران رو سفید پوش کرد تا بگوید امسال هم هستم مثل همیشه سفید و یک رنگ .
آمده است تا با برف شادی یادمان بیاندازد که امشب ، شبی بزرگ است . امشب همه ی بزرگواران جمع میشوند فرشته ها نازل میشوند .چه جشن بزرگی . محمد (ٌص) را میبینم بر روی کرسی عظت. بچه ها هم هستند. آنها که در هنگام نماز بر دوشش هستند . چه زیباست وقتی عباس هم هست .امشب مادر نیز خوشحال هست. مسیح بزرگ نیز هست . همه پیامبران امشب اینجا هستند . زیرا شبی است که فردایش تمام انسانیت یکجا به دیگران معرفی میگردد . کاش من هم آنجا بودم . زیرا مهدی (عج) هم هست . میدانم همه جمع هستند و چشم به در دوخته اند تا آن بزرگوار وارد شود .
بــازی تــــــمام شـــد ...
به نام خدا
بازی تمام شد ...
چند روز پیش که برای انجام کاری به طرفای خیابان حافظ رفته بودم . ناخودآگاه چشمم به تالار فرهنگ افتاد .وهمه چیز مثل فیلم در ذهنم تداعی شد.قدم در تالا رگذاشتم ... اوه ! خدای من . هنوز هم همانطور برام هیجان انگیزه . درب تالار باز بود . سرکی داخل کشیدم عده ای در حال تعمیرات بودند . خبری نبود .اما صندلی هایش را میشناختم . روی" سن " زیبا و بزرگش همچنان خودم را میدیدم که چطور دارم نقش اجرا میکنم ...
هرگز یادم نمیرود . هشت نفر بودیم . از سرویس آموزش و پرورش پیاده شدیم و به طرف تالار رفتیم . محوطه پر بود از گروههایی که از مناطق مختلف تهران برای شرکت در مسابقه تئاتر شرکت کرده بودند . چه قدر اظطراب داشتم .
با بچه های گروه رفتیم تا توی تالار و سن نمایش رو ببینیم ... تا وقتی رفتیم روی سن جو گیر نشیم. باورم نمیشد سن به این بزرگی . وای خدای من چقدر صندلی !!! و چه قدر مردم که برای دیدن تئاتر آنجا امده بودند . اولین بارم بود که میخواستم روی سن به این بزرگی بازی کنم ...
اما عشق چیز دیگری است . عشق همه مشکلات را آسان میکند . گفتم بچه ها بهتره نفس عمیق بکشیم . نوبت ما شد . وای خدای من .کمکم کن تا دیالوگهام رو فراموش نکنم .
اما واقعا دیدن این همه تماشاچی برایم بسیار هیجان انگیز بود
شعارمون این بود "هرگزبه تماشاگرها نگاه نکنیم ". زیرا نگاه کردن به تماشاگرها تمرکزآدم رو بهم میزنه و همه چیز از یاد آدم میره . البته ما یک سال تمرین کرده بودیم . خودمون رو برای چنین روزی آماده کرده بودیم .
همه چیز برای یک اجرای خوب محیا بود . هر چند که من میدانستم در برابر تئاتر صدا و سیما ما هیچ حرفی برای گفتن نداریم . اما همان هم که بودیم به نحو احسنت اجرا کردیم ...
با اینکه هیچکدام از ما از بازی اش راضی نبود ولی هر چی بود و نبود و هر جور بود بالاخره بازی تمام شد ...
دیگر حتی دل تنگت نمی شوم
به نام خدا
دیگر حتی دل تنگت نمیشوم ...به تو فکر نمی کنم .... از تو رد می شوم و به اکنون هایی می رسم که می گذرند و من بی توجه به انها چمباتمه زده ام و به تو فکر می کنم .
چه خوش خیالی است خیال آمدنت و من چه ساده چشم های سیاهم را به در دوخته ام با این که می دانم آمدنی نیستی .
چه انتظار واهی ای است !
افسوس که دوست داشتنت زیبا نبود چون خیال آبی نیلوفر...
همه به احترام او قیام کنند ...
به نام حضرت دوست
پرسه زدن در کوچه های شهر را دوست دارم . دیدن مردم برایم تکراری نمیشود . قدم زدن در خیابانی که میگویند بلندترین خیابان جهان(۱) است هم برایم جالب است. خیابانی که سرتاسرش را ،درختان قدیمی همراهی میکنند.عاشقش هستم .درختانش را دوست دارم زیرا همیشه سربلندند... این خیابان حتی برای غربتی ها هم غریبه نیست . زیرا اسم تو را یدک میکشد . اسمی به بلندای همه بشریت به ژرفای تمام انسانیت . تمام درختانش قیام کرده اند به احترام تو . همه ایستاده اند به حرمت تو .تمام عمر را انتظار کشیده اند و مغرورند ، مغرور به اصالت تو .
واما تو... ،
سایه ای بس سنگین داری . همه فکر میکنند آنها را منتظر گذاشته ای .ولی من میدانم ، میدانم تو هم مثل من،در بلندترین خیابان تاریخ قدم میزنی . میدانم تو هم مثل من، مردم را دوست داری .میخواهی به دیدارشان بروی ، اما کسی تو را دعوت نکرده است .
اما من دعوتت میکنم . به وکالت از تمام مردم دنیا ...به میهمانی ... همه میهمانان تو را دوست دارند . همه دعوتند . آنها هم میخواهند مانند درختان به احترام ورودت قیام کنند ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقی:(۱) بلندترین خیابان جهان، خیابان ولیعصر تهران است.
چیزی شبیه واقعیت !!!
به نام خدا
از کنار پنجره ی اتاقم انتهای حیاط پیداست . در انتهای حیاط خانه یمان درخت سیبی است که همیشه با من مهربان است . گاهی یک صندلی روبرویش میگذاشتم و همانطورکه شلنگ آب را کنارش میگذاشتم.مشقهایم را مینوشتم. گاهی وقتها هم بعنوان مدل از آن برای زنگ هنر استفاده میکردم .
آن درخت اما هنوز هم هست . با سیب های یک رنگش. یک رنگ مثل خدا . هر وقت خسته میشم و دلگیر بهترین جایم یا به قول بچه ها پاتوقم کنار درخت سیب روی تخت چوبی هست. دیشب هم اتفاقا همانجا نشسته بودم ،یه لیوان چای داغ توی این هوا می چسبید. یکی از این مجله ها رو که اسمش رو نمیارم هم با خودم آورده بودم تا مطالبش رو نگاهی بیاندازم.ناگهان مطلبی نظرم رو جلب کرد و تا حد زیادی من رو شوکه کرد .اون مطلب در مورد کودکی بود که صحنه مرگ خودش رو نقاشی کرده بود . نقاشی واقعا عجیب بود .

"نقاشی کودک پیش از وقوع سانحه"
کودکی که این نقاشی رو کشیده بود . قرار بود برای زنگ هنر به دبیر هنر تحویل دهد. نوشته بود این کودک این نقاشی رو با ذوق تموم به همه خانواده نشون داد و خوشحال از اینکه فردا به دبیرشون نشون بده ...
اون شب راهی یک مراسم عروسی شدند.
اما این اتفاق ناگوار افتاد و این صانحه برای اون و هفت نفر از خانوادشون اتفاق افتاد . آن دختر نه تنها هرگز فردایی را ندید بلکه نقاشیش نه بر روی دیوار اتاق بلکه بر روی دیوار تاریخ آویزان خواهد شد...
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :به نظر شما آیا خداوند همیشه به آدمها نشون میده که چطور میمیرند ؟ آیا این الهام خداوند بوده یا نه بر حسب اتفاق اینطور شده؟!!
کاش میدانستی به خاطر تو درخت سیب هم دیشب با من مهربان نبود ...

