تبليغاتX
زندگی زیباست

گزارش اقلیت ۳-( کل سهم ما همینه ...)

به نام خدا

 

 گزارش اقلیت(۳ )

 

عصرما عصر بلا، عصر لمس انتها ،عصر فقدان حقیقت، عصر انکار خدا

عصر تشویش وگله ،عصر پاپوش و تنه، عصر افعی ، عصر گرگ ، معصیت های بزرگ

عصر خواری ، عصر ذلت ، دوره کوچ، عصر هجرت، موسم بی اعتنایی نه رهایی

عصر دفن واژه ی عشق عصر تهمت عصر بهطان

عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و میعاد

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

ما به جان فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر ، ناخلف از خود رهاییم

جانب ما را که دارد آنسوی بی اعتباری

عصر بی هویت من سربلندی ارازل

عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه

...

قامت انسان به داره...

کل سهم ما همینه ...

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 5:59 | سه شنبه 1387/08/28

بدنبال حقیقت ...

به نام خدا

 

 حقیقت

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است  و تنها يك گناه  وجود دارد وآن جهل و نادانی  است. و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است .نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است. زماني كه تا به اين حد از احوال جسم، ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي دهند. در نگاه مولانا و عارفاني مانند او زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است! اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد! نه پيش از آن!

می گویند ، "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي. بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟! 

 بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!" حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد! چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد! ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش فردی مانند مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست او مي گويد: معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند فقط كافي است نگاه شان كنيد او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست! لازم نيست تا به جايي برويد! براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد! بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است! اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق ميكند! تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است "شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 16:38 | سه شنبه 1387/08/21

روز میلاد ...

 

به نام خدا

میلاد با سعادت امام رضا گرامی باد

 

 

امام هشتمین من همه سرمایه ام هستی

تموم دلخوشیم اینه که تو  همسایه ام هستی

بهار گل رسید آقا ، کشم من نغمه هوهو

شده ذکر شب و روزم ، رضا یا ضامن آهو

تمام آبروی من ، عجب آقا کرم داری

چه سقا خونه ای مولا توی صحن حرم داری

به جامی تا که نوشیدم ، ببین که مست مست هستم

بهاری کن دل من رو که من یک هیاتی هستم

کبوتر بچه ای بودم که دون عشقت رو خوردم

منم مثل شما آقا دلم رو کربلا بردم

سر و سامون به من دادی ،عزیز مردمم کردی

ابالفضلی قسم آقا بزرگی آخره مردی

ببین ای مهربان من عجب شور و نوا دارم

دلم تنگه دلم تنگه هوای کربلا دارم

اگرچه چشم من خسته اس

ولیکن نور عین دارم

منم مثل شما آقا به دل عشق حسین دارم

اگرچه عاشق و مستم ، اگر اهل جفا هستم

به جان مادرت زهرا فقط عبدالرضا هستم

 

شعر از هلالی *

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:15 | دوشنبه 1387/08/20

جايي براي پيردمردها نيست ...

به نام خدا

 

 

بعضي وقتها ناخود آگاه خند ه ام ميگيرد . ياد شيريني خاطرات شيرينم  حس خوبي به من  دست ميدهد .اما بعضي وقتها هم بغضم ميگيرد و چشمهايم خيس ميشود . ياد كودكي ام ميافتم . ياد دبستان و ياد همه دوران زندگي ام . ياد كيفم كه هميشه بوي كيك سيب مي داد . ياد چهره ي معصوم و دست هاي كوچكم  .ياد افكار كودكانه ام . ياد صداقت صادقانه ام. ياد حرفهاي نسنجيده ام . ياد خط كشهايي  كه ناظم ميزد ،ياد مشق هاي شب .ياد مهربونيهاي مامان و جذبه ي بابا. ياد مادربزرگ و لواشكهاي خوشمزه اش . دوچرخه ي قشنگ دوستهاي رنگارنگ.ياد مردم آزاري و فرار كردن ...

             اينجا لبخندي تلخ تر بر لبانم مينشيند . به خيالت جامانده ام ؟!  نه اشتباه نكن در كودكي نمانده ام . فقط نمي خواهم فراموشش كنم ... كمي جلوتر  مي آيم ...

             اما نه ، نمي خواهم . هر بار كه جلوتر مي آيم تو را ميبينم . تو زيبا بودي و مهربان . شاد بودي و همزبان ... اما...

             نه ،همان كودكي بهتر است . بگذار همانجا بمانم ، انگار اينجا جايي براي پيرمردها نيست ...

 

     

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:39 | دوشنبه 1387/08/13

مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!....(كريستوفر مارلو)

به نام خدا

 

وبلاگ مستعار

امشب هم مثل هر شب خسته از کار به خونه میرفت .مثل همیشه غرق در افکارش بود . افکاری که گویی برایش پایانی نبود . خیلی به خانه نمانده بود .که اتومبیلی به او زد ...

خیلی محکم...

 مردم دور او جمع شدند.کسی خواست کاری بکند. اما کار از کار گذشته بود ...

 به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار...

 خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد...

اما مهم خودش بود که فهمید برای افکارش پایانی هست ...

هر چند دردآور ...

پایان

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:12 | پنجشنبه 1387/08/09

ارتش سري

به نام خدا

 

ارتش سری

 

يک جايي مطلبي در مورد برج بزرگ دبي خواندم . برجي كه ميگويند بزرگترين برج جهان هست و نماد اون كشور است  كه توسط بهترين معماران غربي طراحي و ساخته شده و به ظاهر داراي نمايي مدرن اما شكلي سوال برانگيز است . اگر به برج از نماي روبرو بنگري شكل صليبي را مي بيني كه كاملا واضح و روشن است و نيازي به دقت ندارد.

به شكل صليب در برج توجه نماييد

حربه اي كه غربيها در ساخت اينگونه بناها دارند براي اكنون  نيست .آنها پيشتربار ديگر در كشور اسلامي ديگري دست به چنين كاري زدند ...

  ساخت برج آزادي تهران  

برج آزادي تهران از نماي بالا بصورت يك طليب بزرگ است . كه آن كاملا سوال برانگيز است .البته چنين حركتهايي از سوي غربيها هرگز بصورت اتفاقي نبوده است . زيرا آنهاامروزه به اين نتيجه رسيده اند . جنگ  و تهاجم فرهنگي بسيار بيشتر از تهاجم نظامي جواب ميدهد .

به شكل صليب از اين زاويه (بالا) توجه نماييد

(البته اين عكس پيش از تعمير و تغيير طرح ميدان آزادي تهران است.اكنون تغييرات همچنان دراين ميدان ادامه دارد )

وقتي به وضوح ديده ميشود كه هموطنان داراي مذاهب اقليت چگونه از فرصت آزادي مذاهب استفاده كرده و به تبليغ آن مي پردازند . همه ي شك ها را تبديل به يقين ميكند كه امپراطوري قرون وسطايي غربي بازهم در فكر احياي خويش است. آنها خواسته و ناخواسته بصورت ارتش سري براي رخنه در ستونهاي حساس شرق مدتهاست كه ماموريت خويش را آغاز كرده اند ...

-------------------------------------------------------

 پی نوشت :

البته قصد مطلب توهین به هیچ دین یا مظاهر آن نیست .دین مسیحت از آنجا که دینی مقدس است مورد احترام همه ادیان بويژه مسلمانان میباشد . ولی حرکتی که اخیرا توسط ارتش های سری در کشورهای اسلامی در حال گسترش هست مقدس نیست و فریب کارانه است .

اقتباس شده از irannuke

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 8:52 | سه شنبه 1387/08/07

RSS