تبليغاتX
زندگی زیباست

عشق و نوحه

به نام خدا

عشق و نوحه

چند وقته پیش ، شب جمعه گذرم بطرف خیابان دماوند افتاد. باید برای کاری به آن خیابان میرفتم . در نزدیکی محل مورد نظر یک پارک بود . در کنار مسجد صباغچی . پارک مملو بود از دختران و پسرانی بود که برای چند دقیقه با هم بودن آنجا را انتخاب کرده بودند. صدای نوحه بر فضای پارک طنین انداز بود . تا انجا که من میدانستم معمولا پارکها به صدای موسیقی آکنده است . کمی ک بیشتر دقت کردم دیدم  در مجاورت پارک هیاتی بزرگی بود . فکر میکنم مداح معروفی هم داشت . چون صدایش خیلی دلنشین بود . تازه دلنشین تر از اون ، دختر پسرای هم سن و سال خودم و کوچکتر بودند که خیلی عادی در پارک نشسته بودند و به نوحه گوش میکردند . بعضیها تنهایی و بعضیها هم چند نفری و هر کس در گوشه ای از پارک نشسته بود . به گمانم همیشه همینطور است .فضای حاکم بر این پارک با همه پارکهایی که رفته بودم متفاوت بود. فضایی آکنده از عطر معنویت و جوانی ...

من هم چند دقیقه ای انجا نشستم . چه نوحه ی زیبایی میخواندند . با این همه هیاهو ارامش خاصی بهم دست داده بود .

نوای طنین انداز نوحه ، رمضان را با همه معنویات و  مهربانیش زیباتر میکرد ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

بزرگترين دلخوشي ام چشمان توست که يک آسمان ستاره در آن آشيان دارند چرا که تو از سرزمين خورشيدي و آفتاب صميمي نگاهت ماندني است حتي در هجوم بي رحم دردهاي زندگي ، تنها نگاه پر مهر تو ست که فردايي سبز را برايم ترانه مي خواند

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:20 | دوشنبه 1387/06/25

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من

به نام خدا
 
پايان ِ من

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

 آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:57 | سه شنبه 1387/06/19

ماه مهمانی

به نام خدا

 

دیشب ناخود آگاه هنگام افطار یاد افطاری پارسال توی دانشگاه افتادم . من و چند تا از پسرا و دخترا با هم دنگ گذاشتیم و یک افطاری ساده اما بیادماندنی رو ترتیب دادیم . بعد از کلاس هممون اومدیم توی فضای سبز دانشکده نشستیم . وسایل و پهن کردیم و همگی دورش حلقه زدیم .اصلا فکر نمیکردم جنیفر هم مثل بقیه به جمع ما بیاد و با ما افطار کنه . فکر نمیکردم اهل این حرفها باشه.جنیفر یکی از دوستای مسیحی مابود.او هم در کنارمون نشسته بود میخواست با ما افطار کنه . هنوز به اذان ۱۰ دقیقه ای مونده بود . من به جنیفر گفتم : جنی تو چرا نمیخوری . مگه گرسنت نیست . تو به اذان چکار داری . جنی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و با اون اخم با نمکش گفت چیه میخوای تنهایی ثواب ببری .تو که خسیس نبودی . منم گفتم نه بابا جنیفر جان من و این حرفا . اصلا همه ثواب من برای تو ، قابلی نداره . البته اگه خدا قبول کنه . جنیفر هم گفت : خدا حتما قبول میکنه . خدا خیلی  مهربونه . ما هم توی دینمون روزه داریم . درسته من الان روزه نیستم ولی از صبح تاحالا من هم کنار شما چیزی نخوردم  .

 در همین هنگام بهمن گفت: بچه ها چقدر به اذان مونده . جنیفر یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : بچه ها بخورید وقتشه !!!!!!!!!

--------------------------------------------------------

پی نوشت : جنیفر عزیز ، هر جا هستی شاد و سربلند باشی . امیدوارم روزی از ایالات متحده برگردی تا دیدارها تازه شود. یه امید دیدار.

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:34 | چهارشنبه 1387/06/13

نیمه شعبان

به نام خدا

 

نیمه شعبان سری به پارک ملت زدم . پارک ملت اخیرا شبها ساعت ۹ به بعد جشن رقص فواره ها را برگزار میکند . و با یه آهنگ زیبا و اون نور پردازی قشنگ   واقعا فضارو دلنشین میکنه . خیابان ولی عصر پر بود از دخترها و پسرهایی که می اومدندو دور تا دور فوارهها حلقه میزدند و شادی میکردند . شب نیمه شعبان واقعا تهران غرق در نور و شادی است. خیلی جالب بود برای اولین بار بود میدیم شب نیمه شعبان در خیابان همه میرقصیدند چند مورد توی میدان ژاله(شهدا) و پارک ملت دیدم . برام جالب بود و تعجب کرده بودم . تا حالا ندیده بودم شب میلاد یک امام مردم برقصند .

از اون طرف هم ...

همه جا توی خیابونها مردم واقعا بی ریا جلوی ماشنها رومیگرفتندو بهشون شربت و شیرینی تعارف میکردند . آدم یک حس خوبی بهش دست میده و با خودش فکر میکنه .چقدر مردم یه شبه عوض شدن و بیرون آکنده از چه  فضای روحانی شده .

انگار کسی کاری به این نداشت که دنیا چه خبر است . یادش نبود نان گران است و یا پولی در بساط نیست . کسی در فکر آن نبود که یارانه ها چه خواهد شد .یا مسکن یک معضل اصلی است. انگار آن شب همه واقعا عاشق بودند . انگار همه بر این باور بودند که بایک گل هم بهار خواهد شد ...

این همه زیبایی و مهربانی چشمهای انسان رو نوازش میداد . این همه عشق و ارادت قلبهای انسان را جلا میداد .

کاش ما ادمها همیشه همینطور با هم مهربان و شاد بودیم . کاش دنیا اینقدر بد نشده بود تا به هم اخم کنیم و دل همدیگر رو بشکنیم ...

کاشهایی که پایانی ندارد و حسرتهایی که کشیدن ندارد ...

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :اینروزها به دنبال پایان میگردم .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 17:37 | شنبه 1387/06/02

RSS