تبليغاتX
زندگی زیباست

بهای زندگی

به نام خدا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان گرامی باد

مهدی جان ، چشمهای ما چشم انتظار ترین چشمهای تاریخ است .

مهدی جان، چشمان شیعه صدها سال است که به انتظارت به افق خیره مانده است .

مهدی جان، آمدنت را روزی جشن می گیریم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهای زندگی

 

هنگامی که اسکندر مقدونی به سن ۳۳ سالگی رسید به یک مرضی نادر دچار شد . طوری که پزشکان به او گفتند دیگر نمیتوانند برایش کاری بکنند. و او چند دقیقه بیشتر زنده نخواهد ماند . اسکندر از آنان درخواست کرد ۲۴ ساعت ، فقط ۲۴ ساعت به او مهلت دهند تا بتواند به پیش مادرش برود و او را یکبار دیگر ببیند . زیرا او به مادرش قول داده بود هنگامی که همه دنیا را تصاحب کند . برخواهد گشت و همه را یکجا به مادرش هدیه میدهد . اما او حساب این جای کار را نکرده بود . برای این یکی برنامه ای نداشت . او گفت نیمی از دنیا را میدهد تا پزشکان به او این مهلت چند ساعته را بدهند .پزشکان گفتند متاسفیم. تمام دنیایتان را بدهید هم کاری از دست ما ساخته نیست .

آن وقت بود که اسکندر فهمید چه تلاش بیهوده ای کرده است . چه جنگهای بی ارزشی انجام داده است و چه قدر راه را به خاطر فتح دنیایی پیموده است که حتی نمیتواند با بهای آن چند ساعت بیشتر زندگی کند .

پی نوشت :

انسانهای جاه طلب همیشه با ناامیدی زندگی میکنند و با ناامیدی هم از دنیا میروند ...   

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:42 | پنجشنبه 1387/05/24

گزارش اقلیت

به نام خدا

 

گـــــــــــــــــــزارش اقـــــــــــــــــــلیت                                         

                                                                                         پیوست : ندارد

                                                                                         شماره : ۱۳۶۱/۰۳/۳۰

 

می نشینی پای تلویزیون که شبکه های ملی رو ببینی. تلویزیون را روشن میکنی. شبکه ی اول دارد یک فیلم نشان میدهد. طبق معمول توی فیلم یک نفر گم شده و تمام عوامل فیلم به شدت دارند به دنبال گمشده میگردند شما فکر کنید مهر مادری... و یه نفر را بالاخره گیر میاورند و تمام بدنش رو نگاه میکنند ببینند نشانه ایی، خالی، ردپایی از قدیمها روی بدنش نیست. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی دو.  آقای مجری اخبار در حال گفتن خبرهاست! : "امروز یک نوجوان لبنانی بعلت نبود برق نتوانست دیکته شبش بنویسد و معلمش با خط کش آهنی حسابی کتکش زده (ای بابا) ...  کانال رو عوض میکنی..."

 "اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده است که نشان میدهد جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده است.  این پرونده های کشف شده  نشان میدهد که جورج بوش زمانیکه در کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته،  در یکی دیگر از پرونده ها نوشته شده است  جورج بوش زمانی که ده سالش بوده به یک فروشگاه مراجعه می کند و بعلت اینکه صاحب آنجا نابینا بوده، جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یک آدامس سرقت میکند. وقتی به خانه برمیگردد، پدر ومادرش میفهمند و بوش پدر اورا با کمربند سیاه و کبود میکند تا دیگر این کار را تکرار نکند و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند ". کانال رو عوض میکنی. شبکه ی چهار. داره رازبقا نشان میدهد. "بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنند ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارند و توقع بیجا از داماد ندارند. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند." دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی،میری میشینی پای کامپیوتر میخای کانکت شی به اینترنت بد از 10 دقیقه سر کله زدن با مخابرت بلاخره با سلام صلوات وصل میشی.. الان تازه اول بدبختیته احتمالا اکثر سایتا فیلتره ...

 شب شده است و میخواهی به حمام بروی.  لباسهایت را درمیاوری و زیر دوش میروی . اما ناگهان برق میرود.. دوباره لباسهایت را میپوشی و به خودت میگویی: آب نداریم، برق نداریم، اتاق مناسب نداریم عوضش ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خودم افتخار میکنیم ! آب نداریم در عوض خونگرمیم ! برق نداریم به درک در عوض مهمون نوازیم ! خونه نداریم اشکال نداره عوضش با جون و دل به همنوعمان کمک میکنیم،یه مملکت امن داریم...که همین خودش همه چیه...در عوض انسانیت داریم. آب و برق میخواهیم چکار انسانیت مهمه ! و به این افتخار میکنیم که عاطفی ترین ادامهای دنیا ییم... تصمیم میگیری بری بخوابی و حداقل برای چند ساعت همه چیز یادت برود . کم کم دارد خوابت میبرد که یک دفعه ی با صدای ضبط ماشین همسایه از جایت می پری. انگار همسایه هایتان تازه از عروسی برگشته اند. به خودت میگویی: اشکالی ندارد اینها همسایه هستند غریبه که نیستند بگذار خوش باشند. بالاخره! تو  هم موفق میشوی بخوابی و برای چند ساعت هم که شده زندگی کنی!!!

 

پی نوشت : چراغ سبز است . ایستادن جایز نیست . باید رفت .

 

پایان*

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:0 | پنجشنبه 1387/05/17

سربازان جهانی

به نام خدا

  

ســـــــــــربازان جــــــــــــــــهانی

 

آیا میدانید ۱۷ مرداد در تاریخ ایران مصادف با چه رویدادی است ؟

سال ۵۳ پیش از میلاد امپراتوری بزرگ روم ایران را با ۴۰هزار سرباز مورد هجوم قرار داد . امپراتوری ایران که  ۱۵۰ سال آشفتگی به علت مرگ اسکندر را تجربه کرده بود اکنون زیر پرچم امپراتوری بزرگ اشکانیان ، در حال پا گرفتن بود . کراسوس فرمانده ارشد ارتش روم در مقابل سورنا فرمانده ی لایق ارتش ایران . چه کسی پیروز است ؟ وارثان پرسپولیس یا یاغیان متمدن . رومیها از صلاحهای پیشرفته جنگب با آرایشی تازه و روشی در خور توجه به جنگ ایرانیان آمده بودند . آنها یک نیزه ۵/۲ ویا ۵/۳ متری همراه با یک سپر محکم که بعنوان لاک از  آن استفاده میکردند . و در مقابل تیرها و نیزهای دشمنان در لاک دفاعی فرو میرفتند که خود آرایشی بسیار پیشرفته و حائز اهمیت بود . این استراتژی همان روشی بود که امپراتور روم نیمی از جهان را با آن تصاحب کرده بود.

یک سرباز اشکانی

ترفند ايرانيان

آنها به نزدیکی دروازه های امپراتوری ایران رسیده بودند که عده ای ژنده پوش را میبینند که در مقابل آنها صف آرایی نموده اند . آری آنها سپاه ایران بودند . که به دستور سورنا لباس های کهنه و پاره بر روی لباسهای جنگی بر تن کرده بودند . ارتش روم فریب میخورد و با خیال اینکه با گروهی وحشی طرف هستند . از لاک خود بیرون می آیند و بی مهابا به طرف آنها حمله میکنند . اما به ناگاه ایرانیها لباسهای ژنده ی خود را از تن درآوردند و با یک حمله غافلگیرانه ارتش روم را چنان در هم کوبیدند که ۲۰هزار کشته و ۱۰ هزار اسیر برجای ماند و ۱۰ هزار نفر باقی مانده که فرار کرده بودند هم عده ی کمی به مقصد رسیدند .

طولی نکشید که امپراتور روم "اکتاویوس " از ایران خواست تا پرچمهای سربازن کشته شده اش را پس دهد . اما مجلس مهستان ایران با این خواسته مخالفت نمود . سپس ارتش روم با یک حمله ی کسترده با ۱۱۳ هزار سرباز باز هم اسیر ترفندهای پارتیزانی ایرانیان میشود و با ۲۴ هزار کشته جنگ را چنان می بازد که تا ۷۰ سال پس از آن هیچ برخورد نظامی میان این دو امپراطوری رخ نداد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پی نوشت :

این رویداد ، یک چیزی رو به ما یادآوری میکنه . اینکه ایرانیها در اکثر جنگهایشان فقط دفاع میکردند . و همیشه سرزمینشان را مقدس و جاودانه می خواستند .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:33 | سه شنبه 1387/05/15

در جشنواره گل ،پاییز چه پر فریب، غمگین غزل واژه ی هجرت سروده است ...

به نام خدا

مبعث پیامبر عشق و رحمت ، حضرت محمد مصطفی بر همه آزادگان تهنیت باد .

مثل ابرهای زمستون

نه زمین خاک قدیمی

نه هوا همون هواست

تا چشام کار میکنه

هرچی   که   مونده   نابجاست

داره از قبیله ی ما یکی یکی کم میشه

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه ی نازک دل منتظره تلنگره

غم سفره های خالی

دستهای نحیف مردم

داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم

غم اعدام ستاره انهدام سرو و آزاد

تیرباران شقایق باغبانی کردن باد

همه قطره های خونین که به خاکم شده فریاد

همه اینهایی که گفتم بغض هر روز منه

من و در من میشکنه

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:15 | پنجشنبه 1387/05/10

به نام خدا
 
تخت خواب مرگ
 
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه ی بیمارستان، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد..!!!!

 منبع : سیمرغ

----------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : بگو فرمان يافته ام كه  خداوند را -در حالي  كه  دينم را براي  او پاك و پيراسته  مي دارم- بپرستم( سوره زمر)

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:27 | دوشنبه 1387/05/07

RSS