به من بگو نگو ، نمی گویم؛اما به من نگو نفهم .که من نمیتوانم نفهمم . من میفهمم.
به نام خدا
|
و گناه آشكار و پنهان را رها كنيد زيرا كسانى كه مرتكب گناه مىشوند به زودى در برابر آنچه به دست مىآوردند كيفر خواهند يافت |

خیلی وقت بود که به کتابخانه نرفته بودم . ناگهان هوای کتاب خوانی به سرم زد . خودم را جلوی درب کتابخانه ی بزرگ فرهنگ سرای اشراق دیدم . وارد کتابخانه شدم . از آخرین باری که به اینجا امده بودم سالی میگذشت . یادم هست ، برای تحقیق دانشگاه آمده بودم . وارد شدم و کارت کتابخانه ام را نشان دادم ، تاریخش گذشته بود . اما من از متصدی خواستم فقط امروز، بعد میروم و تمدیدش میکنم . دفتر کمی آن طرفتر بود . با خودم گفتم بعد از مطالعه ...
نمیدانم برای چه موضوعی و برای مطالعه چه چیزی راهم به کتابخانه افتاده .اما هر چه بود خوشحالم . سیری در قفسه ها میزنم . کتابهای زیادی هست که نخوانده ام حتی نام برخی از انها را هرگز نشنیده ام . ناگهان چشمم به کتابی میافتد . که نویسنده اش برایم بسیار عزیز است . جلوتر میروم ... اما نه کتابهای بیشتری از ایشان هست که هر خواننده آثارش را مشتاق خواندن کرده و کرده است .
پدر مادر ما متهمیم ، فاطمه فاطمه است ، یک جلوش تا بینهایت صفرها، و... کتابی به خاطرم آمد که سالها پیش خوانده بودم اما به پایان نرسانده بودم .
" مذهب علیه مذهب " . نه ، نبود . میدانستم که افکار انسانهای بزرگ در شرق چگونه خاموش میشود . میدانستم نیست . همانطور که با خودم غرولند میکردم . ناگهان چشمم به کتاب دیگری از استاد افتاد .
"مجموعه ی سخنرانیهای استاد شریعتی "
برش داشتم و به گوشه ای دنج رفتم . وشروع به نگاه کردن به فهرست مطالب کردم .کتابخانه خلوت بود .خیلی خلوت ، با خودم گفتم سفره خانه ها از کتابخانه ها شلوغ ترند . از همه مطالب آن "آری اینچنین بود برادر " مرا تحت تاثیر قرار داد. بغضم را ترکاند . ۱۲ صفحه بود و من همچنان که به پایان میرسیدم . بغضم ترکید و گریه کردم . کتابخانه ساکت است . محل مطالعه است . کسی انجا بلند نمی خندد . کسی بلند حرف نمیزند . جلوی خودم را گرفتم . اما گریه امان نداد . به طرف محوطه رفتم و تا میتوانستم گریستم .
کاش بودی ای برادر کاش ،... من هم مانند تو هزارن سال است که مظلومیت از دست رفته را نیافتم. کاش بودی برادر تا ببینی ما هم از تبار بردگان تاریخیم ...
از گردش روزگار، گوهر مردان آشكار مي شود امام علی (ع)
به نام خدا

مردی که اشتباهی بوده است !
"کاری که من می کنم، نوک پیکانش روابط آدم هاست. سراغ مسائل سیاسی و اقتصادی کمتر می روم چون اساساً و اصولاً اعتقادی به سیاست ندارم. وقتی به روابط آدم ها می پردازی دلیلی برای محافظه کاری نداری."
آقای مدیری مثل همیشه بسیار هنرمندانه طنز دیگری را به معرض دید عموم قرار داد . و باز هم ثابت کرد که "سلطان طنز ایران " است . استفاده ازشخصیتهای مطلوب برای طنزهایش و انتخاب موضوعهای اجتماعی سعی در بازگو کردن مسایل و بی نظمی اجتماعی روزمره این عصر دارد . و محتوای مجموعه با نگاهی انتقادی و با گفتاری نغز به بررسی ناهمانگی های اجتماعی می پردازد .
انتخاب کاراکترهایی مانند پلیس ، اداره های دولتی و ارگانهای دیگر برای بیان طنز وار مشکلات اجتماعی از اقای مدیری یک شخصیت برتر طنز در ۱۵ سال اخیر ساخته است . من تعجب میکنم که چرا در کشور ما همه چیز را سیاسی میکنند .با شکایت اداره ثبت احوال شیراز و یا احتمالا نیروی انتظامی و جامعه محترم پزشکان باید این واقعیت را درک کرد که ایرانیان در طنز از ظرفیت بالایی برخوردار نیستند ...
اما ...
اما پایان بی نظیرش بیش از همه چیز بغض آلود و زیبا بود . که بینندگان را تحت تاثیر قرار داد. دیالوگ خوب و بهتر از ان اجرای هنرمندانه مدیری پایانی جذاب به این سریال محبوب داد .
آخرین دفاعیات ایشان اینگونه بود :
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من ...بیدفاعم. من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی من رو میشناخت نه کسی بنده رو میدید... نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همهی سهم بنده از زندگی... کار کردن در زیرزمین ادارهی بایگانی بود، لای پروندهها. من ساده بودم من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمیخواستم به بانک برم من نمیتونستم طبابت کنم من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم... اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم ...و من به همه احترام میگذاشتم. من به همه احترام میگذاشتم. و من شروع کردم به بازی کردن... و من شروع کردم به سرگرم شدن... و بعضی وقتها یادم رفت کجام و همهی اینهایی که میگن، مال من نیست... حق من نیست و من اشتباهیام. من از اولش هم اشتباهی بودم ...بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیام. تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم... خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم. خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم. چه دفاعی از خودم بکنم؟... من بی دفاعم...
باز هم از طرف نسل امروز از ایشان و دست اندرکارانشان در ساخت چنین اثار ماندگار نهایت تشکر را دارم .
بهار من با تو زیباست . با تو که خود میدانی...
به نام خدا
و بهار نیز آغاز شد . عید هم پایان یافت و حالا باید یه سال جدید کاری رو آغاز کنیم . من هم مثل خیلیهای دیگه دوست دارم امسال را متفاوت آغاز کنم . میخواهم کمتر اشتباهات قبلی خود را تکرار کنم . میخواهم بهتر باشم . سالی که گذشت سالی بود پر از ماجراهای رنگ و بارنگ برای هر کدام از ما . سالی که پر بود از شادیها و غمها . دلبستگیها و جدایی ها . بودن و نبودنها . تولد و مرگها .اشکها و لبخندها . عشقها و دلتنگیها ...
... اما با همه این مسایل زندگی ادامه دارد .
زندگی ادامه دارد و ما باز هم در گیر ودارو مشکلات و سختیها دست وپنجه نرم میکنیم و با انها مبارزه میکنیم . ولی چه چیزی ین مشکلات را بر طرف میکند؟من که میگم امید .شمارو نمیدونم .
سالی که گذشت خاطرات عاشقانه من را هم برد . برد و به کتاب خاطراتش پیوست .
درسته که رفت و تموم شد . اما همیشه برای من تازه است و تازگی دارد .
توی این شهر سیاهی
میدونم تو بیگناهی
باسه حتی همیشه
قشنگترین اشتباهی
حالا دیگه خوب میدونم
به تو رسیدن محاله
برای گذشتن از من حال تو چه بی قرار ه
تو غرورم و شکستی دل به یکی دیگه بستی
حالا هر شب بی تو قلب من میگیره
منو تهدید میکنه بی تو میمیره
صدای رفتن تو تو گوشمه انگار
میگه از پیشم برو
... خدانگهدار
میدونم انتظار فایده نداره
دله من همیشه زرده و بهار نداره

