زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!
به نام خدا

هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد .
در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد .
... کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .
به کسی که راست میگوید . اسب هدیه دهید . تا پس از گفتن حقیقت با آن بگریزد...
به نام خداوند ایثار
... کاش آن حرفها رو به او نگفته بودم . کاش مانند یک اسب افسار گسیخته جولان نمیدادم . کاش از عبرتها ، عبرت گرفته بودم و اشتباهات رو تکرار نمیکردم . فکر میکنم با گفتن حرفهایم دیگر آن دوست صمیمی مهربون با چشمان پاک نیستم . دیگر آن دوست ویژه ای نیستم که با دیدنش ذوق زده میشد و تحویلش میگرفت . دیگر مهمان چشمهای همیشه مهربان او نیستم .
باید رفت . باید گریخت . من جرمی سنگین مرتکب شده ام .
... به یکباره همه اعتبارم رفت . به لحظه ای تمام پاکیها و اصالتم در پیش چشمانش فروریخت . اما مگر جرم من چه بود؟ ...
... کلمه مقدس "دوستت دارم" مگر مسیح است که به صلیبش بکشند یا گناه است که مجازاتش کنند .
نمی دانم ...
کاش و کاش ، کاشهایی که اگر بکاریمشان هم سبز نمیشوند ...
چیزی نگفت ولی درس بزرگی به من داد ...
... سکوت
فقط این را میدانم که باید سکوت کرد . زیرا در سکوت است که عاشقی زیباست و دلبستگی ماندگار...
سکوت مرز بین حرمت و بی حرمتی است . مرزی میان بودن و نبودن ...
![]()
آنهایی که زندگی را بستری از گلهای سرخ میبینند همیشه از خارهای آن گله دارند .
به نام خدا
قدرت ایمان

روزی چاپاری در کوهستانی دچار طوفان شد ناچار به یک آسیاب پناه برد در آسیب آسیابانیرا دید و از او خواهش کرد آنجا بماند اسیابان پذیرفت و چاپار انجا ماند و با آسیابان هم سفره و هم صحبت شد بعد از گذشت زمانی چراغ اسیابان خاموش شد آسیابان چراغ را بر داشت زیر چشمه آبی که از آسیب میگذشت گرفت پر کرد بعد روشن کرد چاپار که خیلی تعجب کرده بود گفت چطور میشه یک چراغ پیسوز با آب روشن بشه ؟ آسیابان فرزانه گفت هر وقت کاری به کار خدا نداشتی و هر چی که اون داد شکر کردی آب هم برات می سوزه چاپار گفت من هم میتونم این گونه باشم گفت بله! این طوری شدن راحته اما نگه داشتنش سخته فکر نمی کنم بتونی نگه داری اما من راهش رو بهت می گم.
اسیابان گفت وضو بگیر نماز بخوان و توبه کن که از این به بعد اون طور که خدا میخواد باشی و کاری به کار خدا نداشته باشی. چاپار نماز خواند توبه کرد و بعد چراغ رو زیر چشمه گرفت پر کرد و روشن کرد چراغ روشن شد اسیابان گفت خدا رو شکر توبه ات قبول شد حالا باید توبه ات رو نگه داری
بعد از گذشت مدتی چاپار از طوفانی که بیرون از خونه غوغا کرده بود خسته شد و دعا کرد که ای کاش زودتر طوفان تمام می شد .؟!
یک دفعه متوجه شد چراغ خاموش شد …
هی نگویید انقلاب برای ما چه کرده است .بگویید ما برای انقلاب چه کرده ایم ؟ امام خمینی(ره)
به نام خدا
بالاخره اتوبوس شرکت واحد اومد . خط "بي ار تي" هم خط خوبيه ها . دست شهرداری تهران واقعا درد نکنه با یک بلیط امام حسین - آزادی آدم سريع السير به مقصدش ميرسه . ماشاا... خيلي هم تند ميره واسه همین اين ازدهام مسافر رو ميشه تحمل كرد ...
گوشهامو تیز کردم آخه عادت دارم زیاد دقت میکنم ...
... سی سال گذشته است و انگار همین دیروز بود . مردم چیکارا که نمیکردن . همه باهم بودن یکصدا .
... مردم لوتی بودن ، معرفت داشتن... مثه الان که نبود . همه واسه هم میمردن . همه مردم توي خيابونا شيريني پخش ميكردن و بعضيا هم با شنيدن سرودهاي انقلابي توي خيابونا گريه ميكردن...
. همينطور كه با بغض سرش رو تكون ميداد گفت:مردم خيلي تاوان دادن براي اين انقلاب، خيلي خون دادن ، هيچ خونواده ايراني نيست كه مثل من يا جوون شهيد نداده باشه يا با شهيد نسبتي نداشته باشه .
همه اينا ، حرفاي يک پيرمرد بود كه توي اتوبوس ایستاده بود و با بغل دستيش صحبت ميكرد .چهره خسته و موهاي سپيدش، سندي بود بر حرفهايي كه ميزد . البته همه حرفهاش حقيقتي بود كه كتمانش بي انصافي بود .
... بعد با چشمان بغض آلود به نقطه اي خيره شدو اشك در چشمانش حلقه زد ...
دیدن بغض یک پدر ، برای من خیلی سنگین است . وقتی یک پدر میگرید . یک غرور و یک حرمت شکسته است . شاید بغضش از به ثمر ننشستن آن همه رشادتها و شهامتها بود . شاید هم دلش برای فرزندش پر میزند .و شاید هم غربتی است که این دست آدمها در نگاههای سنگین توده مردم شاهد آن هستند . انگار اینها از همین مردم نبودند .انگار حق مردم را آنهایی خوردند که سالها در جنگ بودند و برنگشتند . فراموش شدگانی که زمانی حرمت داشتند ...
همه حرفهايش دردهاي ملت بود . همه حرفهايش آشنا بود و مثل همیشه تكراري . تكرار حرفهايي كه آخرش جز كاش و حسرت و سکوت چيز ديگري نداشت ...
انصاف، برترين خصلت هاست ... امام علی علیه السلام
به نام خدا
سلام
موضوعی که این دفعه براتون نوشتم . ماجرای یکی از دوستان من هست که به اختصار برای شما نوشتم . و همه ماجرا واقعی است
چند سال پیش بود ، زیاد دور نه همین یکی دوسال پیش بود که یک اختراع به ثبت رسوندم . خیلی خوشحال بودم از اینکه چند سال تلاشم بی نتیجه نمانده است . طرحم در جشنواره خوارزمی مقام اورده بود ومورد توجه قرار گرفته بود . خیلی خوشحال بودم ازاینکه بالاخره همین روزا یکی از این کارخونه ها زنگ میزنه و باهام قرارداد میبنده . اما یکسال گذشت و خبری نشد . طرحم رو برا ی ثبت جهانی به امریکا فرستادم . و اونجا ضمن استقبال از طرح موجود و آزمایشهایی که انجام دادند اعلام کردند که ضریب امنیتی قفل مرکزی گاو صندوقی که شما ساخته اید ، پنج درصد بیشتر از پیشرفته ترین قفل ساخته شده در امریکا و جهان است . خوب با زهم خوشحال شدم . و بعد از مدتی برای شرکت در جشنواره اختراعات دنیا در یکی از کشورهای اروپایی (مجارستان)پتوسط یک تیم جوان و مخترع ایرانی اعزام شدم . با خودم گفتم قرارداد است که حالا منتظر من است . در اون جشنواره که شرکت کرده بودیم ایران با اختراع من اول ، آمریکا دوم و اسراییل سوم شد . این دیگه بهترین گام برای من بود و حتی افتخار برای ایران عزیز . قرار شد فردا به نمایشگاه بین المللی برویم و اختراعات را به معرض عموم بگذاریم . ولی متاسفانه یک غرفه هم در اختیار ما قرار ندادند . حتی میخواستند ما را به نمایشگاه راه هم ندهند . انگار یادشان رفته بود ما اول شده بودیم . ولی ناخوداگاه هنگامی که بردهای بزرگ تبلیغاتی در نمایشگاه را دیدم متوجه شدم که اسم ما را از اول بودن برداشته اند . و در بیلبرد بزرگ در نمایشگاه نام اسراییل را میدیدم که مقام نخست و سپس آمریکا و در آخر ایران بود . بغض گلویم را میفشرد . اشک در چشمانم حلقه زده بود . به مدیریت نمایشگاه که مراجعه کردم و مساله را مطرح کردم . آنها هم همه چیز را انکار کردند. و گفتند غرفه ای نداریم که به شما بدهیم . ولی بالای نمایشگاه یک انباری هست که میتونید اونجا وسایلتون را بگذارید . جایی برای اعتراض نبود . تعدادی هم مامور دولتی همراه ما بودند که به جای دفاع از حق ما به روسری دختر خانمها و کروبات زدن ما گیر میدادن و تند تند گزارش تنبیهی به ایران ارسال میکردند. در انجا به خیلی از حرفهای مسولین شک کردم . در انجا غربت ایران و ایرانی و مظلومیت سرزمینی را دیدم که چگونه تنها و بیکس در تاریخ معاصر بدون هیچ دلسوزی حتی نمیتواند اعلام موجودیت کند .از آمریکا و اسراییل گله ای نیست . از خودمانیها گله دارم.
ما برگشتیم با دستانی پر از پیروزی و دلهایی شکسته از عظمت از دست رفته یمان . ما برگشتیم با کوله باری از زخمهای عمیق با چشمهای اشک آلود از حرمتی که ایرانی دارد ولی ندارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناخودآگا به یاد حرفهای مسولین برای پیشرفت ایران میافتم و یا به یاد دروازه های تمدن پهلوی و به یاد تاریخ و آن فیلم کیف انگلیسی ...
شکسپیر :حقیقت را همانطور که هست بپذیر...
به نام خدا
از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا من با او باشم . حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره میخورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمیگیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمیخواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...

