تبليغاتX
زندگی زیباست

شب یلدا سنت مقدس هفت هزار ساله ایرانیان...

به نام خدا

ما ايرانيان در سرزمين آيينهاى پر رمز و راز ريشه داريم، آيينهايى كه در پس چهره خود جهانى از رازهاى سرزمينى كه در آن زاده شده‌اند پنهان كرده‌اند و حتى تغييرات اجتماعى و سياسى كه ايران از سر گذرانده است، گاه محسوس و گاه ناديدنی، در شكل و محتواى اين مراسم خود را نشان مى‌دهد. اما آنچه در همه فرهنگها و جوامع بر سر آداب و رسوم آمده نتيجه دگرگونى‌هاى اجتماعى نبوده‌است.

شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد. مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي كشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش كنند. خوردن خوراكي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن يكي از دلايل گرفتن جشن دراين شب زاده شدن ايزدمهر است.

بد نیست بعلت نزدیکی کریسمس ارتبط این روز به مسیحیان را هم بیان کنم

ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،

جالب اين است که يلدا کلمه ايست سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان آن را شب زادن ترجمه کرده اند.

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز ?? دسامبر به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم A.D در پي اشتباهات محاسباتي اين روز به ?? دسامبر انتقال يافت و در آن زمان مسيحيان روز ? ژانويه را روز تولد مسيح جشن مي گرفتند.اما با گسترش مسيحيت در آن زمان به دليل اينکه نمي توانستند مردم را از برپاداشتن اين جشن منع کنند بنابراين روز کريسمس را به روز ?? دسامبر جابه جا کردند.

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري آن، آينده گويي مي کنند.

بر گرفته از کتاب " ديدي نو از آييني کهن " نوشته دکتر فرهنگ مهر  و "گاهشماري و جشنهاي ايران باستان" نوشته هاشم رازي

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:6 | پنجشنبه 1386/09/29

پاییز

به نام خدا

 

 دنبال بی کرانگی اسیر یک وجب شدم   

   تا بی نهایت رفتم و

آخر رسیدم به خودم

***************************************************** 

روز شمار تقویم ، آخرین روزهای پاییز را نشان می دهد . ومن مثل همیشه کنار پنجره ی اتاقم نظاره گر آسمان ابری و پر غبار شهر بودم ، نمی دانم هوای اتاقم مه آلود است یا هوای بیرون . تک درختی  روبروی من است که چهره اش از خزان زرد گشته است و برگهای زردش  سنگینی پاییز را نشان میدهد . هر برگش که به زمین میافتد . یک زندگی ،خزان میشود . برگ برگش روایت گر زندگی پر دغدغه و کوتاهی است که حالا چیزی از آن باقی نمانده است . نا خودآگاه به یاد داستان دخترک بیمار افتادم که عمرش بسته به عمر برگهای درختی بود که روبروی پنجره اتاقش  قرار داشت و اون نقاش ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:23 | پنجشنبه 1386/09/22

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم. 

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:23 | چهارشنبه 1386/09/14

مستی

به نام خدا

یک جرعه ... جرعه ای دیگر ...

... همیشه برای نوشتن،  به دنبال موضوعی میگردم . همیشه برای گفتن دردهایم بدنبال گوشهای شنوا میگردم .همیشه برای دیدن دوستهایم لحظه شماری میکنم . اما "خودم" چه ؟! به دنبال خودم در کجا بگردم. برای دیدن خودم چقدر لحظه شماری بکنم !!! "خودم " را کجا جا گذاشته ام .بعضی وقتها دلم برای "خودم" تنگ میشود .بعضی وقتها میخواهم" خودم " را تنها پیدا کنم و ازش دلجویی کنم ...

 پشت پنجره می ایستم . هوا ابریست . بطری مشروب را کنار میگذارم . سیگارم را روشن میکنم و كامي عميق از سيگارم  ميگيرم ، چشمهایم سیاهی میرود .از پشت پنجره به آسمان مینگرم،  ابرها و کلاغها ،  کدامیک بالاترند ؟! به سوي آيينه ميروم ...

... در آینه خیره میشوم . خودم را نمیبینم . آینه راست میگوید یا دروغ؟ به او میگویم مرا کجا پنهان کرده ای ؟ هر چه مینگرم خودم را نمیبینم ؟!

...

نگاهی به من میکنم ، خودم را نمیبینم ...

شاید دیگر مرده باشم . شاید دیگر فرصتی برایم نمانده است . حالا چه میشود ؟ فرصت را از که گدایی کنم ؟ در گوشه ای کز میکنم و  زل میزنم . نا گهان چشمانم به خرده شیشه های شکسته ی روی زمین گره میخورد. مینشینم ،خوب که نگاه میکنم ، تکه تکه های خودم را میبینم !

...هزاران تکه... که نمیشود سرهمشان کرد . نگاهی به قاب آینه میکنم . آرزو میکنم ای کاش فقط یک بار ، فقط یک بار دیگر خودم را ببینم  .

 ولی افسوس ،اینقدر مست بودم که خودم راشکسته ام  ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:29 | پنجشنبه 1386/09/01

RSS