ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .
به نام خدا
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
به نام خدا

روزهای پاییزی با غروبهای دلگیرش ، هوایی تازه دارد . برگهای زرد پارک شهر و نسیم سرد پاییزیش همیشه حس غریبی به من می دهد . هنگامی در چنین هوایی زیر درختان کهن پارک قدیمی شهر قدم میزنم نا خود آگاه به فکر خاطره هایم میافتم . نگاهم به سویی میچرخد و چشمانم به نقطه ای خیره میشود به گوشه ای از پارک ، به یک صندلی . آن هم به من خیره میشود. گویی زمان به عقب بر میگردد . ناگهان خودم را روی صندلی آهنی سردی میابم در کنار کسی که حالا دیدنش یه آرزوی بزرگ برای من است . در چشمانش خیره میشوم . با تعجب به من نگاه میکند و با همان چشمهای معصومش میگوید : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟ مثه غریبه ها !!! نفهمیدم چه شده است ! فقط میدانم بازهم غرق در خاطره هایم شده ام . ولی نه ! انگار حقیقت دارد . انگار بازهم آن صحنه ها تکرار شده اند . انگار یک باره دیگر فرصت پیدا کرده ام .
اینبار دیگر نمیخواهم مانند دفعه ی پیش همه چیز را خراب کنم . اینبار نمی خواهم مانند گذشته حرفی برای گفتن نداشته باشم . این بار می خواهم همه چیز را بگویم . اینبار غروری ندارم که بشکند .دیگر حرفهایم حاشیه ای ندارد . میخواهم همه چیز را بگویم . خیره در چشمهایش نگاه میکنم و میگویم میخواهم حرف دلم رو بگویم . گفت :حرف دلت ؟! گفتم : آره . گفت خوب ... اگه خجالت میکشی چشماتو ببند . گفتم : باشه ولی تو گوشاتو باز کن . گفت باشه... و من با تمام وجود فریاد زدم : دوستت دارم ...
ناگهان نسیم خنک پاییزی چشمانم را نوازشی کرد . به خودم آمدم . تنگ غروب بود و من همچنان خیره به صندلی آشنای پارک به یاد روزهایی بودم که از آن به جز خاطره ای در ذهن چیزی ندارم ...
آنچه که مایه و پایه دستیابی به پیروزیهای درخشان می شود ؛ بازیهای فریبکارانه نیست ...
به نام خدا
شهادت امام جعفر صادق تسلیت باد ./
داستانک :
غرور
سنگریزه کوچک مقابل کوه ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ لطفا مرا جزیی از وجودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد .
کوه خندیدو با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری بر عظمت من خواهی داشت ؟
سنگریزه های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا شدند دیری نپایید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند .

