تبليغاتX
زندگی زیباست

از روز حادثه ای که به قلم تقدیر نوشته شده ، گریزی نباشد. امام حسین (ع)

*به نام پروردگار بزرگ*

میلاد امام حسین وحضرت ابالفضل وامام زین العابدین 

*مبارک باد*

***********************************************

آن بت، ابراهیم می خواست

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

منبع :عرفان نظر آهاري

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:38 | پنجشنبه 1386/05/25

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن....... و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است.

به نام خدا

مدادپاک‌کن تمام شده بود... نمي‌دانست بايد خوش‌حال باشد يا ناراحت... خوشحال از پاک کردن اون‌همه اشتباه يا ناراحت از زياد بودن آن‌ها...

 

*دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد*

 

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است !

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:26 | سه شنبه 1386/05/16

یک ساعت زندگی با افتخار و شکوه به یک قرن گمنام زیستن می ارزد .

به نام خدا

پــــايــــــان نــــــامه

خلاصه بعد از ۲سال و اندی ، روزگذشته آخرین جلسه قبل از امتحانات بود . مثل همیشه و مثل همه چیز چه زود گذشت و تموم شد . دانشگاه برای آدم جایی برای آزمون و خطاست . جایی برای بهتر شناختن خویش در عرصه علم و دانش و همچنین در زمینه روابط اجتماعی . این مدت برای من خیلی سخت گذشت . یک پایم سر کار بود و یک پایم دانشگاه .واقعا درس خوندن و همزمان کار کردن خیلی سخت و دشواره.بخصوص وقتی بخوای یک نمره قابل قبول بگیری . البته سختی امدن و رفتن به شیرینی دیدن بچه ها و اون لبخندها و دوستیها ، در .

این مدت برای من پر از خاطرات تلخ و شیرین و زشت و زیبا بود . همه ی دوستیهایمان هم از روی صداقت بود . خندیدنهای سر کلاس ، سرکار گذاشتن استاد ها ، کلاس ایمنی ، کلاس تنظیم خانواده و اون همه سوال و جوابهای خنده دار . هیچوقت کلاس ایمنی و در نقش مسدوم شدن خودمو ،  نفس مصنوعیو  یادم نمیره !  وای که چه قدر خندیدیم .

تحقیق و پژوهشها ، بازدید از موزه ها ی تهران ، بازدید از سر در باغ ملی در پارک شهر و دیدن کاخهای گلستان ، سعدآباد ، نیاوران ، کاخ مرمر و حرمسراهای قاجاریه . بازدید از تابلوهاي استاد فرشچيان ، سفر گردشي به فشم و لواسانات ، عشقها و جدايي ها ، اشكها و لبخندها ، همه وهمه پر از خاطرات و لحظه هاي قشنگي بود كه براي هميشه در ذهن من خواهد ماند .

ولی فوت پدر دو تا از همکلاسیهایم مریم و بهمن خیلی غم انگیز بود . براشون طلب آمرزش  میکنم .

حاجي رفيع ، از همون  روز اول كه ديدمتون ،تحت منش و گفتار و اون چهره مذهبيتون قرار گرفتم و هميشه دوست داشتم افتخاره دوستي با شما رو داشته باشم و همين طور هم شد . هنوز اولين تحقيقمون توي ترم يك يادم هست كه من چه قدر جلوي تخته ريب زدمو تو با اون منش گفتاريت درستش كردي .من هيچ وقت از بحثهاي فلسفي و يا بحثهاي روزمره و زندگي با شما خسته نميشدم . شما هميشه جواب همه دلتنگيهاي من رو با حرفها و دليلهاي منطقي تون ميداديد و بودن با شما براي من آرامش بود .اگر خامي اي هم ازم سر ميزد شما به بزرگيتون ببخشيد .

عمو جواد ،‌ آشنايي با شما نقطه ي عطفي در زندگي من بود . وبلاگ نويسي رو از تو ياد گرفتم . هنوز يادم هست كه چطور و با صبر به من ياد ميدادي و همه اشكالات من رو بر طرف ميكردي . عمو جواد ممنونم به خاطر اون همه فيلم هايي كه به من دادي ممنون از اينكه گذاشتي ساعتها  در كافي نت شما سر كنم و وبلاگ نوشتم و گفتيم و خنديديم . ممنونم به خاطر سفره خونه هاي دنجي كه با هم رفتيم و هميشه دونگي حساب كردي. مي بخشيد اگر گاه و بيگاه براي نصب ويندوز بهت زنگ ميزدم و مزاحم ميشدم ...

امير جان ، دوستي با تو واقعا براي من يك افتخار بود . اميرجان تكه كلامها و حرفهاي خنده دارت سر كلاس و كل كل و خنده با استادها هميشه براي قشنگ بود . چهره مظلوم و تپل تو اون همه شيطوني ازت يه چهره محبوب در بين همه بچه ها درست كرده بود ...

بهمن جان ، عشق بازيها و احساسات قشنگت هميشه براي من قابل احترام بودند . احساسات پاكت قلبي پاك ميطلبيد و تو پيدايش كرده بودي . ولي حالا اگر نشد ، قسمت نبوده است . دلگير نباش ، به خدا پناه ببر .و از اون كمك بخواه . خدا توي قران ميفرمايد اگر دلگير  و تنها شدي و هيچ تكيه گاهي نداشتي بر من توكل نما . بهمن جان اون كسي هست كه هرگز با وجود همه اشتباهات انسان رو تنها نميذاره ...

الهام عزیز، میدانم که گهگداری از بعضی حرفهای من ناراحت می شدی . ولی جون مهدی از روی قصد و غرزی نبوده . دوستی با شما هم برای من یک پنجره ی جدید به بود . با وجود سن کمتون ، عقل و تدبیر بزرگ سالان رو داشتین . اگر از بعضی از  اون مسایل که خودتون میدونید دلگیری . حتما قسمت نبوده و حتما باید اینطور میشده . زیاد به گذشته ها فکر نکن جوونی و هزار اتفاق . راستی من به خاطر اینکه نتونستم بیام ختم پدر بزرگت عذرخواهی میکنم ...

 براي همتون آرزوي موفقيت ميكنم و  ممنونم كه توي رفاقت منم بازي داديد ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 11:23 | جمعه 1386/05/12

دن دليلو :مى نويسم تا دريابم چقدر مى دانم...

به نام خدا

 

سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم هر جاکه هستید دلهاتون پر امید باشه

امروز یه داستانک اینجا نوشتم که نمیدونم اسمشو چی بزارم ...شما بخونین شاید یه اسم مناسب براش پیدا کردید

***************

و اما داستانک ...

آنها همیشه بر سر زمینهایشان با هم دعوا داشتند و همیشه با هم قهر بودند . هیچکس نتوانست آنها را باهم آشتی دهد . بزرگان و ریش سفیدان هم نتوانستند. حتی تلاشهای کدخدای ده هم کار ساز نبود و آنها همچنان با هم قهر بودند . اما حالا هیچکس نمیتواند آنها را از هم جدا کند .

زیرا مدتهاست کنار هم در قبرستان ده خوابیده اند.   

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:25 | سه شنبه 1386/05/09

آدمهای شجاع همیشه لجبازند ...

به نام خدا

 

روز میلاد بزرگ ترین و ارجمند ترین انسان،علی علیه السلام بر تمامی آزادگان دنیا مبارک باد

پدرم روزت مبارک  

اینجا ایران است !

چند شبی هست که در برنامه کوله پشتی در مورد امنیت اجتماعی صحبت میشه . سردار رادان مهمان این برنامه و آقای حسنی بعنوان مجری برنامه در مورد این موضوع بحث میکردند. از این دست برنامه ها مانند کوله پشتی و شب شیشه ای که اخیرا در شبکه های ایران رواج پیدا کرده است ، تقلیدی از شبکه های غربی و غالبا آمریکایی است که برای شفاف سازی و طرح سوالهای جنجال برانگیز و طرح موضوعات روز و همچنین دعوت نمودن آدمهای معروف سعی در پر بیننده کردن برنامه های خود دارند . آقای حسنی در این برنامه شدیدا از رفتار نیروی انتظامی انتقاد میکند و بطور بسیار واضح ادبیات برخورد نیروی انتظامی را زیر سووال میبرد . و با ناراحتی از طرز برخورد نیروی پلیس با او سخن میگوید که چطور مورد بی احترامی قرار گرفته است . اما سردار رادان هم مانند همه روسای کشورمان همچنان صبور و آرام به این سر و صدای آقای حسنی نگاه میکردند که هر بیننده ای را به این فکر فرو میبرد که ، چه آدم صبوری است . اما خبرها از این سو و ان سو میرسد که برخی از روسا درخواست تنبیه از آقای ضرغامی رییس صدا و سیما برای آقای حسنی کرده اند. به نظر من فرزاد حسنی بد هم نمیگفتند . حالا نمی گم همش درست بود ، نه ، یا نمیخوام طرز برخورد اونو با سردار رادان تایید یا رد کنم . ولی روسای ما باید یاد بگیرن انتقاد پذیر باشن باید یاد بگیرن که اگه انتقاد نباشه یعنی روح زنده در مردم نیست .آقای حسنی اینجا شبکه های سی ان ان یا بی بی سی نیست که شما صریحا حتی ریاست جمهوری را زیر سووال ببرید . اینجا نوع دمکراسی شرقی است و حرف اول و اخر را نه مردم بلکه روسا می گویند.

آقای حسنی اینجا ایران است .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 10:6 | سه شنبه 1386/05/02

RSS