تبليغاتX
زندگی زیباست

تی .اس.الیوت : هرکس نبوغی دارد ، اما اغلب فقط برای چند دقیقه

به نام خدا

 

با سلام به همه دوستان خوب که  منو تنها نمی زارنو همیشه نظر لطف به من دارند . یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود انگار هیچ وقتی برای خودم نداشتم تا امروز که مجالی حاصل شد تا دوباره مهمان دلهای خوب و با صفای شما باشم .

جاده

یه چند روزی هست که من ماشین خریدمو با گواهینامه اموزشگاهی بعضی وقتا پشتش میشنیمو یه چرخی میزنیم . بعدازظهر ۵شنبه بود که اهل خانه  ارد  دادن که باید بریم جاده . منم که خوره،

گفتم باشه . بریم . بابام گفت مطمئنی میتونی پشت فرمون بشینی ؟ منم که حساس ! گفتم ای بابا ما رو دسته کم گرفتی ؟ هیچی همه حاضر شدن و راه افتادیم . جاده خلوت بود منم که جو گیر گازشو چسبونده بودمو مامانم هم گاهی قربون صدقه پسر قشنگش میرفتو بابام هم هی میگفت یواش ، اینو بپا ، بغلو مواظب باشو و از این حرفا . یه چندتا سوتی خطرناک هم دادم ولی کسی نفهمید .  شانس آوردم .

همه درحال صحبت کردن بودنو با خیاله راحت از مناظر بیرون لذت میبردن .

من هم سرمو تکون میدادمو توی دلم میگفتم : بیچاره ها جونشونو دست کی سپردنو و خودشون خبر ندارن ...

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 12:59 | شنبه 1386/04/30

هيچ چيز بدتر از يك بغل دست نوشته چاپ نشده نيست.سيلويا پلات

به نام خدا

دوست دارم نمازم را در محراب نگاه تو بخوانم و کویر جانم را به دشت زیبای نسترن و شکیبای تو بیارایم و بر قبله گاه نیلگون دریادلانت سجده گذارم و تو نظاره گر رویش رنگین کمان عشق بر آسمان تیره ی دلم باشی و با نگاه روشن ستارگان مهربانی پیوند زنی "

سلام دوستان خوب من . واقعا از کمال محبت شما سپاسگزارم . دوست دارم از عشق بنویسم ولی نمیشه و نمیتونم . آخه از عشق گفتن هم هنر میخواد و من هنرمند نیستم .

ما و این همه خاطره

 دیروز به کاخ موزه گلستان رفته بودیم از طرف دانشگاه . اولین بارم بود که پا توی اون کاخ گذاشته بودم . این چندمین کاخ هست که در این ماه بازدید میکنیم . کاخ سعد آباد و نیاوران جزء بازدیدهای قبلی ما بودند . کاخهای بسیار زیبا با معماری جالب و اصیل . آیینه کاریهای باشکوه . مبلها و تخت خوابهای گرانقیمت ، تابلو نقاشیهای نفیس و ظروف غذا خوری بسیار ارزشمند که  با رنگ طلایی خود خیلی با قاشقها و چنگالهای طلای آن ست بودند . با نگاهی به پرده های حریر و پنجره های بزرگ با وییوی بسیار دیدنی هر آدمی رو به هوس می انداخت که وای کاش میشد این قصر برای من بود . یا اگه من اینجا زندگی میکردم چی میشد !

از توی پنجره ها  به محوطه بزرگ کاخ که نگاه میکردی منظره ای بسیار زیبا با درختان سر به فلک کشیده که عمر بعضی از اونا به بیش از ۲۰۰ سال میرسید یا استخر و دریاچه های مصنوعی کوچک و همچنین رودخانه ای که از وسط کاخ میگذشت آدم رو بیشتر یاد فیلمهای انگلیسی که یک لرد یا شاهزاده رو در قرون وسطی نمایش میده می انداخت .

من حتی ماشین اعلی حضرت را هم دیدم . چند تا ماشین امریکایی اگه اشتباه نکنم لیموزین بودند . ولی اینقدر زیر آفتاب و باد و بارون مونده بودن رنگ روشون رفته بود و از اون ابهتی که یه زمانی داشت دیگه چیزی جز رنگ سوخته و رفته قهوه ای و یک چهره اوراق و خسته باقی نمودنده بود .

از همه جا برام جالب تر اتاق رضا بود . رضا پسر محمد رضا شاه رو میگم . روی دیوار اتاقش پر از نقاشیهای کودکانه بود نقاشیهایی که رضا در سن ۵ یا ۶ سالگی کشیده بود . وسایل شخصی رضا و تابلو ها و عکسهای خانوادگی با مادرش فرح و پدرش محمد رضا که روی دیوارها بود آدمو به فکر فرو میبرد از یه طرف دل آدم به حالشون میسوخت که چرا عاقبت آدم به اینجا باید بکشه ؟ چرا  و چی شد که آواره شدند . با این همه جلالو جبروت چی شد که در تاریخ حل شدند ؟! از یه طرف هم با خودم میگفتم مردم ایران که با فقر دست و پنجه نرم میکردن . اون وقت اینا چطوری روشون میشد که  با پول این مردم اینجوری زندگی کنند ...  

همه دیوارها با من حرف میزدند و همشون از روزهای پر خاطره میگفتند از روزهای خوش و جشنها و همچنین از روزهای غم انگیز ترک خونه و خداحافظیهای بدون برگشت...

Image hosting by TinyPic

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 15:28 | پنجشنبه 1386/04/21

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ... هیچی نگم داد بزنم لبامو رو هم بدوزم

به نام خدا

این دیگه داستانک نیست !

من همیشه تنها بودم با تنهایی انس داشتم تنهایی رو دوست داشتم اون امد تا سنگ صبورم باشه . اون اومد تا تنها یی رو فراموش کنم تا عاشق باشم .اون گفت :

تنهات نمیذارم به هر قیمتی ، اصلا مگه میشه ، مگه میشه ، تازه تورو پیدا کردم باورم نمیشه که اونی که میخواستم پیدا کردم ...

اولش که همدیگرو دیدیم یه جورایی از همدیگه خیلی خوشمون اومد . البته من همیشه تو کلاس بهش نگاه میکردم . زل نمیزدم . اون هم نگاه میکرد ولی زل نمیزد . آخ که چه نجیبانه با اون چشمهای قشنگش بهم نگاه میکرد . یه مدتی گذشت و من خیلی تو فکرش بودم . گفتم برم جلو بهش بگم ، ولی هر بار پا پس کشیدمو ترسیدم . آخه از شنیدن کلمه نه زیاد خوشم نمیاد . شاید هم این باعث بشه سعی کنم در همه کارها  احتیاط بیشتری بکنم . تا اینکه رفتمو بهش گفتم . اونم با نجابت خاصی نگام کرد و پرسید مطمئنی ؟ منم با خوشحالی گفتم چه جورم هستم . چه روزای قشنگو عاشقونه ای چه لحظه های خاطره انگیز و به یاد موندنی ای  . هنوز اولین باری که پای تلفن از هم دیگه احوال پرسی کردیمو نمیدونستیم از چی صحبت کنیم یادم نرفته . هنوز گرمی دستاش و مهربونی چشماش اشکهای منو در میاره . با خودم میگم کاش هیچ وقت جرات نمیکردم به چشماش نگاه کنم یا هرگز جسارت صحبت کردن باهاش رو پیدا نمیکردم . حالا اون دیگه رفته و من ...

باز هم تنها موندم ...

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:49 | دوشنبه 1386/04/18

همواره در كنار مادر باش، زيرا بهشت زير پاى مادران است. حضرت زهرا

به نام خدا

سلام مادر ،

سلام ای سر چشمه هستی . سلام ای بزرگ ای بی نهایت ...

 امروز وقتی مادرم در حال آماده کردن سفره ناهار بود ، گوشه ای نسشته بود م و به او نگاه میکردم . همیشه دلم میخواست برایش کاری بکنم تا ذره ای از زحماتش جبران شود . با خودم میگفتم چطور میتوانم ارزش زحمتهای او را درک کنم.در همین اندیشه بودم که ناگهان فکری به سرم زد و تمام وجودم رالرزاند . اگر قرار بود روزی به خاطر زحماتش مزدی میگرفت چه می شد؟...

 این روز عزیز رو به امام عصر ، مهدی بزرگ تبریک میگویم .

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 14:56 | پنجشنبه 1386/04/14

شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.

به نام خدا

 سلام به همگی امروز اومدم سریع آپ کردم . چون باید برم مسافرت یه چند روزی نیستم


مادرهای زرنگ

مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 18:1 | سه شنبه 1386/04/05

RSS