... و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد
به نام خدا
سلام ![]()
میخوام از همه دوستانی که تشریف آوردن ودر تولد اینجانب شرکت کردن تشکر کنم . واقعا با بودن دوستای خوبی مثل شما دیگه آدم احساس تنهایی نمی کنم . بعضی از دوستان حضورن رسیدند و واقعا من رو خجالت زده کردن و کادو دادن . واقعا ممنونشون هستم . الهام که واقها شرمندم کرد . الهام خانم از بابت هایای شما ازتون تشکر میکنم .نسرین که پیش پیش برام جشن تولد گرفته بود... واقعا درود بر همه ی شما دوستای خوبم .
ا
یه داستانک دیگه براتون انتخاب کردم امیدوارم که لذت ببرید ...
وبلاگ مستعار![]()
آن شب از خیابان میگذشت . خیلی از خانه دور نشده بود .که اتومبیلی به او زد .خیلی محکم. باعجله او را به بیمارستان رساندند. اما کار از کار گذشته بود . به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد.
کارن راسل

شب تولد من ...
منت خدای را عزو وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت
سلام
HAPPY
BIRTHDAY MY ![]()

تولدم مبارک
واقعا عمر ما آدما چقدر زود ميگذره . عمرهاي به اين كوتاهي ديگه جايي براي دشمني نبايد داشته باشه . عمرهاي به اين بي اعتباري نبايد جايي براي حرص زدن داشته باشه . كاش بشه همين طور كه سن ما بالا ميره عقلمونم رشد كنه . بهر حال من يكسال ديگه بزرگتر شدم . و ميدونم با پارسال خيلي فرق كرده ام ... ![]()
![]()
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...
منت خدای را عزو وجل
بنام یگانه های پرستوهای بی آشیانه برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.

گفته بودی سهراب بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .
ولی از خستگی عشق چه میدانستی
شوکرانش را آیا هرگز به تو قطره قطره نوشاندش کس
شده یکبار به جز گرمی عشق به غم سردی آن هم برسی
سردی عشق چیز ویرانگر بی احساسی است
در همه زندگیت داشتی لحظه ی بی توصیفی
سهراب عشق به جز چهره ی گل ، آب ، درخت چهره دیگر هم دارد
عشق سنگی است که زیبایی را به نگاهم چه حقیرانه شکست
سهراب...
عشق را اگرچه چه من تجربه اش کرده ام و سرنگش را نوشیده م
گر تو هم تجربه اش می کردی ، شاید آن وقت چنین میگفتی :
<<بدترین درد رسیدن به نگاهی است که در سردی عشق رنگ خود باخته است .>>
سرنگ : با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی
به نام خدا
![]()
بالاخره پس چند روز و اندی آپ کردم . سلام به همه دوستان خوبم .امیدوارم هر جا هستید شاد و سر بلند باشید . عنوان این داستانک "وقتي كسي گناهكار اعلام مي شود" است . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .
![]()
وقتي هيأت منصفه وارد مي شوند، نگهبان مي گويد: «همگي بايستيد.»
كنار وكيلم و برادرم ايستادم. ياد دوران بچگي ام افتادم ـ همانطور كه بيشتر وقت ها همه چيز آدم را ياد چيز ديگري مي اندازد ـ وقتي بازي مي كرديم، سيمون دستور مي داد. همه با هم اجرا مي كرديم ـ هميشه تقريباً همينطور بود. تقريباً. بعد، برادرم زندگي اش را از من جدا كرد، تنهايم گذاشت.
امروز، اگر چه با هم بوديم، اما من براي شنيدن پاسخ تنهايي ام(1)، «چاره اي نداشتم.»
حكم گناهكاري اعلام شد. به جلو افتادم، اما برادرم داد زد: «نه! من بي گناهم.»
قاضي فرياد كشيد: «ساكت، درصورتيكه ادامه بدهي، بي احترامي به دادگاه تلقي مي شود.»
«اما اين عادلانه نيست.» برادرم پاسخ داد: «من كسي را نكشتم.»
كاش مي توانستم توضيح بدهم، اما باعث جدايي مان مي شد. زير لب گفتم: «چاره اي نبود.»
قاضي عينكش را از صورتش برداشت: «قانوناً…»
برادرم گفت: «قانون عادلانه نيست».
قاضي چشمش را پاك كرد و من تعجب كردم از اينكه بي طرف برادرم را مورد خطاب قرار داد. «بله» سري تكان داد و عينكش را كنار گذاشت. «در اين مورد با شما موافقم. قانون قصد دارد از بي گناهان حمايت كند. و شما البته بي گناه به نظر مي رسيد.»
قلبم توي دهانم پريد. حالا ديگر نبايد همه چيز را خراب مي كرد!
«اما چطور بگويم؟ شما دو نفر شبيه سازي شده ايد. صورتتان، اثر انگشتتان، حتا دي. اِن. اِي هردوتان دقيقاً يكي است. به همين دليل وقتي يكي گناهكار شناخته بشود، آن يكي هم…»
قاضي آهي كشيد، عينكش را جا به جا كرد، و چكش را محكم كوبيد: «هردوي شما را براي بيست سال حبس مي كنم.»
هردو را، نگهبان به بيرون برد. سر برادرم به نشانه شكست پايين بود، اما من راست راه مي رفتم، چون ديگر تنها نبودم.
-------------------------------------------------------
1 . مراسمي در كليسا كه كشيش عبارتي را مي گويد و بقيه تكرار مي كنند و يا پاسخ مي دهند.
فاطمه پاره ی تن من است .پیامبر اسلام
به نام خدا
((شهادت بزرگ بانوی بشریت حضرت زهرا بر تمامی آزادگان تسلیت باد ))
حرمت نمک گرفتن از دیوار کمک گرفتن
مادر مجروح ما رو به باد کتک گرفتند
تک تنها توی کوچه دست و پای من می لرزید
جلوی چشم من روی خاکها مادرم تو خاک می غلتید
***
سلام مادر ، من یکی از فرزندان تو هستم . من یک شیعه ایرانی هستم . و این را بدان که تا آخرین قطره خونم را فدای شما و آرمانهایتان میکنم . من فرزند اسلام هستم . من فرزند مظلوم ترین دین خدا هستم . مادر همیشه برایمان دعا کن تا هرگز از آرمانها و اعتقاداتی که تو به ما آموختی دور نشویم . و مانند شما یک مبارز واقعی علیه بدی ها باشیم .
"لعنت جاودانه خدای بزرگ بر قاتلانت "
***
حضرت فاطمه كنار قبر پيامبر مىآمد و آن قدر گريه مىكرد تا بىهوش مىشد، و سپس او را به خانه مىآوردند، و در خانه هم آن قدر گريه كرد كه امير مؤمنان به او گفت: اى دختر پيامبر: بزرگان مدينه مىگويند به فاطمه بگو يا شب گريه كند يا روز.
فاطمهعليها السلام در جواب گفت: اى ابا الحسن من مدت زيادى در بين آنها زندگى نخواهم كرد و به زودى به ديدار پدرم خواهم شتافت قسم به خدا تا آن زمان شب و روز آرام نخواهم داشت.
آرى ظلم به خاندان نبوت آن چنان بود كه فاطمه زهرا را چنين غمگين و گريان كرده بود كه در مدت هفتاد و پنج روز يا نود و پنج روز به اندازهاى گريست كه نام او در كنار نام گريه كنندگان همچون يعقوب كه مدت زيادى در فراق يوسف گريست قرار گرفت. آرى فاطمه اين مدت را بر امت و اسلام گريه كرد.
سرانجام روز سوم جمادي الثانی سال يازدهم هجري فرا رسيد. فاطمه (عليها السلام) آب طلب نموده و بوسيله آن بدن مطهر خويش را شستشو داد و غسل نمود. سپس جامه اي نو پوشيد و در بستر خوابيد و پارچه اي سفيد به روي خود کشيد ؛ چيزي نگذشت که دخت پيامبر ، بر اثر حوادث ناشي از هجوم به خانه ايشان ، دنيا را ترک نموده و به شهادت رسيد ؛ در حاليكه از عمر مباركش بنا بر مشهور ، 18 سال بيشتر نمی گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پس از رسول خدا در اين دنيا زندگی نمود.فاطمه (عليها السلام) در حالي از اين دنيا سفر نمود كه بنا بر گفته معتبرترين كتب در نزد اهل تسنن و همچنين برترين كتب شيعيان ، از ابابكر و عمر خشمگين بود و در اواخر عمر هرگز با آنان سخن نگفت ؛ و طبیعی است كه ديگر حتی تأسف ابوبكر در هنگام مرگ از تعرض به خانه فاطمه (عليها السلام) سودي نخواهد بخشيد.
در دنیا سعی نکن جای کسی را بگیری،سعی کن جای خودت را پیدا کنی ... چارلی چاپین
بنام خدا
روز سوم خرداد روز تولد یکسالگی وبلاگ زندگی زیباست مبارک![]()
![]() |
روز سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر گرامی باد . روزگاری سرزمین من به دست اعراب از بین رفت . آنها ۸۰۰سال بر این کشور حکومت کردند .صدها سال جنایت کردند . تازی ها بویی از فرهنگ و تمدن نبرده بودند آنها حتی نمی دانستند چطور از پله های کاخ خسرو پرویز بالا بروند، چهار دست وپا بالا میرفتند .چون پله ندیده بودند ... ولی آنها باز هم اینکار را تکرار کردند .اما این بار ۸سال ...
***************************
***************************
شكست
شاه فرمان حمله داد. سربازان جان بر كف به جلو حمله ور و تعدادي از آنها كشته شدند. شاه دوباره فرياد كشيد و همه را به حمله فرمان داد . يكي از قلعه ها در تيررس وزير قرار گرفت. فيلي خود را سپر بلاي او كرد و از بين رفت. مبارزه بي امان ادامه داشت و سرباز و فيل و اسب و قلعه و وزير بودند كه بي رحمانه كشته مي شدند... مبارزه تمام شد. شاه مقابل را در گوشه ميدان، زار و بيچاره گير آوردند.
شاه فرياد كشيد: من پيروز شدم. من دشمن را شكست دادم.
اجساد مردگان در بيرون ميدان جنگ ريخته بود و شاه همچنان فرياد مي زد:
تاريخ نويسان بنويسيد . فتح اين جنگ بي امان را به نام من بنويسيد.
دستي بسيار بزرگتر از شاه , او و باقي مبارزان را بلند كرد و كنار ديگر اجساد انداخت.
- بازي تموم شد. باختي...




