به نام خدای عاشق

سلام به همه دوستان درسام زیاد به سختی میتونم آپ کنم .
کسی غير از تو نمونده اگه حتی ديگه نيستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما ديگه نيستی
نيستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمی گردی آخر قصه همينه
می شکنم بی تو و نيستی
به سراغم نمی آيی که ببينی
بی تو می ميرم و نيستی
تو کجايی تو کجايی که ببينی
شب بی عاطفه برگشت ، شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر ، شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه ،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز
آخرين ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمی گردی آخر قصه همينه
می شکنم بی تو و نيستی
به سراغم نمی آيی که ببينی
بی تو می ميرم و نيستی
تو کجايی تو کجايی که ببينی
![]()
به آنها که در زمین اند رحم کن تا آنکه در آسمان است به تو رحم کند. پیامبر بزرگ اسلام
به نام خدا
میلاد پیامبر امید بر همه آزادگان مبارک باد
در تورات و برخی کتب آسمانی احمد نامیده شده است .آمنه دختر وهب مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذاری فرزندش توسط عبدالمطلب به محمد ، وی را احمد نامیده بود .آن بزرگوار در ۱۷ ربیع الاول سال ۵۷۰میلادی در مکه دیده به جهان گشود . تا در چهل سالگی به رسالت بزرگ از سوی ایزد منان برسد تا جهانی را دچار تحول کند و پیام الهی را برای آخرین بار ابلاغ نماید ...
کشيش
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها آنجا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند
به نام ایزد یکتا

قهوهاي پررنگ، قهوهاي کمرنگ، سرمهاي، آبي، سبز پررنگ و سبز کمرنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بيعدالتي غصه نخورند...
سلام دوستان خوبم . خسته نباشید . دیگه از این هفته کار شروع شد و باز هم کار و دانشگاه و این و اون و بگیر و ببند و این حرفا . میدونید من فکر میکنم امسال سال خوبی باید باشه . هنگام تحویل سال برای همه دعا کردم برای کشورم و آینده اش دعا کردم . دوران ما ، دوران بدی هست . در طول تاریخ معاصر کشور ما بیشتر دارای دشمنان داخلی بوده ، ولی الان دشمن داخلی و خارجی معلوم نیست . بیشتر ضربه هایی که ما میخوریم از همین دشمنای داخلیه . امسال سالی که در اولین روزهاش کشورمون با غرب رویارو شد . در طول تاریخ معاصر همش این غربیها و انگلیسیها بودند که به این مملکت زور میگفتند. چه خوبه حالا ما زور بگیم . چه خوبه ما اونارو مجبور کنیم . بعضیا میگن به چه قیمتی؟! ولی من میگم به قیمت غروری که از ما شکستن به قیمت خون خیلیا که به خاطر وطن کشته شدند . ما خونمون از اونا رنگین تر نیست . باید به اینا نشون بدیم که ما کی بودیم و هستیم . باید در مقابل ما سر تعظیم فرود بیارن .باید برای همیشه به این مسخره بازی به این غرب بازی و شرق بازی پایان داد . همواره سالی پر امید و سرشار از پیروزی برای ایران زمین آرزومندم .![]()
امروز یه داستانک دیگه براتون آماده کردم . که شمارو به خوندن آن دعوت میکنم .
در دنیا چیزهای بدتری هم هست...
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ - موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر.
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استيسي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت جان
........................................................................................................................................
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
بیداری انسان طلوع خداوند است

بازم سلام امیدوارم این روزی قشنگ بهاری به کامتان باشه و ازش لذت ببرید من اولین آپ در سال ۱۳۸۶ در خدمت دوستای خوبم هستم .
صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...





