تبليغاتX
زندگی زیباست

خدايا اين بهونه هاي زندگي را از ما نگير ...

 

به نام خدا

گفت :    سلام !
گفتم :    سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم :    تو چطور ؟
محکم گفت :  همیشه می مانم !
گفتم :    می مانم  . 

روزها گذشت . روزی عزم  رفتن کرد .      گفتم :  تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت  :   نمی توانم !  قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

  

با تو هستم

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی ...چون برگی زرد یا سیبی سرخ ؟ (کنفسیوس)

هر بار که محبت و وفاداری را با هم جمع کردم و بر عشق تقسِِِيمش کردم اين جمله بدست آمد دوستت

 دارم.و وقتی آن را به توان مرگ رساندم باز هم دوستت دارم حاصل شد.اما وقتی جذرش را گرفتم کلمه ای به نام زندگی روی صفحه نقش بست.ساعت ها به نوشته آن نگاه کردم و سعی کردم با تمام وجود حسسش کنم.سپس آنچه را که در آن چند ساعت بر من گذشته بود را به عنوان يادگار نوشتم.
زندگی,زندگی, زندگی,زندگی,مفهوم اين کلمه 5 حرفی چيست؟

 

شرلوک هلمز

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند"

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:16 | دوشنبه 1385/11/23

الکساندر دوما : زنانی که می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند...

به نام خدا

سلام به همه دوستان خوبم بهار جان ، الميراي مهربون ، نسرينهاي عزيز ،ستاره وطناز مهربون و  الهام جان و دكتر مونا و نگار خانم و شاپري عاشق .ممنون كه بهم سر زديديد و ميزنيد .
 
اين داستان طنز زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني
بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد،
اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است.

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!
 
اميدوارم شاد و سربلند باشيد
 
Ta ra neh hae-mail loveTa ra neh ha
!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 9:54 | شنبه 1385/11/14

زندگی کوتاه است اگر هر از چند گاهی نايستی و به اطراف نگاه نکنی آن را از دست خواهی داد .

به نام خدا

سقای دشت کربلا ابالفضل

الهی که عزیزم زینب تو تک وتنها نزاری     ایشالله ایشالله

          هر چی گل بهاری  ایشالله ایشالله      برای من بیاری  ایشالله ایشالله

مادر نگو حسینم بی کفنه       ای یار قد کمونم       ای مادر جوونم  کمر نده نشونم

مادر خدا میدونه کرببلا پیشت قدم خمیده  

بینم سر بریده ،جونم به لب رسیده

عاشورا و تاسوعای حسینی هر سال با تکرارش  یاد آور مظلومیتی است که که روی نیزه ها رفت .  یاد اور انسانیتی است که زیر ثم اسبان دفن شد. یادآور علمداری با وفاست که بشریت در تاریخ پر فرازو نشیبش هرگز ان را ندیده و نخواهد دید .

عمو عباس علمت کو عموی خوبم

تا بشینید کنار بخاری و گرم شید منم یه داستانک براتون تعریف کنم

دن کیشوت

دن کیشوت خسته شده است . نیزه و زره اش را در بازار فروخته است . و خود را از دست خدمتکار خلاص کرده است . هر روز دفترش را بر میدارد . و در صفحه ای از آن طرحی از آسیاب بادی می کشد. بعد ساعتها زول میزند به طرح . آفتاب که غروب میکند طرح را پاره میکند و میرود بخوابد.

" فردا یکی بهتر میکشم . آنقدر که ارزش داشته باشد بسویش بتازم و نابودش کنم " 

پیکوفسکی

 

 

!! نوشته شده توسط مهدی تابش | 13:44 | سه شنبه 1385/11/03

RSS