مولانا : علت عاشق زعلت ها جداست *** عشق اسطرلاب اسرار خداست...
به نام خدا
بار الها، پروردگارا ، تو را سپاس می گوییم که بار دیگر توفیق سوگواری برای این امام بزرگ و یاران با وفای ایشان را نصیب ما نمودی . تو را سپاس میگوییم که ما را لیاقت و شایستگی دادی تا بار دیگر در هیئتهای بزرگ و روحانی امام حسین شرکت نماییم . درود خدا بر بندگان پاکش ، که در راه او حتی از جان خوش دریغ ننمودند .
آرزومه که زیر علم بمیرم یا بیام یه گوشه از حرم بمیرم
آرزومه اینقدر بگم اباالفضل به طواف دستای علم بمیرم
یعنی میشه آقاجون بها بگیرم یعنی میشه اذن کربلا بگیرم
دل زینبی دیوونه ست به کسی ربطی نداره دیوونه چرا دیوونه ست
وقتی از حسین میخونم همه مون اهل جنونیم
دل باید زینب باشه تا که زینبی ببینم
بزار تا به ما بخندن من ابالفضلی می مونم
در را رو رو ما ببندن من ابالفضلی میمونم
تو بهشت آرزومی تو تمام آبرومی از کسی ترسی ندارم تو نماز بی وضو می
راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند ...

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،اعیاد قربان و غدیر بر همه مسلمانان مبارک باد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
به نام ایزد

کلاه مون و اگه باد نبرده یا که خوره دلامونو نخورده
یا اگه غم که خند هاش چرنده نمیتونه به ریشمون بخنده
اگه هنوز ریشه ی ما تو خاکه یا دستامون تو آسمون پاکه
اگه درختیم و سفید بختیم اگه تن آوریم و سبز و سختیم
عوض نشو رنگ نباز و نشکن حتی با دیدن شکستن من
دلم میخواد مثل همیشه باشی برای من ساده و با ریشه باشی
در زندگيش بينهايت زحمت کشيده بود و بينهايت هم پيشرفت کرده بود...
اما هنوز ناراضي بود... حق هم داشت... تقدير، سرنوشت او را از منفي
بينهايت کليد زده بود...
نام داستانک ایندفعه "من يك سنت پيدا كردم "هست ، امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.
پسر كوچكي روزي هنگام راه رفتن در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد . او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمهاي باز سرش را به سمت پايين بگيرد ( به دنبال گنج !) . او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماس پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ؛ نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد . ُ
همیشه سربلند باشید.![]()
به كسي كه حرف راست مي زند ، اسب هديه بدهيد .تا پس از گفتن حقيقت به كمك اسب فرار كند . کندرا

تو را در فراسوی مرزهای تنت دوست دارم ... شاملو
تو کدامشان نبوده ای ؟!
نیامدی ...
یک ساعت در ایستگاه مترو پرسه زدم . چشم از مسافران بر نداشتم .گفتی کیفی در دست داری اما اغلب آنها کیفی داشتند .همه شان هم طوری نگاه می کردند که انگار منتظر آنها بوده ام .شاید مرا دیدی و از قیافه ام خوشت نیامده .
راستش را بگو. تو کدامشان نبوده ای ؟!
دوستان خوبم منو به یلدا بازی دعوت کردن این بازی که اول نسرین عزیز منو دعوتکردند و سپس مژی جان این زحمتو کشیدن از من خواستن تا خصوصیات اخلاقیمو بنویسم مثه خودشون ...![]()
۱) متولدین خردادو دوست دارم .![]()
۲) هدیه گرفتنو خیلی دوست دارم .![]()
۳) کم و بیش آدم آرومی هستم
.
۴)رانندگی با "بی ام و " رو خیلی دوست دارم .![]()
۵)حرفهای عاشقانه کم بلدم
.
۶) از میون حیوانات هم پلنگ و شیر رو از همه بیشتر دوست دارم .![]()
۷)به کتابخوندن هم علاقه دارم ![]()
۸) به تاریخ خیلی علاقه مندم ![]()
۹ قابل توجه بعضیها که خودشون میدونن .. زنگ مردم رو هم میزدیم و فرار میکردیم البته بچگیا . خدایا از سر تقصیراتمون بگذر
. حالا اینو گفتم یاد یه خاطره افتادم
. بچه که بودیم ۴و ۵ نفر میشدیم میرفتیم مردم ازاری یه روز یکی از بچه ها ایده داد ... اونم چه ایده ای![]()
گفت دیگه زنگ زدن و در رفتن کهنه شده بریم تخم مرغ بزنیم تو کله بچه های محله دیگه . منم که تا بحال این کارو نکرده بودم با ترس و لرز قبول کردیمو رفتیم .
از قضا اولین تخم مرغ دادن به من گفتن برو بزن تو سر اون بچه که داره راه میره . جاتون خالی من تخم مرغو گرفتمو رفتم از پشت زدم تو سر اون پسره
تا اومدم فرار کنم یه دفعه برگشتو منو شناخت . چشم تو چشم همدیگه ... منم اونو شناخته بودکم . مبصر کلاسمون بود . گفت تابش شناختمت ... فردا به ناظم میگم که اینکارو کردی . حالا ببین . ![]()
![]()
حالا بقیشو نمیگم خوتون میدونید چی شد دیگه ![]()
![]()
![]()
![]()
من هم
http://www.fahimi2.blogfa.com/ عمو جواد
http://kisslife.blogfa.com/ المیرا
http://lalaeeeasheghone.blogfa.com بهار
http://www.delfa.blogfa.com/ شازده کوچولو
http://setarehaye-zakhmi.blogfa.com/ ستاره زخمی
http://narkand.parsiblog.com/ سعید
رادعوت میکنم ...![]()
راستی یک کتاب به نام " بوف کور " از آقای صادق هدایت هم گذاشتم اگه خواستید دانلود کنید
حتي ميمونها نيز گاهي از درخت ميافتند...
به نام خدا

با تو می گویم
ببخش و سخت نگیر تا بر تو سخت نگیرند .(حضرت محمد )
خرمند پیش از گفتن می اندیشد و نادان پیش از اندیشیدن می گوید.(حضرت علی )
![]()
![]()
تریبول تنها ![]()
![]()
![]()
آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .
اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .
نويسنده : گيزلا النسر
ترجمه : ناصر غياثي



