تو هم شبیه دیگران هستی شیفته ی پروازاماهیچکس شبیه تونیست آنها هیچکدام بال ندارند
بنام ایزد بزرگ![]()
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم تربیتی کن به آب لطف خسی را
گفت یکی بس بود گر دو ستانی فتنه شود آزمود ه ایم بسی را
عمر دوباره است بوسه من و هرگز عمر دوباره نداده اند کسی را
فرخی
سلام بجه ها
امروز یک روز سرد پاییزی هست روزی که خیلی از مناطق برف اومد و و سپید پوش شد این هوا مثل زمستون می مونه مثل روزای سرد زمستون که آدم یخ میزنه ...![]()
مثه این گنجشکای بیچاره که از سرما چسبیدن به هم ...![]()

به هر حال چه سرد باشه چه گرم باشه مهم دل آدماست . دلت باید گرم باشه و قلبت سرشار از محبت . البته اینم بگم که بعضی وقتا هوا هم روی خوش خلقی و بد خلقی آدم تاثیر می زاره . برای همین میگن : برج تولد مهمه چون در بعضی از برجهای سال که ماه به زمین نزدیک میشه بر اثر تاثیر ماه برروی بدن آدم روی چگونگی رفتار اون هم تاثیر میزاره... ![]()
![]()
![]()
یه داستانک هم برای امروز انتخاب کردم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید
يك سوغات ناگزير
سرپوش فلزي چاه بالا رفت. نوري به درون چاه تابيد و چاه صورت پيرزن را ديد. او را از زماني كه دختر بچه بود ميشناخت. سنگريزههايي به درون چاه لغزيدند و با فاصله، صداي آب به گوش رسيد. پيرزن گوني سنگيني را كنار چاه كشيد. نگاهي به درون چاه انداخت. سر گوني را به لبهي چاه تكيه داد. زير گوني را گرفت و بلند كرد. از گوني، كتابها به چاه سرازير شدند. گوني را آنقدر بالا نگه داشت تا آخرين كتاب هم درون چاه افتاد. آخرين نگاه او به چاه همراه با فرو رفتن مواج كتابها بود. درپوش چاه را گذاشت.
چاه كتابها را در آغوش گرفت. يكي از آنها را خواند. به ياد حرفهاي چاه همسايه افتاد.
كتابها را يكي يكي خواند. تبسمي شيرين بر لبانش نشست در حاليكه چشم بر آسمان فلزي و زنگ زدهاش داشت پلكهايش سنگين شدند. در حاليكه به خواب ميرفت خود را در اجتماع چاههاي شهر ديد كه برايشان از فلسفه حرف ميزد...
![]()
![]()
![]()
در آخر هم یک جمله از بتهوون : بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.
بهترین برادران شما کسانی هستند که عیوب شما را به شما آشکارا بگوید... پیامبر بزرگ اسلام
به نام خدا

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست سر عقل امده هر بنده که دیوانه توست
دلم از عشق نصیبی دارد حضرت عشق دلم حال غریبی دارد
سلام
فصل پاییز با همه زیباییهایش انسان را به دیدار خدا دعوت میکند چه دیدار زیبایی
... واقعا پاییز با همه دلگیریش زیباست ... . از همه دوستان خوبم که میان نظر می یدن بی نهایت متشکرم داستان امروز یک داستان غم انگیز پاییزی هست . امیدوارم لذت ببرید . منتظر نظرات زیبای شما هستم ![]()
![]()
![]()
صبح سرد پاییزی
آخرین سیگارش را کشید به تنه درخت تکیه داده بود و گرمای مطبوع آفتاب تنش را مور مور میکرد و چشمان روشنش را می آزرد . نمی از برگ فرو ریخت ابرها و کلاغها ؟ کدامیک بالاترند ؟
ساعت هفت صبح ۲۸نوامبر بود و هنوز کریسمس نیامده سرما بیداد میکرد . پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود . به یاد خانه افتاد سرش را را به درخت یکیه داد و چشمانش را بست ... پدر و مزرعه ... مادر و هیزم و سوپ و نیز خواهر کوچکش لوسی و گربه های کوچولوی توی مزرعه ... و دست آخر دختر تمام عمرش آنجلیا !
اوه کریسمس امسال چه خوش خواهد گشت ! چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد شش سرباز با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند .
فرمانده فریاد زد : گروهان ... آماده ... هدف ... آتش """"""""ـــــــــــــــــــــــــــــــ ......./
وقتی کلامی میشنوید برای تفکرکردن بیاموزیدنه برای نقلکردن،که راویان علم بسیارند ورعایتکنندگان کم.
منت خدای را عز و وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو می رود مفرح ذات و چون برآید ممد حیات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب./
قلم نویسنده
سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم از خوندن مطلبها و داستانهای من دچار مطلب زدگی نشید و از داستانهای من خسته نشید . اگه اینطوره یعنی اگه داستانکها و مطالب این وبلاگ دیگه بی محتوا و خسته کننده شده به من بگید تا کلا محتوای وبلاگ رو عوض کنم. یا اصلا این وبلاگو تعطیل کنم !!!
با تشکر... م .ه.د.ی
سخن امیر :
مانند زنبور عسل باش که هر چه خورد پاک است وهرچه برجای نهد شیرین است وهرشاخی که رویش بنشیند نشکند .
یتیم آن نیست که پدرش مرده باشد بلکه یتیم کسی است که از عقل وادب عاری وبی بهره باشد
هر که اندیشید پند گرفت ، وهرکه پرسید دانا شد
امروز با رودکی
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره و لیکن زتو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
قدرت ایمان
مرد جوانی که مربی شنا و دارای چندین مدال المپیک بود . به خدا اعتقادی نداشت . او چیزهایی که در مورد خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد .
شبی مرد جوان به استخر آموزشگاهش رفت. چراغها خاموش بود ولی نور ماه برای شنا کافی بود . مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت تا دستانش را باز کند و درون استخر شیرجه بزند . ناگهان سایه بدنش را همچو صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیب تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و چراغها را روشن کرد .
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !![]()
این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکنند
![]()
یک شعر زیبا از شاعر بزرگ ایران زمین مولانا محمد جلاالدین بلخی
*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن
آزادی
اولین باری که شنیدم مجسمه آزادی تعجب کردم. برای من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه بود که وسط شهر روی ستونی بود که دستهایش روی هوا بود . خیلی علاقه مند شدم این مجسمه آقای آزادی را ببینم . مانده بودم بین ایشان و شاه کدام بهتر است .
چند بار از پدرم پرسیدم آزادی بهتر است یا شاه ؟ امــــــــا او ناراحت میشد و می گفت این حرفهارو از کجا یاد گرفتی ؟ بعد پرخاش می کرد که نباید این سوال رو بکنم .
تعجب من بیشتر شد یکروز از مادرم پرسیدم آزادی عکس داره ؟ مادر یکه خورد و بعد از کمی فکر کردن گفت ... بله فکر کنم عکس آزادی زندان باشه ... داشتم شاخ در میاوردم .پرسیدم چرا ؟مادر خیلی بیشتر از من تعجب کرد و گفت : چرا نداره ... عکس آزادی زندانه...
مطمئن بودم مادر بیشتر از من میداند . چند روزی روی اینکه عکس آزادی زندان میشه فکر کردم و آخر طاقت نیاوردم و از پدرم پرسیدم : پدر وقتی عکس آزادی زندان میشه خود آزادی چی میشه ؟
پدر از کوره در رفت و گفت یه بار دیگه از این سوالا بکنی تنبیه میشی ... پس از ان روز ترسیدم از آزادی حرف بزنم . اما مرتب به ان فکر میکردم .آخر جوابهای مادر و پدر را کنار هم گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که آزادی چیزی است که نمیتواند آفتابی شود .تازه عکسش را هم ببینند زندانی میکنند .درضمن طرفدارانی هم دارد که مجسمه اش را درست کرده اند .
ولی حرف زدن از آن اینقدر خطرناک هست که مادر آدم چشمانش گرد میشود و پدر آدم راضی به تنبیهت میشود ....
![]()





