آنچه که مایه و پایه دستیابی به پیروزیهای درخشان می شود ؛ بازیهای فریبکارانه نیست ...

خدایا ای نزدیکترین نزدیکان ... گریه نکن من قول می دهم که به سوی تو جاری شوم. برای من غصه نخور من تا تو فقط یک قدم فاصله دارم ای که فاصله ها را بر می داری ای که صدای ضعیف مرا در دل تنهایی شبانه ام می شنوی ای که مشتاق آمدن منی مشتاق دیدن منی من اشکهایم را می آورم، ناله هایم را می آورم ،شکایتهایم را می آورم ... و قول می دهم با تو آشتی کنم ... گریه نکن
با تو میگویم
یک سخن از کوئیلو
كساني كه بر عكس عقربههاي ساعت امضاء ميكنند دير منطق را قبول ميكنند و بيشتر غير منطقي هستند .

سلام بازم اومدم با یه داستانک دیگه ا
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند .
پدر و مادر میترسدند . که تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی رساند . برای همین به او اجازه نمیدادند . اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد . با نوزاد مهربان بود و هر روز اصرارش برای تنها بودن با او بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرش رضایت دادند و به او اجازه دادند .
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :
« داداش کوچولو
به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ...
منبع کتاب عشق بدون قید و شرط

در آخر هم موفقیت خانم انوشه انصاری بعنوان اولین زن ایرانی در فضا را به همه ایرانیها تبریک میگم.
درود بر ایران زمین و همه فرزندان پاکش
- کسی که به من اعتماد می کند، از کسی كه مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است.
به نام خدا![]()
امیدوارم از لحظه لحظه های زندگی لذت ببرید![]()
اصل موضوع را فراموش نكن
خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .
وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»
صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»
حرفی بزن گلم من کم تحملم![]()
کسانی که اسلحه شان را به سرعت کنار نگذارند، خود شکار اسلحه ها خواهند شد...

ساقی ما اختیار تام داشت چهارده آیینه در یک جام داشت
دست ساقی چون در خوم را گشود جز محمد هیچ کس انجا نبود
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را
خبر امد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن اگاهست
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند بی سر و بیپا و دستم کند
میروم که از خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را
... و تو خواهی آمد مهدی جان... ای بزرگ مرتبت . و جهان را گلستان خواهی کرد روزی که همه در مقابلت سر تسلیم فرود آورند . آری عدالت در انتظار یار روزشماری میکند . عدالت در غم یارش غمگساری میکند.![]()
پس چرا نمیایی ؟ پس چرا با ما قهر کرده ای؟ چرا دیگر سراغی از دل ما نمگیری ؟ چرا اسارت ما را در ژرفای بی محبتی این دنیا رهاییی نیست . پس کی میخواهی بیایی ؟پس کی ... ؟؟؟![]()
سلام عزیزان عیدتون مبارک ![]()
![]()
![]()
نام داستانک امروز خواستگار هست
هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد .
در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد . کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .
امیدوارم لذت برده باشید و این عید را در کنا خانواده خوبتون شاد باشید
به امید ظهور یار ...![]()
شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند پوشکین
برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.
با تو میگویم ![]()
اسپنسر جانسون:
زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول
ابوعلی سینا :
هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست
سلام سلام بچه ها قبل از هر چیز به همتون خسته نباشید میگم و امیدوارم هرجا هستید خوشحال و شاداب از زندگی لذت ببرید![]()
داستانک این هفته یه موضوع دیگست که امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
غرور
سنگریزه کوچک مقابل کوه ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ لطفا مرا جزیی از وجودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد .
کوه خندیدو با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری بر عظمت من خواهی داشت ؟
سنگریزه های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا شدند دیری نپایید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند .
فقط دسته گل یادتون نره .![]()
غیرتم کشت در آندم که به یوسف گفتند .... این زلیخاست که از محنت و غم پیر شده است






میلاد امام حسین (ع) آزاد مرد تاریخ اسلام و بزرگ مرد ایثار و استقامت را تبریک میگویم![]()
"دوست دارم نمازم را در محراب نگاه تو بخوانم و کویر جانم را به دشت زیبای نسترن و شکیبای تو بیارایم و بر قبله گاه نیلگون دریادلانت سجده گذارم و تو نظاره گر رویش رنگین کمان عشق بر آسمان تیره ی دلم باشی و با نگاه روشن ستارگان مهربانی پیوند زنی "![]()
![]()
![]()
------------------------------------------------------------------------------------
سلام بچه های عزیز ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد سومین امام بزرگ تشیع را به پیشگاه امام عصر شما رو به یه داستانک دیگه دعوت میکنم امیدوارم از خوندن این داستانکها لذت ببرید و نتیجه های اخلاقی بگیرید . به امید سلامتی و سعادت همه شما دوستای عزیزم ![]()
![]()
در ضمن از دسته گلهای قشنگی که برام میفرستید هم ممنون. ![]()
![]()
![]()
داستانی که میخوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی است که پس لز جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد .
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد . از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: " پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه برگردم ولی خواهشی از مشا دارم . رفیقی دارم که میخواهم اورا با خود به خانه بیاورم " .
پدر و مادر او گفتند ما با کمال میل مشتاقیم اورا ببینیم . پسر ادامه داد : " ولی موضوعی است که باید در مورد آن بدانید. او در جنگ آسی دیده و در برخورد به مین یک دست وپای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد من میخواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند " . پدرش گفت : پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود امده است ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر انتخاب کند.
پسر گفت نه من میخواهم او در منزل ما زندگی کند . آنها در جواب گفتند : نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم . بهتر است به خانه برگردی و اورا فراموش کنی .
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد ...
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و انها مشکوک به خودکشی هستند .پدر ومادر آشفته به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند . با دیدن جسد قب پدر ومادر ایستاد...
پسر آنها یک دست و پا نداشت.
از نظرات قشنگتون متشکرم
زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!

سلام عزیزان خسته نباشید از همه دوستان خوبم نهایت تشکر رو دارم که لطف میکنید و زحمت میکشید و می آیید و سر میزنید . واقعا ممنون
امروز هم با یک داستانک دیگه اومدم امیدوارم خسته نشید از این داستانکها اگه خسته شدید من موضوع وبلاگمو عوض کنم و در مورد یه چیزای دیگه ای صحبت کنم .
به نام آنکه پیچک را گیسوی طبیعت قرار داد.
![]()
در جنگل عشق بذری کاشته شد.اکنون پس از گذشت سالهای سال به نهالی تبدیل شده است.
کاش باران بیشتر باریده بود آنگاه این نهال خود جنگلی شده بود.ولی افسوس که نه این دنیا جای این همه جنگل را دارد و نه ابرها معرفت این همه باریدن را.
بی کس
ولی جنگل هایی پر درخت دارد که بر عکس نهال و ابر تو...
ابر معرفت آن را دارد که درختها را آنقدر آبیاری کند تا تو چهره ی خودت را در این میان پنهان کنی و مانند یک آفتاب پرست رنگ به محیط ببازی نه به حقیقت...
هیچکس
با تو می گویم
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش
عشق
عشق هم مثل تولد و مرگ توی زندگی انسان فقط یه بار اتفاق می افته !
یاد
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد . ولی بدون اینکه چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: " امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ."
آن دو کنار یکدیگر به را خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گفتند کمی آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که یلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد .
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . پس از آنکه از غرق شدن نجات پیدا کرد بر روی سخره سنگی این جمله را حک کرد: " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد".
دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آن که من با سیلی تورا آزردم تو ان جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی .
دیگری لبخندی زد و گفت: "وقتی کسی ما را آزار میدهد . باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید ان را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد."

منتظر نظرات زیبای شما عزیزان هستم






