دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد![]()
سلام راباید از انتهای قلبهای عاشق گرفت و من در جستجوی سلام به تمامی قلبها سرک کشیدم
ولی نشانی از عشق نیافتم تا اینکه به قلب رسیده ام متوسل گشتم پس میگویم سلام.
سلامی به پهنای آسمان .سلامی به زیبایی جنگلها و به آبی اقیانوسها![]()
SALAM
با تو میگویم
داستانک: وبلاگ مستعار![]()
آن شب از خیابان میگذشت . خیلی از خانه دور نشده بود .که اتومبیلی به او زد .خیلی محکم. باعجله او را به بیمارستان رساندند. اما کار از کار گذشته بود . به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد. کارن راسل
بي مصرف ترين روز روزي است كه در آن اصلاَ نخنديده باشيم
به نام خدا
![]()
جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم ووقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني مي آيد. تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد ، دقيقا تعيين مي كند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد ، براي چه چيز تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب مي كند. منشا تمام افكار و حركات ما ، چگونه ديدن خويشتن است ، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم ![]()
![]()
خدا جونم ![]()
![]()
![]()
خيلي ميترسم يه روزي پيمونه گناه من سربره و خشمت بگيره
خيلي ميترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده![]()
خيلي ميترسم از لحظه اي كه بخواي از من روبرگردوني خداجونم:ميدونم
انقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو روندارم
اما.... اما می دانم بخشش صفتيه كه درخور شان و مقام توست
خدايا دستمو بگير![]()
![]()
سلام بچه های عزیز امروز یک داستان انتخاب کردم شاید تکراری باشه ببخشید !!! ![]()
سرباز روس
تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.
ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .
دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنته ؟» ـ «بله »
بعد از زن مي پرسد : « شوهرته ؟ » ـ «بله »
سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .
سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.
ماكس فريش![]()
![]()
![]()
منتظر نظرات شما هستم ![]()
![]()
شنیدم که شمشیر یکی را دوتا می کند بنازم به شمشیرعشق که دوتا را یکی می کند
به نام خدا
سلام دوستان عزیزم ![]()

من اومدم با یک آپ دیگه...![]()
![]()
امیدورام از خوندن این مطلب هم مانند مطالب قبلی لذت ببرید و نتیجه اخلاقی بگیرید .![]()
اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش![]()
یه زندگی ادم یه وقتا مجبوره ببخش
بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود
عکس من تو قاب رویایی تو که می بافی نبود
بگذر از من اگه جمعه بود و من دیر اومدم
شب باسه گفتن قصه هام به تاخیر اومدم
ببخش اگه میونمون فاصله هست
جای نفس تو سینه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشمای من
فقط واسه نداشتن حوصله هست
دوریمونو باز میزاریم به حساب سرنوشت
اینقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت

عقاب
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .
منتظر حضور گرم شما
بدبخترین آدمها کسی است که فقر دنیا و عذاب آخرت را باهم دارد . پیامبر اکرم
قبل از هر چیز ازهمه بچه هایی که زحمت میکشید و میاید و نظر میدید تشکر میکنم خانم المیرا -آقای ماهان ـ دختر خاله - مونا خانم - علی آقا - دافونه عزیز و همه دوستان . ازهمه ممنونم .![]()
حالا نمیدونم این داستان مفید هست یا نه
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اینا خوبه بده یا از وسط به دو طرفه ...
به هر حال یه داستانک دیگه انتخاب کردم امیدوارم بخونید لذت ببرید و نتیجه اخلاقی بگیرید
.
در اخر هم سلام
![]()
![]()
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد. ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو
... و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد
سخن فلاسفi بزرگ را به خاطر آور:![]()
((زندگي ، دمي بيش نيست.))
اما همين دم ، همچون ابديتي پاييد
هرآنگاه كه در انتظار يار گذشت.......
«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از آنور مرز شقایقها
از آنسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم![]()
شانس
کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده میکرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه برگشت . این بار مردم دهکده بابت خوش شانسیش به او تبریک گفتند . کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
فردای ان روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسبهای وحشی بود از پشت یکی از اسبها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها به دیدن مرد کشاورز آمدند به او گفتند چه مرد بد شانسی هستی؟
کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ بردند . بجز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .
این بار مردم گفتند : شاید این خوش شانسی باشد شاید هم بد شانسی . فقط خدا می داند.
برگرفته از کتاب عشق بدون قیدو شرط ـ بهنام زاده
داستانک
شهادت امام علی النقی(ع) را تسلیت میگویم
![]()
![]()
وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
<< باربارا >>
***گل نفرت هم هست عاشق دشت شقایق نشوید![]()
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
عرفان نظر آهاري- چلچراغ
***زندگی قصه تلخی است که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دوختم
روزی برای زندگی ...
به نام خدای بزرگ ایزد بر حق
روزي براي زندگي![]()
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!
سنگ مرمر
قلعه تنهایی ما را دیو در بندان خود کرده
خونچکد از ناخن این دیوار جان به لبهای من آرد
سنگ مرمر
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم !
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده !
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟" ![]()
ــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــ![]()
سخنی از سهراب

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.
"خانه دوست كجاست؟" ![]()
در فلق بود كه پرسيد سوار.![]()
آسمان مكثي كرد.![]()
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:![]()
"نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
ودر آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
![]()
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
![]()
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
![]()
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
![]()
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست.
واقعا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
از سهراب عزیز







