یه داستانک دیگه ... (کوهنورد)
دعا
لطیفا!![]()
ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
هرگز ...
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد
هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتـــــم
مي گويند سه چيز زاده عشق نيست
جدايي
سفر
فراموشي
ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي
رفتي
و فراموشم كردي
من لحظه لحظه عاشقت شدم.
![]()
![]()
![]()
![]()
به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابدبود
براي مرگ هم اماده بودم

آخر هفته خوبی داشته باشید
داستانک
داستانک
![]()
![]()
تریبول تنها ![]()
![]()
![]()
آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .
اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند . نويسنده : گيزلا النسر ترجمه : ناصر غياثي
نظر یادتون نره ![]()
معرفی کتاب
داستانک ![]()
مامور اداره پست هیچ وقت نامه ای گم نکرده بود . غیر از یکبار در هایدا سیک سان فرانسیسکو که بادی وزید و کارت پستالی را از دست او برد . دوید که آن را بگیرد با ماشینی تصادف کرد .
نامه به نشانی خودش بود . نوشته بود : " آقای جو جان " اشتراک شما برای مجله زندگی به پایان رسیده است .
بنام خدا
![]()


داستان فراز و نشيب دارد و در كنار اين هيجان نويسنده، خواننده را بمباران اطلاعات مذهبى و نمادشناسى مى كند.
سلام . امروز میخوام یک کتاب معرفی کنم
راز داوینچی نویسنده دان براون
"ديرصهيون محفل سرى اروپايى كه در سال ۱۰۹۹ بنيانگذارى شده تشكيلاتى حقيقى است. در سال ۱۹۷۵ كتابخانه ملى فرانسه نسخه هايى خطى موسوم به Dossiers Secrets يا پرونده هاى سرى كشف كرد كه هويت بسيارى از اعضاى ديرصهيون را فاش ساخت: سرآيزاك نيوتون، ساندرو بوتيچلى، ويكتور هوگو، لئوناردو داوينچى.خليفه گرى كاتوليك «اپوس دئى» كه طريقتى شديداً متعصب و سختگير است اخيراً به دليل گزارش هايى در مورد شست وشوى مغزى و عبادات خشونت آميز و فريضه اى خطرناك موسوم به «تحقير نفس» جنجالى فراوان به پا كرده است. اپوس دئى به تازگى بناى ساختمان دفتر مركزى چهل و هفت ميليون دلار ى اش را در خيابان گلزينگتون نيويورك شماره ۲۴۳ به پايان رسانده است. همه توصيفات آثار هنرى و معمارى و اسناد و مناسك نهانى در اين كتاب براساس واقعيتند.»"
همه رمان و فيلم، حول اين داستان (واقعيت؟) مى گردد كه وفاداران به مسيح(ع)، پيروان كليساى كاتوليك نيستند، و به مرور زمان، كشيش ها و كليساها، براى حفظ قدرت خودشان، مسيح(ع) را آن طور كه مى خواسته اند، معرفى كرده اند. انجيل هاى واقعى، اين كتاب هايى نيستند كه مى بينيم. انجيل واقعى را سال ها است كه مخفى كرده اند. و حالا كليساى كاتوليك نگران است كه اين راز سربه مُهر عمومى شود. در اين صورت، رهبران كليسا، پاسخ مناسبى براى مردم ندارند. در عين حال، حقايقى كه دن براون در ابتداى رمانش نقل كرده، و اساساً داستان روى آنها بنا شده، حكايت از آن دارد كه كسانى مثل «ويكتور هوگو»، «بوتيچلى» و «ايزاك نيوتون» عضو دير صهيون (بنيان در سال ۱۰۹۹ ميلادى) بوده اند، آنهايى كه رمز جام مقدس و معناى آن را سال ها سينه به سينه نقل كرده اند. همه آنها ارادتمندان مسيح (ع) بوده اند و سعى كرده اند بخشى از اين رمز را در نوشته ها و كارهاى خود بياورند. با اين همه، داوينچى سهم پُررنگ ترى دارد.
و اين رمزى كه در كنار نام داوينچى آمده، خبر از آن دارد كه او، براى توضيح معناى واقعى جام مقدس بيش از همه كوشيده است. با اين همه، نبايد فراموش كرد كه رمز داوينچى، فقط يك داستان است. چه زمانى كه داستانى روى كاغذ است، و چه زمانى كه به عنوان فيلم روى پرده سينماها مى رود. تيزهوشى دن اين است كه واقعيت و خيال را چنان درهم آميخته كه جداكردنش، سخت شده. براون، حقايقى را درباره دوران ابتدايى مسيحيت، با داستانى خيالى كه پيشتر از اين هم در بعضى كتاب هاى تاريخى به آن اشاره شده بود، مخلوط كرده تا تئورى خودش را درباره كليساى كاتوليك صادر كند. دنبال واقعيت بودن در رمز داوينچى، كار بى حاصلى است
اينها حقايقى است كه در آغاز داستان جنجال برانگيز «راز داوينچى» آمده است و از همين جا است كه خواننده را با خود به داستانى مى برد كه با يك قتل آغاز مى شود.«راز داوينچى» با آخرين لحظات حيات رئيس موزه لوور آغاز مى شود. او افتان و خيزان در راهروهاى موزه از دست قاتل خود فرار مى كند اما توان اش تمام مى شود و مى ميرد اما در آخرين لحظات بدن خود را به شكلى عجيب روى زمين قرار مى دهد و با خون خود نام پروفسورى از دانشگاه هاروارد را روى زمين مى نويسد و بدين ترتيب رابرت لنگدان وارد ماجرا مى شود و پليس به خيال آن كه رئيس موزه لوور نام قاتل خود را نوشته او را تحت پيگرد قرار مى دهد. به خصوص آن كه لنگدان در زمان قتل در پاريس بوده و همان شب با ژاك سونير قرار ملاقاتى داشته است. اما نوه رئيس موزه كه خود در بخش رمزگشايى اداره پليس فرانسه كار مى كند از نحوه قرار گرفتن بدن پدربزرگش روى زمين و علايم و اشاراتى كه با خون خود نوشته درمى يابد كه او مى خواهد آنها يعنى لنگدان و نوه اش را متوجه رازى كند و...
منبع :شرق
![]()
هدیه ای برای دوست
خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت مرا بفرست با عطر خود او را شاد سازم
گفتم او خودش گل است.خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم گفتم نه او خوش صداست . ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم
پس خالصانه به تو تقديم مي كنم
با تو میگویم
کلید همه کارها صبر است. شما جوجه را با صبر کردن از تخم مرغ به دست می آورید نه با شکستن آن.
ٍ
عشاق می آموزند که برای بهتر شدن نه تنها امید داشته باشند ، بلکه مشتاق پدید آوردن آن نیز باشند.
ٍ
هر چیز ارزشمندی ، ارزش انتظار کشیدن را دارد.
ٍ
به خاطر بسپارید خودخواهی شما عشقتان را نابود می کند.
ٍ
ما زمانی می میریم که دیگه کسی ما را دوست نداشته باشد.
ٍ
می دانید چرا خیلی از مردم عشق را درست نمی فهمند ؟ چون عشق را با هوس عجین کرده اند.
ٍ
وقتی انسانی گناه شکستهای خویش را به گردن دیگران می اندازد ، خوب است افتخار موفقیتهایش را نیز به آنها بدهد.
ٍ
فقط هنگامی که عشق را تجربه می کنیم حقیقتاً در می یابیم که با از دست دادنش چه چیزی را گم کرده ایم
برگرفته از : کتاب بیا دریا شویم

خدایا !
من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را میدانی. چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که میدانم، فاصله توهمی بیش نیست . وقتی که فکرش را میکنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی میکرد. دستم نمیرود شاخه گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند. اگر زندگی ام آنطور است که میخواهی، بی قراریم را کنار میگذارم و آرام میگیرم، که این دل فقط با یاد تو رنگ آرامش را به خود می بیند.
آمریکا و اسراییل غارتگر هویت ایرانی
متاسفانه بازهم امریکا و اسراییل از غارت هویت اصیل ایران عزیز برای سر پوش گذاشتن برروی
بی هویتی خود سو استفاده کردند .![]()
خالی از هر مرده باد و زنده باد
سر به خاک این سرزمین باید نهاد
از سوي جمعي از وبلاگنويسان ايراني متني در اعتراض به حكم دادگاه فدرال آمريكا براي حراج لوحهاي غارت شدهي تخت جمشيد به نفع رژيم صهيونيستي تهيه شده است، كه كابران اينترنت ميتوانند با امضاي آن اعتراض ، مراتب اعتراض خود را به اين اقدام اعلام كنند.
در متن اين اعتراض كه در سايت www.persianpetition.com قرار گرفته، با محكوم كردن اين اقدام دادگاه آمريكايي، آمده است: ما امضا کنندگان اين اعتراضيه، مراتب اعتراض شديد خود را نسبت به حکم قاضي آمريکايي در حراج لوحهاي باستاني تخت جمشيد ايران كه به طور غيرقانوني به آمريکا قاچاق شده، و پرداخت وجه آن به اسراييليها اعلام مي داريم و از مسوولان کشور و نهادهاي بينالمللي ميخواهيم تا نسبت به نقض اين حکم و تلاش براي استرداد ميراث فرهنگي ايرانيان و برگرداندن آن به مام ميهن اقدام نمايند. در روزهاي گذشته در خبرها خوانديم كه يك قاضي فدرال آمريكا راي داده است تا لوحهاي باستاني تخت جمشيد ايران كه به طور غيرقانوني به اين كشور قاچاق شده، به نفع رژيم صهيونيستي به حراج گذاشتهشود. بر اساس اين حكم اين آثار گرانبها به منظور آنچه كه "جبران غرامت به قربانيان خشونتها در خاورميانه" خوانده شده، به مزايده گذاشته خواهند شد.
داستان
به نام ایزد منان
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاٌ این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت....
شعر
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو
و چنین است که خواهی دانست
این دانستن حاصل تجربه توست
*************************************************************************
پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
***
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
***
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم
اگر روحت گرفتار شب تاريك و بيم موج هائل شود مهمترين ستاره اي كه مي تواند ما را از وحشت به بيراهه رفتن نجات دهد . اين قاعده ساده است :
" هرگز هرگز هرگز به خودت خيانت نكن "
امید

اميد..... ![]()
![]()
![]()
حتي در آسمان تيره و ابري هم مي توان ستاره پيدا کرد،
حتي از درياي خروشان وطوفاني هم مي شود ماهي گرفت،
اگر آب نيست وآفتاب بي رمق است ،
ميتوان حتي گل ودرخت را در حافظه کاشت
و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت.
تنها بايد به چشمهايمان بياموزيم که زيباييها را جستجو کنند،
به گوشهايمان ياد بدهيم که زمزمه هاي مهرباني را بشنوند،
به قلبهايمان هشدار دهيم که
جز برای محبت وعشق نتپد
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمنتظر نظرات قشنگه شما
داستان
قورباغه ها![]()
![]()
![]()
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...و مسابقه شروع شد.راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند.بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند.جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف .ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.این یکی نمی خواست منصرف بشه!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که اون قورباغه کر بوده . !
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!همیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره. پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!
پند آموز ...
با تو می گویم
***سه چيز از ملزومات ايمان است : اول آنکه وقتي شخصي خشمگين شد خشمش وي را به کارهاي ناحق وا ندارد ، دومي اينکه وقتي راضي شد، رضايتش او را از حق دور نکند و سوم آنکه وقتي قدرت گرفت به آنچه حق ندارد دست نبرد."رسول اکرم (ص) "
***اگر اراده ای نباشد عشقی در کار نیست. "ماهاتما گاندي"
***اگر ببينيم که همه چيز حتي مصيبت، هديه ايي در جامه مبدل است ، بهترين راه
متعالي ساختن روح خود را پيدا کرده ايم. "دکتر اليزابت کوبلر – راس"
***اغلب در دشوارترين شرايط زندگي بيشترينها را فرا مي گيريم – مي گوييم :
" خداوندا ، از اندازه من زيادتر است ، زندگي من را نوميد کرده است " ... اين لحظات دشوار يأس ، لحظات جادويي هستند. اينها مراحل آغازين سفر ما هستند "
این کار خداست...
به نام آنكه مرواريد عشق را در صدف قلب آفريد.
این کار خداست ![]()
آیا تا کنون برایتان اتفاق افتاده که در جایی نشسته باشید وناگهان احساس کنید دلتان می خواهد برای کسی که دوستش دارید کاری انجام دهید؟
این کار خداست که از طریق ندای قلبتان با شما صحبت کرده است
آیا تا کنون از فرط تنهایی احساس کرده اید که به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید؟
این کار خداست که می خواهد با او حرف بزنید
آیا پیش آمده در فکر کسی باشید که مدتها او را ندیده اید و ناگهان تلفن و یا پیغامی از او دریافت کنید؟
این کار خداست نه یک اتفاق و یا یک تصادف
آیا تا کنون چیزی را به دست آورده اید که در خواستش را نکرده باشید مثل پیدا کردن پولی در جایی از منزل و یا دریافت حوالهء خرید چیزی و......؟
این کار خداست که از نیازهای شما با خبر است
آیا هرگز در موقعیتی قرار گرفته اید که ندانید چگونه آنرا به نحو احسن طی کنید و بعد به جایی برسید؟
این کار خداست که شما را هدایت میکند.
آیا می پندارید که این متن را به طور اتفاقی می خوانید؟
این کار خداست
و باز هم کار خداست که....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قرار است
تمام لغت هاي جهان را پاك كنند
و فقط يك لغت سهم من باشد
"تو" را انتخاب ميكنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!
او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد
جرم من ا ين بود تنها يک نگاه
با مجازاتي چنين سنگين سخت!
يک جدايي وا ه ي تلخ
اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است
گر که تنها عاشقي جرم من است
دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش
خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم: ستم و نادانى! و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: آشنا و بيگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت آژيرم شد.
بكوب اى طبال كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است










