تبليغاتX
زندگی زیباست

شنبه 1388/03/30

راستي امروز ...

به نام خدا

 

 

دیروز بعد از ظهر هوا ابری بود و باران تندی بارید و هوا لطیف شد . من هم که عاشق تماشای باران هستم در پشت پنجره اتاقم ،سقف شیروانی سایبان وسط حیاط را نگاه میگردم که چطور قطره های باران به آن برخورد میکرد و صدای ممتد و آهنگ وارش گوشم را نوازش میداد . ولی این باران مثل باران روزهای اول بهار شاداب نبود . انگار او هم مانند خيل آدمهاي اين روزها دلش گرفته بود . همان موقع دعا كردم .براي خودم براي مردمم . براي كشورم . براي همه . ميگويند هنگامي كه باران مي بارد درهاي رحمت خداوند باز است .

راستي  امروز، تولدم مبارك ...

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 11:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/24

نارفیق

به نام خدا

 

 

ما ظاهرا رفیقان ...

بس نارفیق بودیم ...

هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم

هر سینه ی رفیقی

با تیغ کین دریدیم

خود کرده ها چه آسان

نسبت به داور کردیم ...

هر جایی هوس را با خواهشی برآریم

اسکندران ملکیم صحرای محشر کردیم

با قایقی شکسته

پارو به آب دادیم ...

هر چشم مادران را

دریای احمر کردیم ...

حالا چه مانده بر جا

جز مشته خاطراتی...

با خاطری شکسته ...

اسمی که از بر کردیم ...

پی نوشت :

این شعر رو به مناسبت این روزها گذاشتم .متاسفم ...

 

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 15:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/17

میزی برای محاکمه

به نام خدا

 

همه آمدند از این روزها و آن روزها ، چه آنهایی که از ابتدا بودند چه آنهایی که تازه پا به میدان گذارده بودند . همه بودند. جوانترها های هو میکردند و پیرترها فقط نگاه میکردند و گاهی به علامت اعتراض سری تکان میدادند و پوزخندی می زدند . چشمها خيره بود . به روبه رو ،به افق . به افقي مه آلود . حتي كوهها هم با آن همه عظمتشان پديدار نبودند. حتي خدا هم در پشت آن همه مه پنهان شده بود .

ميزي گرد تر از گردو و حرفهايي برنده تر از چاقو. اينجا همه ميدانند ، همه ميفهمند و همه انكار ميكنند . رنگها هم بازي ميكنند . تا به امروز تا اين حد برايم " رنگ " حياتي نبوده است . رنگها هم براي محاكمه حاضر ميشوند . زيرا آنها در گردن حيوانات نيز تقدس ميشوند . رقاصه ها چطور ؟! ایا آنها هم محاکمه میشوند ؟

كمي آن طرفتر از میز محاکمه ،بالاي سر قاضي، "سه رنگ" را ميبينم كه چه مظلومانه و بغض آلود اين همه بي هويتي را به نظاره نشسته است .

سرم را به نشانه شرمندگی پایین می اندازم و همه سالها را مرور می کنم . همه حرفها هم . برای اینهمه سال که فریب خورده ام از خودم عذر خواهی میکنم ... با خودم میگویم : بازهم صبوری کن ...

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 11:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/02/21

زمانی برای رام کردن اسب ها

به نام خدا

 

همانطور که پای پیاده خیابان رو طی میکردم .تبلیغات و پوسترهای بزرگ نامزدهای ریاست جمهوری  نظرم را جلب کرد . روبروی دانشگاه تهران پر بود از پوسترهای آدمهایی که برای در دست گرفتن چهار سال شاید هم بیشتر ، سکوی قدرت تلاش میکردند . روی هر کدام شعاری نوشته شده بود . شعارهایی تکراری ...صدای سخنرانی که در خیابان هم به لطف بلندگوهای نصب شده شنیده میشد.نظرم رو جلب کرده بود . صدا !!!؟... آره از داخل دانشگاه بود . به گمانم یکی از نامزدها در حال سخنرانی بود . من فلان میکنم ... من بهمان میکنم ... من من من ...صدای سوت و تشویق دانشجویان هم به گوش می رسید . ازدحامی بود . یاد سخنرانی آقای خاتمی در دوره پيش در دانشگاه تهران افتادم . چقدر برایش دست زدند و هورا کشیدند .بلا تشبیه انگار منجی عالم بشریت ظهور کرده بود. او را دوست داشتیم . و به او سید خندان لقب داده بودیم.

دانشجویان آن روزها اما با دانشجویان این روزها تفاوتهایی داشتند . داشنجویان آن روزها اکنون خاطراتی دارند که کمی تلخ است . درد و دلهایی دارند که شنیدنی است . انها دیگر برای کسی هورا نمیکشند . آنها دست زدند را نشانه تشویق سخنران و اعتراض را نشانه ي پيروزي نمیدانند ...زيرا ۱۸ تير را به ياد دارند . دانشجویان آن روزها اما، از دانشجویان این روزها گله دارند . نه بخاطر دست زدنها و تشویق کردنها نه بخاطر هورا کشیدن برای آنها ، بلکه بخاطر فراموشی زود هنگام آن روزها ...

صورتم را از این همه هیاهو بر می گردانم . نگاهی به آسمان میکنم . هوا ابریست بی اختیار یاد یکی از دوستانم می افتم که میگفت بهار فصل خوبی برای رام کردن اسبهاست ! ...

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 12:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/02/17

منتظر

به نام خدا

 

 

خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . با خودم میگفتم حالا بعد از این همه مدت که همدیگر را میخواهیم ببینیم چطور باید با او روبرو شوم . پارک بزرگ شمال شهر ساعت ۱۷ . هر چه به زمان مقرر نزدیک میشدم قلبم تندتر می زد . فکر میکردم واقعا چه قدر دلم هوایش را کرده . کاش زودتر عقربه ها ،لحظه ها را در مقابل قدمهایش قربانی کند ...نگاهی به ساعت جیبی ام می اندازم . ساعت جیبی طلایی رنگ که سال گذشته توی جشن تولدم هدیه گرفته بودم .۵ دقیقه دیگر . میدانم او آدم دقیقی است . راس ساعت اینجاست ! با همین حرفها خودم را مشغول کرده بودم . یک گربه خاکستری با رده های سفید رنگ در مقابلم نشسته بود . این گربه هم مانند همه چیزهای عجیبی که این روزها اتفاق میافتد  با چشمهای گرد و درشتش و مردمک چشمش که به نارنجی میزد بدون اینکه  بترسد به من خیره شده بود . انگار من جای او را گرفته بودم !... حالا من بر عکس اون اصلا با گربه ها میانه ی خوبی نداشتم ...البته این چیزی از علاقه ی من به گرفتن عکس از طبیعت و حیوانات و گاهی انسانها کم نمیکرد.

همانطور که داشتم با تلفن همراه مشکی رنگم یک عکس از این گربه  می گرفتم  و پاک یادم رفته بود که برای چی اینجا نشسته ام ،یک نفر آهسته کنار گوشم گفت : سلام ...

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 12:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/02/07

من فقط یک سووال پرسیدم ؟!!

 

به نام خدا

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 14:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/01/18

سربازهای چوبی

 

به نام خدا

 

 

Off Duty

 

سربازهای چوبی

 

 "سربازهای چوبی همه هم قد و همه هم وزن هستند،یا اگر نباشند،می شوند.همه برای تنبیه اینجا آمده اند . هیچ کس برای آنها دعوت نامه نفرستاده است. وقتی می روی سربازی می روی که مرد بشوی ،نمی روی که ریا و دروغ و تظاهر را یاد بگیری ، چون اینها مردی نیست،سربازی نظم را می آورد و التزام عملی به خیلی چیزها را ، اما تو عمل نمی کنی،آنها میدانند تو معتقد نیستی ، اما نمی خواهند که تو معتقد نباشی،پس زیر آفتاب صدبار می نشینی و پا می شوی تا معتقد شوی.اینقدر اعتقاد خودشان را اعتقاد تو میدانند که گاهی شک می کنی که شاید تو اشتباه کرده ای،اما وقتی بیکاری و فکر میکنی،می فهمی هیچ کس اینجا به قدر ریاکاران مقصر نیست.در چشم فرمانده تو حیوانی هستی بلکه هم تحصیل کرده و تحصیلاتت فقط چوب خوبی است که وقتی از راه اعتقاد و التزام قدمی خارج گذاشتی آنها را به کوبیدنت مشتاق تر کنی. سرباز های چوبی پاسداران وطن نخواهند بود مگر وقتی که نماز شکر را به اجبار بخوانند و دستور مافوق را بی چون و چرا به انجام برسانند. "

سربازی ما پسرها مرحله ای فیلترینگ است که انسان رو چندین درجه تغییر میدهد و از دنیای بی خبری و گنگ نوجوانی به دنیای پر هیاهوی جوانی پرتاب میکند . دنیایی پر از هیجان های کاذب و واقعی .

باید در نظر داشته باشیم از نظر بعد روانی و جسمانی پسرها از جنبه ی بالاتری نسبت به دخترها در انجام امور مهم زندگی برخوردار هستند . پسرها کمتر دچار گمراهی  و زوال میشوند و سعی میکنند در لحظه های سختی مانند " سربازی "خود را با محیط وقف دهند و سریعا با آن خو بگیرند .اما در مقابل دخترها بسیار شکننده هستند و دیدشان نسبت به زندگی دیدی سطحی و کودکانه است . و در هنگام مواجهه با سختی بهت زده میشوند و دچار خودباختگی و سرخوردگی میگردند.

پی نوشت :

به مناسبت اعزام شدن برادر کوچک به خدمت مقدس سربازی (دلمون برات تنگ شده)

اقتباس شده از: پریشان گویی های یک رانده شده

نوشته شده توسط مهدی تابش در 16:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/01/02

طاسها را بیانداز

به نام خدا

 نوروز  تو هویت مایی . تو پشتوانه فرهنگ ماهستی . قدمت خیر . به تو خوشامد می گوییم . همه ی ما خانه و شهرمان را به شوق ورودت پاکیزه کردیم . سلام نوروز سلام ای جاوید جشن ما . سلام سلام سلام.

میدانم میخواهی غم روزگار را با آمدنت از دلهای ما بروبی و با نشان دادن زیبای بهار مار ا هم بهاری کنی . می دانیم . همه مان میدانیم . تو را دوست داریم و میخواهیم مثل تو زنده باشیم . اما سعی میکنیم . شاید توانستیم. تو  هم کمکان کن. زیرا اهریمن بد طینت ما را در رسیدن به تو آزار میدهد. پس دستانمان را بگیر و در پیچ و خم مشکلات زندگی ، کمی ما را به میهمانی خنده ببر .

سال ۸۷ با همه خوبی ها و بدیها و همه اتفاقات خوش و ناگوار گذشت . و اکنون سالی نو را اغاز میکنیم . سالی که به مراتب باید بهتر و بهتر باشیم . نمیدانم در هنگام سال تحویل چرا گریه ام گرفت و گریه کردم . نمیدانم . خوب شد کسی اشکهایم را ندید . شاید گریه ام به خاطر لطف خداوند به ادامه زندگی و جبران اشتباهات گذشته ام است. هدیه ای ارزشمند برای درک بهتر زندگیمان . برای احترام گذاشتن به دیگران . برای زیبا زندگی کردن...

بهر حال این فرصت را غنیمت شمرده و تا باز هم به بازی زندگی ادامه دهیم . کسی چه میداند شاید ما برندگان جاوید باشیم.

زندگی مانند بازی لاتاری می ماند ... پس طاسها را بیانداز به امید اینکه جفت شش بیاوریم و جایزه بگیریم ...

 

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 12:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/21

آنـــها فرشـــــته نیستنـــد !!!

به نام خدا

 

دست در دست زیباترین موجودات زمینی که می گذاری فکر میکنی خوشبخترین موجود زمین هستی . هر چه قدر هم زیباتر باشند بر غرورتو افزون می شود . چشمهای زیبا ، چهره ای دوست داشتنی، رفتار عاشق پیشه را می طلبد .طوری که  احساس میکنی در لحظه همه با چشمهایی خیره  بر تو مینگرند. و همین باعث خود شیفتگی میشود.

بله این همان موجود است . همانی که به خاطره تو خلق شده است .همانی که تو میخواستی.       یک فرشته...

 اما در پشت نقاب آن همه زیبایی و معصومی ، پشت آن چشمهای دوست داشتنی و دستهای به ظاهر مهربان ، چیزی نیست جز بی وفایی ، بی عدالتی ، رفتن و فراموش شدن. چیزی نیست جز یک نقاب بزک .

من چه میگویم ...

تو چه می فهمی ؟! نمیدانی و نخواهی دانست. مگر آنکه گرفتارشان شوی ، مانند صیدی در تور صیاد . آن وقت خواهی دانست ، آنها فرشته نیستند !

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 16:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/12/13

سلام آقاي رئيس

به نام خدا

 

آخر هفته بود بايد سر و ساماني به دفتر كارش مي داد. زياد هم حال خوشي نداشت . همش بد بيراه ميگفت . اصلا دلش نميخواست يك كارمند ساده بايگاني باشد . روزهاي پاياني سال هم مثل هميشه ساعت خالي براي استراحت نيست .  اينقدر درگير  نامه ها وبايگاني شده بودكه اصلا حواشس به اطراف نبود .

و از اينكه رئيس ميخواد بياد و از آنجا بازديد كند اصلا خوشحال نبود . بلند بلند با خودش حرف ميزد و همينطور كه پوشه ها رو روي طبقات مرتب ميكرد . به رئيس بد و بيراه ميگفت .

من هم كه براي كاري به آنجا رفته بودم . به حرفها و حركاتش بي تفاوت بودم . مشغول كار خودم و دنبال يك نامه مي گشتم.  كه با خودم فكر كردم  چطور ميشود يكم اين خانم رو سركار گذاشت و خنديد . آخه از غر زدن هاش خسته شده بودم.

همين طور كه حواسش با خودش بود و غر ولند ميكرد . ناگهان بلند گفتم : سلام آقاي رئيس . اون كه مات زده مونده بود . به آرامي برگشت و هممونطور كه سرش رو پايين انداخته بود . با حالتي مثل ترس و خجالت گفت سلام آقاي رئيس . بعد من زدم زير خنده و گفتم : سلام عزيزم .

همونطور كه چشمهاش گرد شده بود با نگاهي بهت آلود اما عصباني نگاهم كرد و گفت : سلام آقاي رئيس . من كه خنده ام گرفته بود با حالت مسخره و لوس دوباره گفتم :  سلام عزيزم  !

اما ناگهان احساس كردم . پشتم يك نفر ايستاده . خنده ام رو جمع و جور كردم . و همونطور كه فقط به آن خانم نگاه ميكردم خيلي حول شده بودم و گفتم : ببخشيد امري با من نداريد  من تشريف ببرم .

يک دفعه جفتشون زدن زير خنده و گفتن نه حالا تشريف داشتيد . برگشتم ديدم يكي ديگه از بچه هاست. من هم كه تازه فهميده بودم چي شده . خندم گرفت و سه تايي كلي خنديدم .

 پی نوشت :

یاد یه خاطره ی جالب و خنده دار از سربازی افتادم که یادم بندازید براتون تعریف کنم .

شهادت حضرت امام حسن عسگری را به خدمت حضرت ولی عصر تسلیت عرض می نمایم

نوشته شده توسط مهدی تابش در 10:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/12/10

آیا تا به حال خودتان را ارزیابی کرده اید ؟!

به نام خدا

 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند   

 

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 

پی نوشت :

هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 16:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/07

رفیق نیمه راه

به نام خدا

 

همانطور كه روي صندلي چوبي و قديمي پارك نشسته بودم و كتاب " خاطرات يك مغ " از پائولو كويئلو را ميخواندم . گاه گاهي هم سرم را بلند ميكردم و به چمنهای تازه جوانه زده نگاه میكردم . به گمانم اولين باري هست كه میخواهند بهار را ببینند .چون خیلي عجولند و دوست دارند  زودتر بزرگ شوند.و خوشحالند از اینکه همه زحماتشان به بار نشسته ...

گنجشکها آواز سر میدادند و طنین صدایشان فضای پارک را پر میکرد و درختان با نوازش دلنواز باد و آواز گنجشکها می رقصیدند . چه سمفونی زیبایی . چه موسیقی دلنوازی . نفس عمیقی میکشم و به آسمان نگاه میکنم . پرنده های مهاجر را میبینم که اکنون به مقصد رسیده اند و دارند در آسمان مانور میدهند . فکر اینکه من کی و چطور به مقصدم خواهم رسید ذهنم را درگیر میکند!

  غنچه و گل و درخت و گنجشگها به مقصد رسیده اند . خوشا به حالشان در آستانه ی بهار به مقصدشان رسیده اند . اما من میدانم در بهار عمرم هرگز به مقصد نخواهم رسید . معمولا آدمها در پاییز به مقصد میرسند و بعضیا در زمستان هم نمیرسند و گم میشوند ...

دو سه تا صندلی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی را میبینم که روی صندلی نشسته اند . انگار معنی به مقصد رسیدن را خدا در جا و فی الوداعه خدمتم عرض فرمود . مقصد ما انسانها اینجاست . یعنی به پایان رسانیدن وظایفمان در قبال خود و دیگران ... چه جواب زیبایی . فکر نمیکردم با یک نگاه به چپ و دیدن آن دو اینگونه به جوابم برسم .

دوباره به کتاب نگاه میکنم ، دوست ندارم این کتاب را هم مثل سیل کتابهای باارزشی که نیمه کاره گذاشته ام و نخوانده ام ، رهایش کنم ... قهرمان این کتاب هم مقصدی دارد مقصدی بسیار مهم که بخاطرش مسیر طولانی را باید طی کند .من باید تا آخر این داستان با او  همراه شوم . امیدوارم این بار رفیق نیمه را نباشم ...

 پی نوشت :

وفات پیامبر بزرگ اسلام و همچنین امام حسن (ع) و امام رضا (ع) را تسلیت عرض میکنم.

نوشته شده توسط مهدی تابش در 18:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/11/24

لابه لای خاطرات

به نام خدا

 

لابه لای خاطرات

 دنبال یکی از کتابهایم توی زیر زمین خانه مان میگشتم . یه رمان به اسم " کارمن"  آخه قولش رو به یکی از دوستام داده بودم . رمان قشنگی بود . من که خیلی دوستش داشتم . همانطور که لابه لای قفسه ها و کتابهای قدیمی دنبال کتابم میگشتم . ناگهان توی گوشه ی زیرزمین یک جعبه چوبی قدیمی رو دیدم . البته این جعبه را زیاد دیده بودم . ولی تا به حال به آن توجه نکرده بودم . حس کنجکاویم باعث شد تا درب صندوقچه را باز کنم . توی صندوقچه پر بود از کتابهای قدیمی . کتابهایی که اگر الان به موزه تقدیم کنم . کلی از من تشکر میکنند . مفاتیح زیبای خطی ، اشعار جوهری و ... متعلق به پدر بزرگ و یک آلبوم عکس قدیمی  که برای پدر و مادر بود . آلبوم رو که باز کردم پر بود از عکسهای رنگی و سیاه سفید . برای جوانیهای مامان و بابا . حتی عکسهایی از دوران کودکی آنها . البته برخی هاش تکراری بود . پیشترها در آلبومهای دم دست خانوادگی دیده بودم . اما اینجا یک عکس قدیمی وجود داشت که متعلق به هیچکس نبود . هیچکس که من میشناختمش . آره ، غریبه بود . پشت عکس را نگاه کردم . " ف. م... بلوار الیزابت۱۳۵۰"آره اسمش را که دیدم یاد دفتر شعر بابا افتادم . اتفاقا دفتر شعرش هم آنجا بود . پر بود از روزهای عاشقی و دلواپسی . به گمانم این عکس برای زمانی هست که پدرم ۲۰ سالش بوده و این دختر هم همینطور... یاد خودم و تو افتادم . یاد آن همه کاغذ نوشته های خودم . البته شعرهایی که بابا برای دختر مورد علاقه اش نوشته بود پر مغز تر و زیباتر بود .توی فکر فرو رفتم . با خودم گفتم . ببین ... ببین دیدی ... دیدی عشق چیه ؟!! یادت هست که گفتی  " فراموشم میکنی . همه این حرفها با ندیدن تمام میشود ". اما دیدی اینطور نشد . تو هم برای من مانند این عکس به یادگار خواهی ماند . البته نه مانند او در گوشه ی انباری خانه . بلکه مانند گلی بر روی طاقچه دلم .

ناگهان به خودم آمدم . با خودم گفتم پاشو بگرد رمان رو پیدا کن  تا خودت لابه لای  این همه خاطره گم نشدی ...

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 15:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/13

باختی !!!

به نام خدا

 

شاه فرمان حمله داد. سربازان جان بر كف به جلو حمله ور و تعدادي از آنها كشته شدند. شاه دوباره فرياد كشيد و همه را به حمله فرمان داد . يكي از قلعه ها در تيررس وزير قرار گرفت. فيلي خود را سپر بلاي او كرد و از بين رفت. مبارزه بي امان ادامه داشت و سرباز و فيل و اسب و قلعه و وزير بودند كه بي رحمانه كشته مي شدند... مبارزه تمام شد. شاه مقابل را در گوشه ميدان، زار و بيچاره گير آوردند.
شاه فرياد كشيد: من پيروز شدم. من دشمن را شكست دادم.
اجساد مردگان در بيرون ميدان جنگ ريخته بود و شاه همچنان فرياد مي زد:
تاريخ نويسان بنويسيد . فتح اين جنگ بي امان را به نام من بنويسيد.
دستي بسيار بزرگتر از شاه , او و باقي مبارزان را بلند كرد و كنار ديگر اجساد انداخت.

بازی تمام شد ، باختی !

نوشته شده توسط مهدی تابش در 12:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/11/02

برندگان و بازندگان

 به نام خدا

 

در یک ماهه اخیر شاهد تحولات زیادی در عرصه بین الملل بویژه خاورمیانه بودیم. خاورمیانه ای که سالهای سال است که در آتش جنگ میسوزد . و این آتش گهگاهی شعله ورتر میگردد . شعله ای که پابرجاست .

 شعله ی آتش نیازمند اکسیژن و مواد سوختنی است و عاملی که فاعل باشد . اما چه کسانی فاعل هستند ؟ و چه کسانی آتش این جنگها را برپا میکنند ؟

پیش از آنکه بدانیم فاعل کیست ؟ باید ریشه اصلی را بیابیم . در حقیقت عامل همه این ماجراها و جنگهای خاورمیانه چیزی نیست جز جنگ جهانی دوم . ماجرای هولوکاست و ماجرهای قتل و عام شش میلیون یهودی توسط نازیها، دستاویزی بود برای حرکتهای امروز اسراییلیها .

همه فکر میکنند قتل و عام یهودیان توسط هیتلر ، عاملی برای خونخواهی صهیونیستها است . اما اینطور نیست . حقیقت چیز دیگری است . امروز ماجراهایی اتفاق افتاده که همه چیز را مشخص کرده است . رازهایی که امروز تا حدودی آشکار شده است . کسی که سالها همه می پنداشتند دشمن درجه ی اول و قاتل یهودیهاست . کسی نیست جز هیتلر و ارتش نژادپرستش . اما امروزه مدارکی یافت شده که ثابت میکند هیتلر هرگز با یهودیها دشمن نبوده و شش میلیون انسان بیگناه را فقط با نام یهودیها کشته است . تا نقشه های کثیفشان سالها بازیگر افکار عوام گردد .

نكته جالب اینجاست كه هیتلر هرگز خودکشی نکرده است . و این هم داستانی بوده است که آنها سر هم کرده بودند . حتی گفته میشود او تا چند سال بعد از جنگ جهاني هم به طور مخفيانه زندگي ميكرده است .

و اما امروز، ايران و آمريكا، فلسطين را ميدان برخورد با يكديگر كرده اند . برخورد قاطعانه شرق و غرب . برنده كيست ؟ بازنده كيست ؟اسراييل آمريكايي يا فلسطين ايراني ؟

 

 

نوشته شده توسط مهدی تابش در 17:56 |  لینک ثابت   •