|
زندگی زیباست
|
||
|
آیا خداوند کافی نیست ؟ سوره زمر آیه 36 |
به نام خدا
حضرت علی میفرمایند:
اگر همه پرده هاي طبيعت كنار رود و همه حقيقت روشن شود به يقين من چيزي افزوده نخواهد شد.
دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش در مورد علی (َع) میگوید :
" علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت :
مظهر ۲۳ سال تلاش و جانبازی وجهاد برای ایجاد یک ایمان در درون وحشیهای متفرق ، و بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای روم و در برابر استعمار ایران ، و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را باشمشیر خود بیرون کشد و آزادمان کند .
نتوانست ، نتوانست ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی را و سیادتی را برای همیشه برای من و ما برادر اعلام کند . مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت . شعاری که خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :
مکتب ، وحدت ، عدالت
----------------------------------------------------------------------------------
ومولانا شاعر بزرگ ایران زمین هم میفرماید :
يك دهان خواهم به پهناي فلك
تا بگويم مدح آن رشك مَلَك
اي علي كه جمله عقل و ديدهاي
شمّهاي واگو از آنچه ديدهاي
ياتو واگو آنچه عقلت يافته است
يا بگويم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت چون داري نهان
ميفشاني نور مه چون بي-زبان
به نام خدا
كلمه هاي غرب و شرق كلماتي است كه درادبيات سياسي ساخته و پرداخته غربيهاست . تا بتوانند ميان فرهنگها و تمدنها را خودخواهانه مرزي قرمز ترسيم كنند . و خود را متمدن و صاحب سبك و شرقي ها را وحشي و صاحب مكر قلمداد كنند.
تاريخ سرشار از وصف ماجراهاي بزرگي است كه اتفاق افتاده است . سرشار از جنگها و و صلح ها ،ويرانيها و اباداني هاست . اما با نگاهي به تاريخ بشريت در ميابيم كه حكومتها و امپراطوريهايي كه بيشتر باعث سعادت و پيشرفت انسان بوده اند در شرق ظهور كرده اند . امپراطوريهاي بزرگ سرزمين ايران يكي از بزرگترين امپراطوريهاي دنياي باستان ميباشد. پادشاهان بزرگش همچنان مورد ستايش ايرانيان و جهانيان هستند . احترام به اديان ديگر ملل و توجه به سرزمين هاي تابعه از ويژگيهاي ايشان بوده است . هزاران سال حكومت شرقيها بر جهان چنين نكبتي را به همراه نداشته است كه در مدت ۲۰۰ سال امپراطوري غربي به همراه داشته است . در مدت ۲۰۰ سال دو جنگ خونين جهاني ، شيوع بيماريهاي عفوني ، كشتارهاي دسته جمعي همه روزه در اقسا نقاط جهان تبعيض ديني و نژادي. از بركت امپراطوري غربيهاست در جايي كه امپراطور بزرگ ايران براي احترام به اديان به گاو تعظيم ميكرد .امپراطوري غربي حتي براي مقدسات خود هم ارزشي قايل نيست و همه چيز را به لجن كشيده است .
انها شبيه تابلوي نقاشي بسيار زيبا از يك طبيعت بكر هستند كه ريشه اي در طبيعت ندارندو به دنبال ريشه خود در شرق ميگردند . جايي كه زماني بر جهان حكم ميراند امروز بايد غلام حلقه به گوش غرب وحشي باشد تا به حيات خويش ادامه دهد.
به نام خدا
روزهای پیش رو همیشه من را به یاد خاطرات بد تیرماه چند سال پیش می اندازد . هیچوقت فراموش نمیکنم . آن روز برای گرفتن کارت ورود به کنکور سوار اتوبوسهای انقلاب شدم . اما اتوبوس تا پیچ شمیران بیشتر نرفت و وقتی علت را پرسیدم . گفتند جلوتر درگیریه و بسته است . باید بقیه راه را پلده بروید .
پیاده شدم و به طرف دانشگاه امیر کبیر رفتم . کارتم را باید آنجا میگرفتم . با خودم گفتم از کوی دانشگاه تا امیر کبیر راه زیادی هست . احتمالا درگیری به انجا نرسیده . درگیری در مقابل دانشگاه تهران بود .اما دامنه آن به خیابانهای اطراف هم کشیده شده بود . وضعیت هر لحظه بدتر میشد . کسانی که در برای گرفتن کارت ورود به جلسه امده بودند.نگران و وحشت زده بودند.من که قید دانشگاه و همه چیز را آنجا زدم و فرار کردم.

هر چند لحظه یک بار عده ای چماق به دست به خیل مقابل معترضان اضافه میشدند .با لباس شخصیهای که فکر کنم همان تندرو ها بودند. وضعبت اسف بار بود یگان ویژه پلیس در مقابل معترضین گارد گرفته بود و فقط به هشدار بسنده میکرد .گوشه ای از خیابان نظرم را جلب کرد . چند سرباز با همان لباسهای پلنگی نشسته بودند و سپر و باطوم خود را کنار گذاشته بودند و گریه میکردند . انگار دلشان نمیخواست طرف دیگر درگیری باشند . ایرانی پر از احساس است .پر از رحم و انصاف است . این احساس آن قدر بالاست که در زیر لباس خشن نظامی هم رنگ نمیبازد.
صف طولانی از یگانهای ویژه پلیس در مقابل معترضان صحنه خشنی را به نمایش گذاشته است . نمیدانم عده ای میگویند ما دانشجو هستیم و صورتهایشان پوشیده است . آنها به طرف پلیس سنگ میاندازند . لباس شخصیها تیر هوایی میزدند و جمعیت معترض گاهی پراکنده و گاهی جمع میشدند .
آن روزها گذشت و هرگز نفهمیدم علت تجاوز عده ای ناشناس و ضرب و شتم دانشجویان بر روی چه منطق و با چه هدفی بوده است ؟هرگز معلوم نشد چه کسي چشم شاگرد برتر کنکور را کور کرده است، چه کسي با لباس شخصي در خوابگاه تيراندازي مي کرده، چه کسي دستور حمله به کوي را صادر کرده؟
ولی خوب میدانم که در پس هر جریانی عده ای سود می برند و بازیگردان های ماجرا هستند. پس بیاییم عروسک خیمه شب بازی این موجودات سودجو نباشیم.
![]()
به نام خدا
چند روز پیش به سنت شبهای جمعه،سری به بهشت زهرا زدم . آخه یک سالی بود به مجید سر نزده بودم . مجید ، دوست خوب روزهای کودکی ، دوران مدرسه و همچنین همسایه دیوار به دیوار ما بود. دلم برایش تنگ شده بود . گفتم یک سری بهش بزنم . نگه بی معرفتم . رسیدم به قطعه ای که مجید توی انجا بود . اولش جا خوردم یادم می آید وقتی مجید برای خاک کردن آوردیم اینجا تا چشم کار میگرد قبرهای خالی دیده میشد . کنار قبرش مینشینم همانطور که به عکس حک شده اش روی سنگ قبر نگاه میکنم .میگویم سلام مجید ، منم مهدی .میدانم دیر امده ام . مثل همیشه . مثل آن وقت ها ... یادت هست .همیشه سر قرار هم دیر میکردم . یادت هست، همیشه میگفتی . دیر میای اشکال نداره ولی اگر یه روز سر قرار نیایی و الکی بهانه بیاری نه من نه تو... ولی دیدی ، دیدی این تو بودی که آن روز سر قرار نیامدی . آن روز لعنتی ...
اشک در چشمانم حلقه میزند به اطراف نگاهی میاندازم ، حتی یک قبر خالی هم در تیررس چشمان من نیست .چه قدر آدمها پرپر شده اند . چه زندگی بی ارزشی . همانطور که از مجید خداحافظی میکردم یاد یکی از داستانهای قرانی افتادم .
" شبي ذوالقرنین (نام کوروش بزرگ در قران) در كوچه هاي تارك شهر قدم ميزد كه صوراسرافيل بر وي نازل گرديد.و فرمود :اي ذوالقرنين ، اين سنگ را براي تو آوردم .ذوالقرنين در پاسخ گفت تو كيستي و اين سنگ چيست ؟صوراسرافيل خود را معرفي نمود و سپس فرمود :هر گاه اين سنگ سير گرديد تو نيز سير خواهي شد".
اين را گفت و رفت . ذوالقرنين سنگ را به كاخ آورد و گفت، همه دانشمندان و علما را جمع كنند تا موضوعي را مطرح كند . سپس چنين شد. ذوالقرنين گفت براي من چنين ماجرايي اتفاق افتاده است . منظور را كسي ميداند ؟ علما گفتند . سنگ را بر صفحه اي از ترازو بگذاردند و سنگهاي بيشمار روي طرف ديگر ترازو . اما اين سنگ از همه سنگ ها سنگين تر بود .همه دانشمندان و حضار هر كدام در جواب اين سوال واين ماجرا اظهار ناتواني كردند و گفتند ما منظور ايشان را ندانيم .اي ذوالقرنين بزرگ . در آن ميان يكي جلو آمد و گفت من خضر پيامبر هستم اجازه دهيد موضوع را روشن نمايم .
ايشان سنگ را در كفه اي از ترازو نهاد و مشتي خاك بر كفه اي ديگر ريخت سنگ و ترازو باهم همسان شدند.و سپس فرمود : اي ذوالقرنين ،منظور اين است : مال و مقام دنيا انسان را چنان محو ومبهوت خود ميكند كه خود را غرق در گناه و غفلت ميبيند و بيدار نشود مگر زماني كه خاك بر او ميريزند ...
پس از آن ذوالقرنين(كوروش بزرگ) بسيار گريست و از خداوند طلب آمرزش نمود.
...................................................

پی نوشت :روز سی ام خرداد تولدم مبارک*![]()
![]()
گزارش اقليت * ![]()
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...
امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...
کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد و مرد .
حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...
کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...
آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...
چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...
دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...
آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.
به نام خدا

سلام مادر ،
سلام ای سر چشمه هستی . سلام ای بزرگ ای بی نهایت ...
امروز وقتی مادرم در حال آماده کردن سفره ناهار بود ، گوشه ای نسشته بود م و به او نگاه میکردم . همیشه دلم میخواست برایش کاری بکنم تا ذره ای از زحماتش جبران شود . با خودم میگفتم چطور میتوانم ارزش زحمتهای او را درک کنم.در همین اندیشه بودم که ناگهان فکری به سرم زد و تمام وجودم رالرزاند . اگر قرار بود روزی به خاطر تمام زحماتش مزدی میگرفت چه می شد؟...

به نام خدا

چند روز پیش سری به بازار بزرگ زدم . بازاری که واقعا بزرگ است . شاید به بزرگی همه سالهای تاریخ معاصر . از متروی ایستگاه توپخانه (امام خمینی ) که پیاده شدم .به طرف چهارراه سرچشمه رفتم میخواستم چادر مسافرتی بخرم .چندتایی قیمت کردم و بعد تصمیم گرفتم گشتی در بازار بزنم . از چهارراه سرچشمه به طرف سیروس سرازیر شدم .
بازار جای بزرگی است . همه چیز در آنجا یافت میشود . هر کوچه اش پر از دالانهای مختلف است .اینجا بزرگترین بازار خاورمیانه است .مابین سیروس و سرچشمه مغازهای فرش فروشی و گلیم و ... و حتی مغازه های قلیان فروشی با انواع تنباکو هم به چشم میخورد . همانطور که سرگرم دیدن مغازه ها بودم . ساختمانهای قدیمی و دارای شیربانی من را یاد حرف استادم توی دانشگاه در کلاس" تاریخ معماری ایران " انداخت که علت شیربانی بودن ساختمان های قدیمی تهران را ازدیاد بارندگی و معتدل بودن هوای این شهر می دانست که تا دو سه دهه پیش وجود داشت . همه آثاری که در محدوده شهری تهران به چشم میخورند قدمت طولانی ندارند. بازار بين الحرمين مسجد ارگ ، مسجد امام خمینی (شاه) ، مدرسه دارالفنون مجلس شورای ملی . دیدن این آثار برای من پر از حس زیبایی ، شگفتی همراه با بغض و سوالات مجهول است . همه این ها شاهدان روزهای مشروطه ، انقلاب سفيد استبداد و ظلم و دروغ بودند . یادگار کسانی که هویت ایرانی را به لجن کشیده بودند . یادگاران کسانی هست که یادشان گاه افتخار آمیز و غرور آمیز مانند امیر کبیر و گاه رغت بار و همرا با بغض وکینه مانند آنان که تاریخ میداند .
جنب میدان بهارستان یک مغازه است که همه عکسهای تهران قدیم را دارد . گشتی در آن مغازه خالی از لطف نبود . کلی در خاطرات شهر پرسه زدن زیبایی خاصی دارد .عكس خيابان بهارستان خيلي جالب بود شتر و ماشين و كالسكه و همه باهم تو خيابون تردد ميكردند و مردم حتي اسم آلودگي هوا هم به گوششان نخورده بود . ياد پدر بزرگ خدا بيامرزم " آميز سيد عبداله " افتادم . يه بار كه داشت خاطراتشو برام تعريف ميكرد گفت :
" در زمان حمله متفقین ، خیلی کودک بودم که همراه پدرم در خیابان بهارستان میرفتیم . دیدم عده زیادی در پیاده رو ها و خیابان ها خوابیده اند . علت را از پدر پرسیدم و ایشان گفتند پسرم اینها خواب نیستند بلکه از شدت گرسنگی مرده اند."
يك روز بازار گردي براي من حكم جهانگردي را داشت خيلي خسته بودم . اگر واقعا بخوام براتون از بازار و معماريش صحبت كنم بايد يك كتاب بنويسم . ايران خيلي بزرگ و خيلي عجيبه . ايران انگار همه ظرفيتهاي دنيا را يك مرتبه و در يكجا دارد . چرا كه فقط صحبت كردن در مورد نوع ساختار بازارش بدون در نظر گرفتن خيلي از چيزها بايد ساعتها وقت گذاشت و نوت برداشت . يكي از دوستام ميگه اگر ميخواي دنيا رو بگردي و ببيني اول ايران رو خوب بگرد و ببينی ...
به نام خدا
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میونه باغچه مهربونی
میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری
این بوته یاس من میمونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس توکوچه ها میپیچید
میون کوچه باغا بوی خدا میپیچید
اونایی که نداشتم از خوبیها نشونه
دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشون
عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شستن آدمای ناسپاس
یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت
پنهون ز نامحرمان تو باغ دیگه ای کاشت
هزار سال کوچه ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس
![]()
به نام خدا

چند روز پيش اتفاقي مسيرم به پارك دانشجو افتاد .پارك دانشجو كه يكي از پاركهاي قديمي تهران است و حدود 40 سال پيش ساخته شده است.پارك پهلوي يا همان دانشجو در تقاطع خيابان وليعصر(وليعهد) و خيابان انقلاب و در كنار تئاتر شهر ساخته شده است . وجود اين ساختمان چهره اي به ظاهر فرهنگي به اين پارك داده است.
اما در پس اين چهره فرهنگي و نام بسيار فرهنگيش چيز ديگري ديده ميشود. وجود آدمهايي با ناهنجاريهاي فراوان اجتماعي چهره ی در باطن زشتي به اين پارك داده است. فقط با يك باردور زدن در پارك متوجه بسياري از موارد ميشويد. وجود همجنس بازان، شيشه فروشها ، دختران فراري و ... را كاملا مشاهده ميكني .آيا اين همه ناهنجاريهاي اجتماعي ريشه در كدام يك از آموزه ها و فرهنگهاي ما دارد؟
روي صندلي مينشينم تا كمي استراحت كنم . هوا گرم بود. چند تا دختر روبروي من روي صندلي نسشته بودند و بلند بلند حرف ميزدند . قيافه هاشون به بچه مدرسه ايي ميخورد که فكر كنم كلاس اخر رو پيچونده بودند و با خيال راحت توي پارك نشسته بودند . توجهي نكردم سرم رو پايين انداخته بودم . با افكارم در جاي ديگري سير ميكردم . ناگهان يكي از اون دخترا بلند صدا زد و گفت .آقا ببخشيدآتيش داري؟! اولش جا خوردم . گفتم ببخشيد چي؟ دوباره تكرار كرد آتيش داري ؟
گفتم نه . يك نگاه عاقل اندر سفيه انداخت و سرش طوري رو تكون داد . که انگار چه اتباهی مرتکب شده ام.
خيلي تعجب نكردم از اين موارد زياد ديده بودم توي دانشگاه هم این چیزها خيلي هست .حالا اين كه سيگار بود.چيزهايي آدم مي بينه كه شاخ در مياره ...
خيلي ناراحت شدم . نه از اينكه يك دختر ۱۴ ساله از من سيگاريا آتيش خواسته . از اين ناراحت شدم كه چرا ؟ ماواقعا داريم به كجا ميريم . كجاي كار ايراد داشته است ؟اين ها ميخواهند مادران كدام نسل از آيندگان شوند ؟ و سرگذشت اين سرزمين به كجا خواهد رفت؟!
يكي از دوستام هميشه ميگفت :سيگار كشيدن اولين خلاف يك پسر و آخرين خلافه يك دختر هست...
به نام خدا
خداوند میفرماید :در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مىكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند دستخدا بالاى دستهاى آنان است پس هر كه پيمانشكنى كند تنها به زيان خود پيمان مىشكند و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مىبخشد . فتح آیه۱۰
----------------------------------------
من اعتراض دارم ...
او اعتراض دارد ، ناراضی است . از وضعیت اجتماعی و اقتصادی . او نگران است . نگران تمام عمری است که به خاطر هدفی که فکر میکرد مشخص است جنگیده بود . مانند شوالیه ی شکست خورده ای که شمشیرش را در میدان جنگ چال کرده بود و لباسهایش را دور انداخته بود ، . روزگار اینگونه اش کرده است . همانطور که تسبیه اش را در دست دارد .جانمازش را جمع میکند و آرام از جایش بلند میشود . میگوید :
الهی به امید تو . بعد ادامه میدهد ...
"پسرم من هم مثل شما یک زمانی جوان بودم و کله ام داغ بود . فکر میکردم اگه حرفهای گنده بزنم و همیشه به وضعیت موجود معترض باشم پیش همه محبوب ترم و ارج و قرب زیادی پیش روحانی محل و مردم دارم. همیشه توی صف همه ناآرامیها و شورشهای خیابانی بودم . همیشه جزو دانشجویان معترض بودم . فکر میکردم اعتراض میتونه وضع رو تغییر بده . هیچوقت با خودم فکر نمیکردم .کسانی که دلایلی برای معترض شدن می آورند.و وضعیت حاضر را به ضرر مملکت میدانند .وکسانی که به ما خط میدهند . آیا خود راه حلی برای حل معضلات ، فقر و بیچارگی این ملت دارند یا نه ؟ ! فقط اعتراض میکردیم . دانشگاه را شلوغ میکردیم . اعلامیه پخش میکردیم . اما هرگز به جایگزین فکر نکرده بودیم . نتیجه اش شد همین که می بینی .تمام جوانیم را به جای رفتن دنبال جوانی کردن ، بدنبال چیزهای واهی به هدر دادم .اما هنوز هم اعتراض دارم ... اعتراض دارم ، اینبار نه به آنهابلکه به خودی ها ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد ...
" همه حرفم با توست ، پیش از آنکه از کسی ، از چیزی و از دولتی بخواهی اعتراض کنی .ببین کسانی که هولتان میدهند . آیا قابلیت ارائه راه حل بهتری دارند یا نه . اگر دارند ارائه دهند . و اگر ندارند خاموش باشند " ...
اما من به او گفتم :
و اکنون من هم اعتراض دارم . نسل جوان میخواهد اعتراض کند .میخواهد ابراز وجود کند . حرفهای زیادی دارد . غصه های تمام نشدنی دارد . دلش پر است . همانند قناری ای بغض کرده است . چیزی نمیگوید . اعتراضش سکوت است . دردش بی ارزشی است . کم اهمیت بودن است .هویت میخواهد .
اینبار پدر پیری ندارد تا بخاطرش بغضش را خالی کند و به پایش فدا شود . اینبار تنهاست ، خدا را دارد تا شاید روزی جواب همه اعتراضهایش را بدهد .
|
|